اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
دلالت و تعریف شبه¬ناپذیر کلام الله؛ نظری دربارة مطلع یکم رسالة «القرآن و الفرقان» میرزا مهدی اصفهانی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 62
دوشنبه ، 1 مهر 1398 ، 09:31

چکیده: در این نوشتار، به تأمل در سخنی از امیرالمؤمنین7 می­پردازیم که پایة مطالب مطلع یکم از مطالع ده­گانة رسالة القرآن و الفرقان است. در آغاز، با استناد به سه شاهد در تشریح تنزیل آیات قرآن، نشان داده می­شود مشابهت میان تنزیل قرآن و کلام بشر ضروری و اجتناب ناپذیر است. سپس به معنای تأویل آیات قرآن اشاره می­کنیم و در تأویل به معنی مصدری و معنای مفعولی تأمل می­کنیم و در پی آن، می­افزائیم که بر تأویل به معنای مفعولی، با نظر عنائی یا نظر فنایی می­توان توجه کرد. مبتنی بر مفاهیم گذشته، تبینی از روایت پیشین پیشنهاد می­کنیم؛ آنگاه به تعبیر امام7 که کلام خداوند را صفت او - عزّ و جلّ- دانسته­اند می­اندیشیم. مروری اجمالی به برخی از مباحث اسماء و صفات الهی خواهیم داشت و مبتنی بر آن، نشان می­دهیم کار دلالت‌گری و شناسانیدن از سوی قرآن، آنگاه که صفت خداوند در نظر گرفته شود، ممکن نیست با دلالت و تعریفی که از کلام بشر رخ­ می­دهد مشابهت پیدا کند. عدم مشابهت در این پهنه مطلق و عام است و با بُن استدلال امام7 سازگار می­شود. این عدم مشابهت میان کلام خداوند و کلام بشر با تحقق مشابهت مسلم کلام الله، آنگاه که واقعیتی دانسته ­شود که در ساختار کلام عرب­زبانان تنزل یافته، هرگز ناسازگاری ندارد. این مقاله مدعی است که مطلع یکم رسالة القرآن و الفرقان مراتب تجلّی خداوند و ظهور إله از قرآن بر تالیان و مستمعان کلام الله را مورد تبیین قرار داده و تأکید کرده که با توجه به «خلافت اجتماعی قرآن (صفت خداوند) و اهل بیت:» و برخورداری انحصاری اهل بیت از جمیع مراتب این ظهور الهی، استظهار و ظهورخواهی مردمان از این تجلّی خداوندِ ازل و ابد و ارتقاء در درجات بی­شمار آن، تنها با تمسک به ایشان ـ که حجت­های إله در قلمرو آفرینش‌اند ـ پدیدار می­شود.

کلیدواژه­ها: القرآن و الفرقان (کتاب)؛ اصفهانی، مهدی؛ قرآن – شباهت ناپذیری با کلام بشر.

 

درآمد

   در سخن زیر بخشی از گفتگوی مفصل امام امیرالمؤمنین7 با کسی که گمان کرده در میان پاره­ای از آیات قرآن تناقض به چشم می­خورد آمده است:

   ... فَقَالَ عَلَیهِ السَّلاَمُ: وَ أَمَّا قَوْلُهُ «هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِیا» فَإِنَّ تأویلهُ هَلْ تَعْلَمُ أَحَداً اِسْمُهُ اَللَّهُ غَیرَ اَللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى؟ فَإِیاكَ أَنْ تُفَسِّرَ اَلْقُرْآنَ بِرَأْیكَ حَتَّى تَفْقَهَهُ عَنِ اَلْعُلَمَاءِ. فَإِنَّهُ رُبَّ تَنْزِیلٍ یشْبِهُ كَلاَمَ اَلْبَشَرِ وَ هُوَ كَلاَمُ اَللَّهِ وَ تأویلهُ لاَ یشْبِهُ كَلاَمَ اَلْبَشَرِ. كَمَا لَیسَ شَیْءٌ مِنْ خَلْقِهِ یشْبِهُهُ كَذَلِكَ لاَ یشْبِهُ فِعْلُهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى شَیئاً مِنْ أَفْعَالِ اَلْبَشَرِ، وَ لاَ یشْبِهُ شَیْءٌ مِنْ كَلاَمِهِ كَلاَمَ اَلْبِشْرِ؛ فَكَلاَمُ اَللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى صِفَتُهُ وَ كَلاَمُ اَلْبَشَرِ أَفْعَالُهُمْ. فَلاَ تُشَبِّهْ كَلاَمَ اَللَّهِ بِكَلاَمِ اَلْبَشَرِ فَتَهْلِكَ وَ تَضِلَّ....[1]

   این سخن پایة گفتار در مطلع یکم و بنیاد تبیین نگارندگان کتاب شرح محتوایی رسالة تبارک قرار گرفته و این گونه از آن استفاده شده که کلام خدا و کلام بشر مطلقاً مشابه نیستند و حتی اطلاق کلام به آیات قرآن با مدخلیت نبی اکرم6 محقق گشته و اگر آن حضرت این آیات را برای ما تلاوت نمی­کردند، هرگز، اولاً، به کلام بودن آیات قرآن پی نمی­بردیم. ثانیاً، اگر با فرض پیشین، به نوعی متوجه می­شدیم این آیات کلام است، به انتساب آنها به خدا پی نمی­بردیم.

   در مقالة گذشته، به‌گونه‌ای مبسوط نشان داده شد که اساس این تلقی، در نظر گرفتن اصلی مبنی بر عدم تشابه میان فعل خدا و فعل بشر بوده و مشکلات جدی پذیرش آن اصل به تفصیل بیان شد. ذکر این نکته خالی از لطف نیست که پیدایش این اصل به روایت مذکور از امیرالمؤمنین7 مستند گشته است. لذا نویسندگان این مقاله در صدد توضیحی از این روایت برآمده و تلاش کرده­اند با تبیین دقیق معانی تنزیل و تأویل آیات و کلام الهی، تفسیری از این سخن به دست دهند که گمان می­کنند با مطلع یکم سازگاری مناسبت داشته و فاقد تناقض­های درونی است.

   بی­شک، این روایت می­رساند امیرالمؤمنین7 در اثنای گفتگو از قرآن، بر آیات آن واژة «تنزیل» را اطلاق کرده‌اند. ایشان در این روایت گفته‌اند آنچه در میان امت به تنزیل اشتهار یافته، با کلام بشر مشابهت دارد اما، چه بسا، تأویلی از این کلام پدید می­آید که با تأویل کلام بشر هرگز مشابهت نخواهد داشت و بلکه اصلاً ممکن نیست مماثلت داشته باشد. 

   پیداست برای آن که منظور سخن امام7 برای­مان آشکار گردد، باید به معنای تنزیل و تأویل راه یابیم.

 تأویل و تنزیل کلام الله

   برای تبیین تنزیل کلام الهی سه شاهد از سخنان اهل بیت: ارائه ­می­شود. به نظر ما، امامان: به صور گوناگون نشان داده­اند مشابهت واژگان کلام الله یا تنزیل سخن خدا با کلام عرب ضروری و اجتناب ناپذیر است. سپس به تبیین نسبت تأویل آیات قرآن با تنزیل آن می­پردازیم و نشان می­دهیم تأویل به سه قسم تحقق می­گیرد: تأویل پیش از تنزیل، تأویل همگام با تنزیل و تأویل پس از تنزیل. تأویل در هر سه صورت برابر با اعیان خارجی و حقایق مذکور است. اما از آن جهت که تأویل­ گذر از تنزیل به معنی، آن هم اگر تنزیل صفت خدا در نظر گرفته شود به دلالت­گری و شناسانیدن ذات اقدس الهی منتهی می­شود، در این حالت دیگر ممکن نیست هیچ شباهتی با فعل و کلام بشر داشته باشند. و این همان گرانی­گاه سخن امیرالمؤمنین7 در نفی تشبیه میان کلام خداوند و کلام بشر است.

تنزیل، نوعی از انحاء وحی

   شاهد یکم می­رساند که وحی کلام خداوند با انبیاء: است و تنزیل یکی از فرآورده­ها­ی انحاء وحی به شمار می­آید که تلاوت و قرائت می­شود قرائت، تجمیع و تألیف حروف و پدیدآمدن کلمه­هاست و تلاوت، به پیاپی آمدن حروف اشاره می­کند؛ بنابر این، تنزیل گونه­ای از وحی است که ساختار حروف و کلمات رایج میان بشر را دارد:

   وَ عَنْ عَلِیٍّ عَلَیهِ اَلسَّلاَمُ حَدِیثٌ طَوِیلٌ یقُولُ فِیهِ: وَ قَدْ سَأَلَهُ رَجُلٌ عَمَّا اِشْتَبَهَ عَلَیهِ مِنَ اَلْآیاتِ: وَ كَلاَمُ اَللَّهِ لَیسَ بِنَحْوٍ وَاحِدٍ. مِنْهُ مَا كَلَّمَ اَللَّهُ بِهِ اَلرُّسُلَ، وَ مِنْهُ مَا قَذَفَهُ فِی قُلُوبِهِمْ، وَ مِنْهُ رُؤْیا یرِیهَا اَلرُّسُلَ، وَ مِنْهُ وَحْیٌ وَ تَنْزِیلٌ یتْلَى وَ یقْرَأُ فَهُوَ كَلاَمُ اَللَّهِ، فَاكْتَفِ بِمَا وَصَفْتُ لَكَ مِنْ كَلاَمِ اَللَّهِ، فَإِنَّ مَعْنَى كَلاَمِ اَللَّهِ لَیسَ بِنَحْوٍ وَاحِدٍ فَإِنَّ مِنْهُ مَا تُبْلِغُ رُسُلُ اَلسَّمَاءِ رُسُلَ اَلْأَرْضِ.[2]

   بنابراین، اگر بر قرآن تنزیل اطلاق می­شود، به تمام اجزاء سازندة کلام متشکل از حروف و کلمات و ترکیبات آنها که واحدهای معنادار رایج در کلام بشرند، اشاره می­شود.

   قال الله تعالی:

   وَ إِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ الْعالَمِینَ* نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ* عَلى‏ قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ* بِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِین.[3]

تنزیل، علامت‌گذاری الفاظ متعارف عرب

   در شاهد دوم، تصریح شده که تنزیل واژگان و گزاره­های تنزل‌یافته‌ به زبان رایج میان اعراب است که در مکالمه و محاوره با یکدیگر بر زبان­هاشان جاری می­شود. خداوند در وحی به نبی اکرم6 همان واژگان رایج اعراب را به هنگام تحقق کلام خویش احداث کرده است. در ادامه، خواهیم گفت که این تعلیم الهی توسط علامت‌گذاری با همان واژگان زبان عربی صورت می­گیرد و خداوند ـ عز و جل ـ معانی عظیمی را به صنع خویش بر اساس الفاظ رایج عرب خاطر نشان می­کند.

   كنز الكراجكی، جَاءَ فِی الْحَدِیثِ أَنَّ قَوْماً أَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالُوا لَهُ أَ لَسْتَ رَسُولَ اللهِ؟ قَالَ لَهُمْ بَلَى. قَالُوا لَهُ وَ هَذَا الْقُرْآنُ الَّذِی أَتَیتَ بِهِ كَلامُ اللهِ؟ قَالَ نَعَمْ. قَالُوا فَأَخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِهِ: «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ أَنْتُمْ لَها وارِدُونَ» إِذَا كَانَ مَعْبُودُهُمْ مَعَهُمْ فِی النَّارِ فَقَدْ عَبَدُوا الْمَسِیحَ، أَ فَتَقُولُ إِنَّهُ فِی النَّارِ؟ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ إِنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ أَنْزَلَ الْقُرْآنَ عَلَی بِكَلامِ الْعَرَبِ وَ الْمُتَعَارَفُ فِی لُغَتِهَا. أَنَّ «مَا» لِمَا لا یعْقِلُ وَ «مَنْ» لِمَنْ یعْقِلُ وَ «الَّذِی» یصْلُحُ لَهُمَا جَمِیعاً. فَإِنْ كُنْتُمْ مِنَ الْعَرَبِ فَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ هَذَا. قَالَ اللهُ تَعَالَى «إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ» یرِیدُ الأَصْنَامَ الَّتِی عَبَدُوهَا وَ هِی لا تَعْقِلُ وَ الْمَسِیحُ لا یدْخُلُ فِی جُمْلَتِهَا فَإِنَّهُ یعْقِلُ. وَ لَوْ كَانَ قَالَ إِنَّكُمْ وَ مَنْ تَعْبُدُونَ لَدَخَلَ الْمَسِیحُ فِی الْجُمْلَةِ فَقَالَ الْقَوْمُ صَدَقْتَ یا رَسُولَ اللهِ.[4]

   پیداست در این سخن منسوب به سید رسل6 آن حضرت بر این اساس که آیات قرآن در قالب زبان عربی تحقق یافته پرسش را پاسخ داده­اند.

لزوم تحدی قرآن با واژگان زبان عربی

   در شاهد سوم، به نظر می‌رسد امام زین‌العابدین7 امکان‌پذیر گشتن تحدی به قرآن را بر ضرورت مشابهت کلام خدا و کلام بشر استوار می­کنند:

   ... ثُمَّ جَاءَكُمْ بَعْدُ بِهَذَا اَلْكِتَابِ اَلْمُشْتَمِلِ عَلَى هَذِهِ اَلْعَجَائِبِ، فَإِنْ كَانَ مُتَقَوِّلاً كَمَا تَزْعُمُونَهُ، فَأَنْتُمُ اَلْفُصَحَاءُ وَ اَلْبُلْغَاءُ وَ اَلشُّعَرَاءُ وَ اَلأدَبَاءُ اَلَّذِینَ لاَ نَظِیرَ لَكُمْ فِی سَائِرِ اَلأدْیانِ وَ مِنْ سَائِرِ الأمَمِ، فَإِنْ كَانَ كَاذِباً فَاللُّغَةُ لُغَتُكُمْ وَ جِنْسُهُ جِنْسُكُمْ وَ طَبْعُهُ طَبْعُكُمْ وَ سَیتَّفِقُ لِجَمَاعَتِكُمْ أَوْ لِبَعْضِكُمْ مُعَارَضَةُ كَلاَمِهِ هَذَا بِأَفْضَلَ مِنْهُ أَوْ مِثْلِهِ. لأنَّ مَا كَانَ مِنْ قِبَلِ اَلْبَشَرِ لاَ عَنِ اَللهِ فَلاَ یجُوزُ إِلاَّ أَنْ یكُونَ فِی اَلْبَشَرِ مَنْ یتَمَكَّنُ مِنْ مِثْلِهِ فَأْتُوا بِذَلِكَ لِتَعْرِفُوهُ وَ سَائِرُ اَلنُّظَّارِ إِلَیكُمْ فِی أَحْوَالِكُمْ أَنَّهُ مُبْطِلٌ مُكَذِّبٌ عَلَى اَلله.[5]

   می‌بینیم در پاگرفتن تحدی، امام7 ضروری بودن مشابهت کلام قرآن با کلام رایج عرب را مسلّم تلقی کرده‌اند و یکسانی واژگان کلام قرآن با کلام بشر را مقدمة لازم برای رخ دادن تحدی می‌دانند، زیرا اگر قرآن از واژگانی متمایز با کلمات زبان عربی ساخته شده بود، اصلاً تحدی و مشابه آوردن آیات قرآن بی‌معنی می‌گشت و گویی جایی برای استدلال به تحدی باز نمی‌شد.

   بنابراین، صاحبان تفسیری که می‌گوید: «اگر کسی در مواجهه با قرآن بدون استمداد از پیامبر اسلام قرآن را دلالت­گر بداند، به تشبیه خالق به مخلوق دچار می­شود»، باید بکوشند تا توجیهی برای تحدی قرآن در راستای تبیینی که در حدیث پیشین آمده بود ارائه کنند. در این سخن قرآن به خودی خود دست مایه تحدی معرفی شده. قرآنی که هویتی به زبان عربی دارد و ساخته خداوند است. زبان عربی زبانی است که منکران به آن سخن می­گویند و چون استناد الهی قرآن را منکر می­شوند باید برای اثبات انکارشان کلامی با کارکرد قرآنی ارائه دهند.

   پس از آن که دانستیم واژة «تنزیل» به کلمات و جملات قرآن اطلاق می­شود و هویدا شد امام امیرالمؤمنین7 اشاره کرده­اند چه بسا تنزیلی که با کلام بشر مشابهت دارد اما تأویل آن با تأویل کلام آدمیان نامشابه است، دامنة تأمل در سخن ایشان به واکاوی کلمة «تأویل» کشیده می­شود.

معنای تأویل قرآن

   سخنی از امیرالؤمنین7 در رسیدن به این هدف به ما کمک می­کند:

   ... وَ أَمَّا مَا فِی كِتَابِهِ ـ تَعَالَى ـ فِی مَعْنَى التَّنْزِیلِ وَ التَّأوِیلِ؛ فَمِنْهُ مَا تَأوِیلُهُ فِی تَنْزِیلِهِ وَ مِنْهُ مَا تَأوِیلُهُ‏ قَبْلَ‏ تَنْزِیلِهِ.‏ وَ مِنْهُ مَا تَأْوِیلُهُ مَعَ تَنْزِیلِهِ. وَ مِنْهُ مَا تَأْوِیلُهُ بَعْدَ تَنْزِیلِهِ. فَأَمَّا الَّذِی تَأْوِیلُهُ فِی تَنْزِیلِهِ فَهُوَ كُلُّ آیةٍ مُحْكَمَةٍ نَزَلَتْ فِی تَحْرِیمِ شَی‏ءٍ مِنَ الأمُورِ الْمُتَعَارَفَةِ الَّتِی كَانَتْ فِی أَیامِ الْعَرَبِ تَأْوِیلُهَا فِی تَنْزِیلِهَا فَلَیسَ یحْتَاجُ فِیهَا إِلَى تَفْسِیرٍ أكْثَرَ مِنْ تَأوِیلِهَا. وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ ـ تَعَالَی. فِی التَّحْرِیمِ‏ «حُرِّمَتْ عَلَیكُمْ أمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ»‏ الآیةَ وَ قَولُهُ‏ ...[6]

   وَ أَمَّا مَا تَأْوِیلُهُ‏ بَعْدَ تَنْزِیلِهِ،‏ فَهِی الأُمُورُ الَّتِی أَخْبَرَ اللهُ. عَزَّ وَ جَلَّ. رَسُولَهُ أَنَّهَا سَتَكُونُ بَعْدَهُ. مِثْلُ مَا أَخْبَرَ بِهِ مِنْ أُمُورِ الْقَاسِطِینَ وَ الْمَارِقِینَ وَ الْخَوَارِجِ، وَ قَتْلُ عَمَّارٍ جَرَى ذَلِكَ الْمَجْرَى، وَ أَخْبَارُ السَّاعَةِ وَ الرَّجْعَةِ وَ صِفَاتُ الْقِیامَةِ مِثْلُ قَوْلِهِ ـ تَعَالَى‏ـ «هَلْ ینْظُرُونَ إِلا تَأوِیلَهُ یوْمَ یأتِی تَأْوِیلُهُ‏ لا ینْفَعُ نَفْساً إِیمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِی إِیمانِها خَیراً» وَ قَوْلِهِ. تَعَالَى‏ـ «یوْمَ یأْتِی تَأْوِیلُهُ یقُولُ الَّذِینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَیشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَیرَ الَّذِی كُنَّا نَعْمَلُ‏» وَ قَوْلِهِ. سُبْحَانَهُ. «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ یرِثُها عِبادِی الصَّالِحُون‏»...[7]

   وَ أَمَّا الَّذِی تَأْوِیلُهُ‏ قَبْلَ‏ تَنْزِیلِهِ،‏ فَمِثْلُ قَوْلِهِ. تَعَالَى. فِی الأُمُورِ الَّتِی حَدَثَتْ فِی عَصْرِ رَسُولِ اللهِ مِمَّا لَمْ یكُنِ اللهُ أَنْزَلَ فِیهَا حُكْماً مَشْرُوحاً، وَ لَمْ یكُنْ عِنْدَ النَّبِی فِیهَا شَی‏ءٌ، وَ لا عُرِفَ مَا وَجَبَ فِیهَا. مِثْلُ ذَلِكَ مِنَ الْیهُودِ مِنْ بَنِی قُرَیظَةَ وَ النَّضِیرِ؛ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ لَمَّا هَاجَرَ إِلَى الْمَدِینَةِ كَانَ بِهَا ثَلَاثُ بُطُونٍ مِنَ الْیهُودِ مِنْ بَنِی هَارُونَ مِنْهُمْ بَنُو قُرَیظَةَ وَ بَنُو النَّضِیرِ وَ بَنُو الْقَینُقَاع‏ ...[8]

   در سخن امام7 آمده که تأویل برخی از آیات قبل از تنزیل رخ ­داده و تحقق تأویل گروهی دیگر پا به پای واقعیت یافتن تنزیل روی­ می­دهد و تأویل دستة دیگری بعد از تنزیل اتفاق خواهد افتاد.

   از همگی آنها برمی­آید که تأویل آیه­ها واقعیت­های عینی است که سخن خداوند دربارة ­آنها روشنگری می‌کند و یا همان تنزیلی است که در میان مردمانی واقعیت پیدا می­کند و مشیت و ارادة عزمی از عزائم خداوند را روشن می­کند.

   در جای خود نشان داده خواهد شد که افزون بر این، تأویل آیات حکایت­گر از واقعیت­ها و اعیانی است که در پهنة روزگاران و در جای­های گوناگون روی خواهد داد و یا به حقیقت­هایی دیگر دلالت می­کند که پا به پای معنایی که مخاطبان کلام به آن راه می­یابند، معنای همان آیه محسوب می­شوند.

تأویل به دو معنی مصدری و مفعولی

   آنچه تا کنون درباره­ی معنای کلمه­ی تأویل گفته شد، معنای مفعولی کلمه را شرح می­کرد که مصدر باب تفعیل از ریشة «أول» به حساب می­آید. پوشیده نیست که همراه با تبیین مفهوم تأویل، معنایی که برای کلمة تنزیل گفته شد، بار دیگر تأیید گردیده است. گذشته از آن، این تفسیر از معنای تأویل، با آنچه صاحبان معاجم دربارة این کلمه نوشته­اند، همراهی دارد. برای مثال، در کتاب منتهی الأرب فی لغة العرب آمده:

   آل إلیه أوّلاً و مآلاً: بازگشت به سوی آن ... أوّله إلیه تأویلاً: بازگردانید او را به سوی او، و أوّل الکلام: بیان کرد آنچه کلام بدان باز می‌گردد ....

   تأویل به معنای مفعولی، همان معنی کلمات و جملات آیات است. به سخنی دیگر، کلمات و جملات که هویت­شان علامت­ها و نشانه­هایند، به معنی­ها که معلوم­ها هستند، باز می­گردند. تأویل­ها همان اعیان معلوم‌شده، مرجع­ها یا ارجاع ­شده­ها توسط کلمات و جملات؛ محسوب می­شوند.

   اما علاوه بر معنای مفعولی، معنای مصدری هم برای کلمة تأویل امکان­پذیر است. در این حالت، تأویل برابر است با رسانیدن، بازگرداندن و عبور دادن از نشانه‌های لفظی به معانی. ما را گمان بر این است تأویل، به معنای مصدری آن، ارتباط تنگاتنگی با صفت بودن کلام الله دارد. گذردهی، بازگرداندن و تأویل آیات قرآن با آن که آیات قرآن مجموعه‌ای از کلمات و جملات عرب‌زبانان است، با در نظر داشتن این که قرآن صفت خداوند است، هیچ‌گونه مشابهتی با تأویل و ارجاع سخنان عرب‌زبانان نخواهد داشت.

توجه به کلام با نظر عنایی و با نظر فنائی

   با این که کلام، احداث کلمات و جملات است اما به کلام نظر عنایی می‌توان کرد همچنان که ممکن است بر آن نظر فنائی افکند. در نظر عنایی یا استقلالی به کلام، اموری مانند تناسب الفاظ با یکدیگر، آهنگ آنها، درشتی یا نرمی آنها و ... در کانون توجه متکلم برای احداث کلام قرار می­گیرد. در نظر فنائی یا آلی، دلالت‌گری و رسانندگی کلمات و جملات به معانی و منتهی ­شدن آنها به مفاهیم در قلمرو توجه و دغدغة متکلم برای ایجاد کلام است؛ اما، به هرحال، در پاگرفتن یک واحد کلام، نظر فنایی تقدم رتبی بر نظر عنایی دارد، زیرا اساساً کلام برای تفهیم و مفاهمه بنیان­گذاری می­شود.

تبیین روایت امیرالمؤمنین7 بر اساس پایه­های پیشین

   تردیدی نیست که تنزیل در این روایت، به کلمات و جملات آیات قرآن اشاره می­کند. جملات و کلمات کلام الله، به بداهت حسی و اجماع همگان، از مؤمن گرفته تا کافر، مشابه کلام کسانی است که به زبان متعارف عربی گفت‌وگو می‌کنند.

بدیهی است سخن امام7 دربارة عدم تشابه تأویل در کلام نمی­تواند با معنی مفعولی کلمة تأویل تفسیر شود، زیرا پدیده­های مخلوق، همچنان که می­توانند تأویل و معنای کلام بشر محسوب شوند، بی­کم و کاست ممکن است معنی و تأویل کلام خداوند به شمار آیند. مخلوق­ها که تأویل کلام هستند، غرق در تشابه با یکدیگرند و عمومیت و اطلاقی که از پایة استدلال امام7 برمی­آید «كَمَا لَیسَ شَیءٌ مِنْ خَلْقِهِ یشْبِهُهُ كَذَلِكَ لاَ یشْبِهُ فِعْلُهُ ـ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ـ شَیئاً مِنْ أَفْعَالِ اَلْبَشَرِ وَ لاَ یشْبِهُ شَیءٌ مِنْ كَلاَمِهِ كَلاَمَ اَلْبِشْرِ»، هرگز با این معنی از تأویل هم‌خوانی ندارد و در موارد         بی­شماری نقض می­گردد.

   به زعم نویسندگان این مقاله، گرانی‌گاه استدلال امام7 ساختار دلالت­گری و تأویلِ تنزیل قرآن است، زیرا کلام الله - الفاظ، کلمات و جملات قرآن - با اصطفاء خداوند، صفت او گشته‌اند، و از همین جاست که دلالت‌گری و تأویل هر مجموعه از‌ الفاظ و کلمات قرآن مجید، از آن رو که صفت خداوند محسوب می­شوند به هیچ وجه و به هیچ اندازه ممکن نیست با کلام بشر مشابهتی داشته باشند.

   به سخنی دیگر کلمة «کلام» در دو تعبیر کلام الله و کلام بشر در روایت پیشین، باید به معنای اسم مفعول در نظر گرفته شود. اکنون اگر به کلام در این دو تعبیر با نظر عنائی توجه شود هر دو مشابه با هم و کلمات و جملاتی به زبان عربی هستند. اما اگر به کلام با نظر فنائی نگاه شود و افزون بر این توجه داشته باشیم کلام الله صفت خداوند است، هرگز و هیچ گاه امکان­پذیر نمی­شود تا دو کلام اندک مشابهتی با یکدیگر داشته باشند.

   به این بنیاد اساسی تمایز کلامِ الله و کلام بشر در بخش انتهایی سخن امام7 تصریح شده است: «فَكَلاَمُ اَللهِ ـ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ـ صِفَتُهُ وَ كَلاَمُ اَلْبَشَرِ أَفْعَالُهُمْ فَلاَ تُشَبِّهْ كَلاَمَ اَللهِ بِكَلاَمِ اَلْبَشَرِ فَتَهْلِكَ وَ تَضِلَّ!» اینجا، امام7 به دنبال تأکید بر عدم تشابه عام و مطلق بر پایة معرفتی و عقلی، گفته­اند کلام خداوند ـ که همان تنزیل است ـ صفت اوست در حالی که کلام بشر افعال اوست.

   با سخن ایشان به‌عنوان «لسان الله الناطق فی خلقه» و «خلیفة الله»، اعلام می­شود خداوند قرآن - کلام خویش - را صفت خود برگزیده است. قرآن از میان کلام­های منسوب به خداوند- دست‌کم احادیث قدسی منقول از خاندان وحی که گفت‌وگوی پروردگار با رسول خود6 را نشان می­دهد - در مقام صفت ­بودن نسبت به خداوند جای گرفته است. به ‌سبب همین جایگاه یک‌یک جملات، کلمات بلکه حروف هجاء در کلام خداوند – قرآن - می­توانند از ویژگی خاصی در دلالت­گری و شناسانیدن برخوردار شوند که به هیچ­وجه در دیگر کلام­های منسوب به خداوند یافت نمی­شود.

   ذکر این نکته خالی از لطف نیست که صفت خداوند مخلوقی غیر خدا است، واقعیتی در میان آفریدگان است و به مشیت خداوند احداث گردیده. صفت خداوند، چون یکی از مخلوق­هاست، ممکن است هم‌نوعی داشته باشد. در این حالت، بی‌شک صفت خداوند از خصوصیات دیگر هم‌نوع­ها برخوردار خواهد بود. قرآن نیز از این اصل مستثنی نیست. قرآن در میان آدمیان کلام دانسته‌ شده، بر این پایه ناگزیر قرآن به مثابة صفت خداوند از همگی خصوصیات ذاتی کلام برخوردار است.

   اگر صفت ­بودن قرآن برای خداوند را گرانی‌گاه استدلال در نظر بگیریم، ای بسا بتوان گفت امام7 خاطرنشان کرده­اند: کسی که باور دارد تنزیل کلام الله بداهتاً شبیه کلام بشر است ـ که باوری درست هم هست ـ باید گوش‌به‌زنگ باشد و بداند نمی‌تواند هرگونه دلالت­گری قرآن را در ساختمان دلالت­گری کلام بشر محصور کند، زیرا صفت­بودن قرآن اقتضا می­کند همگی پاره­های قرآن نشانه­گری نسبت به خداوند داشته باشد و نشانه­گری صفت خداوند به صنع خداوند رخ می­دهد و نه به کشف علم و عقل و هرگز و هیچ­گاه نمی­تواند اندک مشابهتی با دیگر دلالت­گری­ها داشته باشد.

   از این گذشته اگر از صفت­بودن قرآن برای خداوند چشم پوشیده شود باز    نمی­توان دلالت­گری قرآن را به هدایت علمی یا عقلی محصور کرد. زیرا قرآن تنها دربارة آفریده­ها سخن نگفته که دست یافتن به معنای آن گزاره‌ها را در پرتو نور حواس و علم و عقل بتوان انتظار داشت بلکه قرآن دربارة خداوند هم گفت‌وگو کرده است که شهود معنی آن گزاره­ها فقط و فقط به دلالت و تعریف خداوند امکان­پذیر می­شود. آری؛ این دلالت و تعریف به هیچ وجه نمی­تواند با نشانه­گری و شناسانیدن گزاره­های دربارة آفریده­ها مشابهت داشته باشد.

   اکنون، اگر آنچنان که حدس­زده شد بپذیریم امام7 سخن­ خود را با وصف ­بودن قرآن برای خداوند به پایان برده­اند، و به یاد آوریم صفت خداوند برای واقعیت ­یافتن دلالت و معرفت او ـ تبارک و تعالی ـ در مراتب بی­کرانِ تجلّی است، دیگر هرگز و هیچ­گاه ممکن نیست مشابهتی در تأویلِ تنزیل قرآن با تأویل کلام بشر مشابهتی رخ دهد.

تنبه به نکته‌ای اساسی

   سزاست بار دیگر اکیداً تاکید شود واژة «کلام» در سخن امام7 بی­شک برابر تنزیل و الفاظ و کلمات زبان عربی نیست، چرا که تشابه کلام خداوند و کلام بشر در این زمینه بدیهی و انکارناپذیر است. و اما «کلام»، به معنی مصدری آن، از فاعلیت متکلم حکایت می­کند و بی­تردید میان فاعلیت خداوند که منتهی به احداث کلمات و الفاظ سازندة کلام می­شود، با فاعلیت آدمیان برای پدیدآمدن کلام که با روی­دادن حرکاتی در دهان، زبان، لبان و ماهیچه­های تارگونة صوتی رخ می­دهد، هیچ­گونه مشابهتی نمی­تواند واقعیت پیدا کند. اما به نظر می‌رسد چنین معنائی از کلام جایگاهی در تفسیر سخن امام7 نمی­تواند داشته باشد، زیرا گفتار ایشان ناظر بر کلامی است که امت اسلام آن را تلاوت می­کنند. به جاست اصرار کنیم کلام به معنای اسم مصدری دور از حیطه سخن امام7 است. زیرا در سراسر گفتگوی طولانی حضرتش با کسی که گمان کرده در آیات قرآن تناقض دیده می­شود، پرسشگر از آیات کتاب خدا می­پرسد و امام7 درباره گفته­هایی که در میان امت اسلام کلام خدا نام گرفته پاسخ ­می­دهند. هرگز پرسش و پاسخی از عدم تشابه فعالیت خداوند با نام کلام و کار آدمی با تعبیر کلام انجام نشده است. به هر حال به گمان نویسندگان این مقاله اگر چه تصریح و تأکید بر دو معنای متمایز کلام واقعیتی انکارناپذیر است، اما این نقسیم­بندی، هیچ گونه ثمری در تفسیر سخن امام7 که پایه استنباط اصل عدم تشبیه در «رسالة قرآنی تبارک» و مقالة تتمیم کننندة آن اعلام شده، به دنبال ندارد.

مروری اجمالی بر نظر مختار دربارة قرآن و نه هر کلام منسوب به خداوند

   آنچه پیش از این در تفسیر کلام سید الاوصیاء ـ سلام الله علیه ـ سامان­دهی شد، اینک به ‌اجمال مرور می­شود:

1. تنزیل قرآن، یعنی کلمات و جملات به زبان عربی، با کلام عرب­زبانان مشابهت دارد؛ «فَإِنَّهُ رُبَّ تَنْزِیلٍ یشْبِهُ كَلاَمَ اَلْبَشَرِ»؛

2. چون قرآن کلام خداوند است، اگرچه تنزیل آن با کلام اهل عرب مشابهت دارد، اما تأویل چنین کلامی ممکن نیست با تأویل کلام بشر مشابهت داشته باشد: «وَ هُوَ كَلاَمُ اَللهِ وَ تَأْوِیلُهُ لاَ یشْبِهُ كَلاَمَ اَلْبَشَرِ.»

3. نفی مشابهت تأویل کلام خداوند و کلام بشر به حقیقت بنیادینی باز گردانده شده که می­گوید: بشرِ مخلوق هیچ­گونه مشابهتی با خدای خالق ندارد و کلام او   ـ تبارک و تعالی ـ هم مشابهتی با کلام آفریدة او ندارد: «كَمَا لَیسَ شَیءٌ مِنْ خَلْقِهِ یشْبِهُهُ كَذَلِكَ لاَ یشْبِهُ فِعْلُهُ ـ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ـ شَیئاً مِنْ أَفْعَالِ اَلْبَشَرِ، وَ لاَ یشْبِهُ شَیءٌ مِنْ كَلاَمِهِ كَلاَمَ اَلْبِشْرِ.»

به نظر می­رسد «کلام» در این سخن نمی­تواند معنای مفعولی داشته باشد، زیرا وقوع شباهت در این حالت انکارناپذیر است. توجیه عدم مشابهت به معنای مفعولی کلام ـ که در تفسیر بدیل برداشت پیشنهادشده در این مقاله دنبال شده ـ ناگزیر از عدول از اصل نفی تشبیه است و به تناقض­هایی گرفتار می­شود که به برخی از آنها اشاره شد. تأکید بر معنای مصدری کلام، اگرچه به فاعلیت ارجاع می­شود و عدم شباهت در این حالت انکارناپذیر است اما بر اساس آن، نمی­توان به تفسیر خاصی از متن روایت پی­برد. این حالت می­تواند نتیجه­ای اساسی داشته باشد که پس از این به آن پرداخته خواهد شد. 

1-3. گویا باید کلام را به معنای مفعولی در نظر گرفت و به آن با نظر فنائی نگریست. یعنی باید به دلالت­گری آن به معانی توجه کرد و فقط در کلمات و جملات سازندة آن متوقف نشد. نظر فنائی و آلی به کلام، تأخر رتبی بر نظر عنایی و استقلالی نسبت به آن دارد. در نگاه عنایی و استقلالی به قرآن، امتیازهای خاصی از آن هویدا می­شود که در محدودة موضوع این مقاله نیست.

4. عدم مشابهت عام و مطلق کلام خالق و کلام مخلوق به این حقیقت انجامیده که کلام خالق صفت خالق دانسته شود و اما کلام مخلوق را باید فعل او محسوب کرد: «فَكَلاَمُ اَللَّهِ. تَبَارَكَ وَ تَعَالَى. صِفَتُهُ وَ كَلاَمُ اَلْبَشَرِ أَفْعَالُهُمْ.» 

1-4. اگر به قرآن نظر فنائی و آلی شود که در این حالت دلالت­گری و شناسانیدن معانی را عهده­دار است، و اگر در نظر گرفته شود خداوند قرآن را صفت خویش برگزیده، اینک، مبتنی بر این دو واقعیت، می‌توان گفت: بر اساس قرآن، دلالت و تعریفی پایه­ریزی می­شود که بر صفت­ بودن این کلام نسبت به خداوند استوار می‌گردد. این دلالت­گری و شناسانیدن که خاص قرآن است، فقط و فقط صنع خداوند است و ممکن نیست اندک ‌مشابهتی میان آن با کارهایی که از مخلوق­ها در همین زمینه برمی­آید، واقعیت پیدا کند.

2-4. نباید از یاد برد، هرگز و هیچ­گاه!، که دلالت و تعریفی که از قرآن به مثابه صفت خداوند به دست می­آید، افزون بر دلالت­گری و شناسانیدنِ کتاب خداست که بر اساس نور علم و نور عقل در قلمرو گستردة همگی اشیاء رخ­ می­دهد. هرگز و هیچ­گاه این دو جهت دلالت­گری و شناساگری قرآن با یکدیگر ناسازگاری ندارند بلکه در جای خود نشان داده می­شود که در پیوستگی تنگاتنگ با یکدیگر هستند.

   باید گفت برای بسط و تفصیل روشن­شدن ساختمان استدلالی نظر مختار این مقاله، به تعمق در مباحث اسماء و صفات خداوند نیاز است؛ از این روی، در ادامه، نگاهی گذرا بر این مباحث در الهیات خواهیم داشت به آن امید که اجمال نظر مختار روی به تفصیل گذارد و بافت منطقی گفته­ها بیش از پیش تبیین گردد. 

نگاهی گذرا به مبانی اسماء و صفات خداوند

   در گام اوّل، به معنای لغوی صفت اشاره می­شود. از روایات اهل بیت نبوت: به‌ دست می‌آید که «اسم» و «صفت» هم‌معنی هستند:

وَ بِهَذَا الإِسْنَادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الاسْمِ مَا هُوَ؟ قَالَ: صِفَةٌ لِمَوْصُوف.[9]

و نیز در روایتی دیگر، به‌صراحت اسم را برابر صفت دانسته­اند:

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنِ ... عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَى أَبِی جَعْفَرٍ أَوْ قُلْتُ لَهُ: جَعَلَنِی اللهُ فِدَاكَ! نَعْبُدُ الرَّحْمَنَ الرَّحِیمَ الْوَاحِدَ الأَحَدَ الصَّمَدَ؟ قَالَ: فَقَالَ: إِنَّ مَنْ عَبَدَ الاسْمَ دُونَ الْمُسَمَّى بِالأَسْمَاءِ أَشْرَكَ وَ كَفَرَ وَ جَحَدَ وَ لَمْ یعْبُدْ شَیئاً، بَلِ اعْبُدِ اللهَ الْوَاحِدَ الأَحَدَ الصَّمَدَ الْمُسَمَّى بِهَذِهِ الأَسْمَاءِ دُونَ الأَسْمَاءِ. إِنَّ الأَسْمَاءَ صِفَاتٌ‏ وَصَفَ بِهَا نَفْسَهُ.[10]

ترادف اسم و صفت با علامت و نشانه

   پس برای فهم معنای صفت، باید معنای اسم را مشخص کنیم. کوتاه ‌سخن آن که: اسم برابر علامت و نشانه است. امام: هنگامی که دربارة معنای «بسم الله» گفت‌وگو می‌کنند، از اشتقاق «وسم» و واژة «سِمَة» ـ که به معنای نشانه‌گذاری و نشانه است ـ استفاده کرده‌اند:

   حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِی. رَضِی اللَّهُ عَنْهُ. قَالَ: أَخْبَرَنَا ... عَنْ أَبِیهِ قَالَ: سَأَلْتُ الرِّضَا عَلِی بْنَ مُوسَى عَنْ‏ بِسْمِ اللهِ‏. قَالَ مَعْنَى قَوْلِ الْقَائِلِ‏ بِسْمِ اللهِ‏ أَی أَسِمُ عَلَى نَفْسِی سِمَةً مِنْ سِمَاتِ اللهِ. عَزَّ وَ جَلَّ. وَ هِی الْعِبَادَةُ. قَالَ: فَقُلْتُ‏ لَهُ: مَا السِّمَةُ؟ فَقَالَ الْعَلامَةُ.[11]

    در کتاب منتهی الإرب فی لغة العرب آمده: «وَسم بالفتح: نشان و داغ. ... وسمه وَسماً بالفتح و سِمةً: نشان کرد و داغ نمود.» افزون بر این، اوصیاء: اسم را در پاره‌ای سخنان­شان دلالت‌گر دانسته‌اند که ناگزیر می‌سازد تا اسم هم‌ارز نشانه و علامت محسوب شود:

   ... فَمَنْ قَالَ لِلإِنْسَانِ وَاحِدٌ فَهَذَا لَهُ اسْمٌ وَ لَهُ شَبِیهٌ، وَ اللهُ وَاحِدٌ وَ هُوَ لَهُ اسْمٌ وَ لا شَی‏ءَ لَهُ شَبِیهٌ، وَ لَیسَ الْمَعْنَى وَاحِداً وَ أَمَّا الأَسْمَاءُ فَهِی دَلالَتُنَا عَلَى الْمُسَمَّى...[12]

   یا در این روایت:

   ... قُلْتُ: أَجَلْ. جَعَلَنِی اللهُ فِدَاكَ! لَكِنَّكَ قُلْتَ الأَحَدُ الصَّمَدُ، وَ قُلْتَ لا یشْبِهُهُ شَی‏ءٌ، وَ اللهُ وَاحِدٌ وَ الإِنْسَانُ وَاحِدٌ، أَ لَیسَ قَدْ تَشَابَهَتِ الْوَحْدَانِیةُ؟ قَالَ: یا فَتْحُ! أَحَلْتَ ـ ثَبَّتَكَ اللهُ ـ إِنَّمَا التَّشْبِیهُ فِی الْمَعَانِی، فَأَمَّا فِی الأَسْمَاءِ فَهِی وَاحِدَةٌ وَ هِی دَالَّةٌ عَلَى الْمُسَمَّى ...[13]

   پس بر این پایه، صفت، به معنای نشانه و وصف‌ کردن، برابر نشانه‌گذاری خواهد بود اما از آنجا که اسماء و صفات آیه­ها و نشانه­های مسمّی و موصوف هستند، ضرورتاً، متغایر، متباین و متمایز با خود موصوف می‌باشند. نمونه‌ای از تذکر به این موضوع در روایت زیر از امام صادق7 آمده:

   حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَكِّلِ. رَحِمَهُ اللهُ. قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یحْیى الْعَطَّارُ عَنِ ... عَنْ خَالِدِ بْنِ یزِیدَ عَنْ عَبْدِ الأَعْلَى عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ، قَالَ: اسْمُ‏ اللهِ‏ غَیرُ اللهِ.‏ وَ كُلُّ شَی‏ءٍ وَقَعَ عَلَیهِ اسْمُ شَی‏ءٍ فَهُوَ مَخْلُوقٌ مَا خَلا اللهَ. فَأَمَّا مَا عَبَّرَتِ الأَلْسُنُ عَنْهُ أَوْ عَمِلَتِ الأَیدِی فِیهِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ‏. وَ اللهُ غَایةُ مَنْ غَایاهُ وَ الْمُغَیا غَیرُ الْغَایةِ وَ الْغَایةُ مَوْصُوفَة...[14]

   یا نمونة دیگری که ابوقرّه در حین پرسش و پاسخ از امام رضا7 می‌شنود با این تفاوت که در اینجا، به معنای عام‌تری تذکر داده شده که تمام نشانه‌های خداوند را در بر می‌گیرد:

   سألنی أَبُو قُرَّةَ الْمُحَدِّثُ‏ أَنْ أُدْخِلَهُ عَلَى أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا فَاسْتَأْذَنْتُهُ فِی ذَلِكَ فَأَذِنَ لِی فَدَخَلَ عَلَیهِ فَسَأَلَهُ عَنِ الْحَلالَ وَ الْحَرَامِ وَ الأَحْكَامِ حَتَّى بَلَغَ سُؤَالُهُ إِلَى التَّوْحِیدِ... قَالَ أَبُو قُرَّة:َ فَإِنَّهُ یقُولُ وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى.‏ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ: إِنَّ بَعْدَ هَذِهِ الآیةِ مَا یدُلُّ عَلَى مَا رَأَى، حَیثُ قَالَ:‏ ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى،‏ یقُولُ: مَا كَذَبَ فُؤَادُ مُحَمَّدٍ مَا رَأَتْ عَینَاهُ ثُمَّ أَخْبَرَ بِمَا رَأَى فَقَالَ:‏ لَقَدْ رَأى‏ مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْكُبْرى‏ فَآیاتُ اللهِ غَیرُ اللهِ. وَ قَدْ قَالَ اللهُ‏: وَ لا یحِیطُونَ بِهِ عِلْماً، فَإِذَا رَأَتْهُ الأَبْصَارُ فَقَدْ أَحَاطَتْ بِهِ الْعِلْمَ وَ وَقَعَتِ الْمَعْرِفَة ...[15]

توجه به خدا با اسماء اختیارشدة او - تبارک و تعالی-: تنها راه معرفت ذات قدّوس علیّ

   در سخن زیرین، امام7 گفته­اند: خداوند اسم­هایی را برای خویش برگزیده تا آفریدگان با آن نشانه­ها از او در خواست کنند، از او طلب کنند، و به او توجه کنند. آری؛ آن­گاه که خداوند را با اسم‌های برگزیده بخوانند و به او توجه کنند، باب معرفت به روی­شان گشوده می­شود:

   أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنِ ... عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا: هَلْ كَانَ اللهُ. عَزَّ وَ جَلَّ. عَارِفاً بِنَفْسِهِ قَبْلَ أَنْ یخْلُقَ الْخَلْقَ؟ قَالَ: نَعَمْ. قُلْتُ: یرَاهَا وَ یسْمَعُهَا (یسَمِّیها)؟ قَالَ: مَا كَانَ مُحْتَاجاً إِلَى ذَلِكَ، لأَنهُ لَمْ یكُنْ یسْأَلُهَا وَ لا یطْلُبُ مِنْهَا. هُوَ نَفْسُهُ وَ نَفْسُهُ هُوَ. قُدْرَتُهُ نَافِذَةٌ فَلَیسَ یحْتَاجُ أَنْ یسَمِّی نَفْسَهُ وَ لَكِنَّهُ اخْتَارَ لِنَفْسِهِ أَسْمَاءً لِغَیرِهِ یدْعُوهُ بِهَا لأَنهُ إِذَا لَمْ یدْعَ بِاسْمِهِ لَمْ یعْرَفْ ....[16]

   می‌­بینیم امام7 تأکید کرده­اند که خداوند برای خود اسماء اختیار می­کند و با خوانده شدن خداوند به اسماء، معرفت میسر می­شود. این تنبیه می­رساند که روند پاگرفتن اسماء و صفات خداوند مانند روند شکل­ گرفتن اسماء و صفات مخلوق­ها نیست.، زیرا آنها، در پی مکشوف­ شدن به نور حواس جسدانی و روحانی، با علامت­ها و اسم­های متعارف در زبان آدمی­زادگان وصف ­می­شوند و نشانه­پذیر می­گردند اما خداوند منزه از آن است که به نور علم و عقل شناخته شود، زیرا او – عزّ و جلّ - مانند هیچ آفریده­ای نیست و دیدگان قلوب، چه رسد به دیدگان اجساد، توان ادارک خدا را ندارند، و پروردگار متعالی از آن است که کسی به او احاطه­ی علمی پیدا کند و برای او اَعلام و نشانه­ها برپاسازد:

   أَرْوِی‏ أَنَّهُ قُرِئَ بَینَ یدَی الْعَالِمِ قَوْلُهُ. تَعَالَى:‏ «لا تُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَ هُوَ یدْرِكُ الْأَبْصارَ.» فَقَالَ: إِنَّمَا عَنَى أَبْصَارَ الْقُلُوبِ وَ هِی الأَوْهَامُ. فَقَالَ: لا تُدْرِكُ الأَوْهَامُ كَیفِیتَهُ وَ هُوَ یدْرِكُ كُلَّ وَهْمٍ‏. وَ أَمَّا عُیونُ الْبَشَرِ فَلا تَلْحَقُهُ، لأَنهُ. تَعَالَى. لا یحَدُّ وَ لا یوصَفُ‏ هَذَا مَا نَحْنُ عَلَیهِ كُلُّنَا.[17]

و در دیگر سخن:

   مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنِ ... عَنِ الْفُضَیلِ بْنِ یسَارٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ یقُولُ‏: إِنَّ اللهَ لا یوصَفُ وَ كَیفَ یوصَفُ؟! وَ قَدْ قَالَ فِی كِتَابِه: «وَ ما قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ‏» فَلا یوصَفُ بِقَدَرٍ إِلا كَانَ أَعْظَمَ مِنْ ذَلِكَ.[18]

تباین بنیادین دلالت­گری صفات خدا و علامت­گری اسماء مخلوق

   وصف­ کردن، نام­گذاری و نشانه­گذاری مخلوق­ها که بر پایة حواس و مقایسه­ کردن رخ­ می­دهد، بی­­شک و به هیچ وجه نمی­تواند با تعریف خداوند از ذات خویش که بر اساس وصف­ کردن او ـ تبارک و تعالی ـ رخ می‌دهد، اندک‌ مشابهتی داشته باشد، چرا که اگر این‌چنین باشد، شناسانیدن و وصف­ کردن خداوند می­تواند بدیل وصف­ کردن و اداراک کردن به کمک حواس و قیاس قلمداد شود و دیگر بایسته نیست از یکی تحذیر کنند و بر دیگری ترغیب:

   تفسیر الإمام. علیه السلام. عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: لا تَتَجَاوَزُوا بِنَا الْعُبُودِیةَ ثُمَّ قُولُوا مَا شِئْتُمْ. وَ لا تَغُلُوا وَ إِیاكُمْ وَ الْغُلُوَّ كَغُلُوِّ النَّصَارَى فَإِنِّی بَرِی‏ءٌ مِنَ الْغَالِینَ. قَالَ: فَقَامَ إِلَیهِ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ: یا ابْنَ رَسُولِ اللهِ! صِفْ لَنَا رَبَّكَ فَإِنَّ مَنْ قِبَلَنَا قَدِ اخْتَلَفُوا عَلَینَا. فَقَالَ الرِّضَا: إِنَّهُ مَنْ یصِفُ رَبَّهُ بِالْقِیاسِ لا یزَالُ الدَّهْرَ فِی الِالْتِبَاسِ، مَائِلاً عَنِ الْمِنْهَاجِ، ظَاعِناً فِی الاعْوِجَاجِ‏، ضَالاً عَنِ السَّبِیلِ قَائِلاً غَیرَ الْجَمِیلِ. ثُمَّ قَالَ: أُعَرِّفُهُ بِمَا عَرَّفَ بِهِ نَفْسَهُ أُعَرِّفُهُ مِنْ غَیرِ رُؤْیةٍ، وَ أَصِفُهُ بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ مِنْ غَیرِ صُورَةٍ، لا یدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ، وَ لا یقَاسُ بِالنَّاسِ، مَعْرُوفٌ‏ بِالآیاتِ‏ بَعِیدٌ بِغَیرِ تَشْبِیهٍ وَ مُتَدَانٍ فِی بُعْدِهِ لا بِنَظِیرٍ....[19]

وصف خدا (به صنع او): نامشابه با وصف‌های دیگران (به نور علم)

   از روایت پیشین پیداست با این که معرفت خداوند از رهگذر آیات، اسماء و صفات رخ می­دهد، اما هرگز و هیچ­گاه با رؤیت جسدانی یا عیان قلبی همراه نیست و به هیچ وجه با تشبیه به ادراک و معرفت مخلوق­ها آلوده نمی­شود. اگرچه وصف­ کردن به زبان خلفاء الله: به‌ مثابة السنة ناطقة خداوند در میان آفریدگان واقعیت پیدا می­کند، اما هرگز با پدید آمدن صورت همراه نمی­شود؛ درست به آن بیانی که امام امیرالمؤمنین ـ سلام الله علیه ـ گزارش کرده­اند:

   عَنْهُ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ صَالِحِ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ قَیسِ بْنِ سِمْعَانَ عَنْ أَبِی زبیحة [رُبَیحَةَ] مَوْلَى رَسُولِ اللَّهِ رَفَعَهُ قَالَ: سُئِلَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ: بِمَا عَرَفْتَ رَبَّكَ؟ فَقَالَ: بِمَا عَرَّفَنِی‏ نَفْسَهُ.‏ قِیلَ: وَ كَیفَ عَرَّفَكَ نَفْسَهُ؟ فَقَالَ: لا تُشْبِهُهُ صُورَةٌ وَ لا یحَسُّ بِالْحَوَاسِّ وَ لا یقَاسُ بِالْقِیاس‏....[20]

   اصل اصیل آن است که معرفت خداوند به تعریف ذات مقدس او ـ تبارک و تعالی ـ رخ­ می­دهد و این تعریف احساس قلبی یا جسدانی نیست همچنان که قیاس عقلی هم نیست. این تعریف منزه از آن است که شبیه چیزی گردد و در بند صورت و وصف­ کردن عقلی درآید.

   خداوند خداوند نیست اگر نفس مقدس او معروف، معلوم و معقول گردد و اسم مفعول، در این زمینه، نشانه­گری حقیقی از او ـ عز و جل ـ داشته باشد. اوست که همواره و همیشه خداجویان و این و آن را به ذات متعالی از ادراک خویش دلالت می­کند و یا آنان را به درجات معرفت و عرفان خود نائل می­کند:

   قَالَ فِی خُطْبَةٍ أُخْرَى:‏ دَلِیلُهُ آیاتُهُ. ... ثُمَّ قَالَ: بَعْدَ ذَلِكَ لَیسَ بِإِلَهٍ مَنْ عُرِفَ بِنَفْسِهِ. هُوَ الدَّالُ‏ بِالدَّلِیلِ‏ عَلَیهِ وَ الْمُؤَدِّی بِالْمَعْرِفَةِ إِلَیهِ.[21]

   سخن زیرین ناممکن بودن بی­ چون و چرای وصف­ کردن به نور علم را ـ که برای آفریدگان و نشانه­گذاران ممکن است ـ نسبت به خداوند گوشزد می­کند، همچنان که وصف­ کردن خداوند را یک واقعیت می­شناساند که از سوی او ـ تبارک و تعالی ـ رخ می­دهد و بس:

   ... وَ إِنَّ الْخَالِقَ لا یوصَفُ إِلا بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ. وَ أَنَّى یوصَفُ الَّذِی تَعْجِزُ الْحَوَاسُ‏ أَنْ‏ تُدْرِكَهُ وَ الأَوْهَامُ أَنْ تَنَالَهُ وَ الْخَطَرَاتُ أَنْ تَحُدَّهُ وَ الأَبْصَارُ عَنِ الإِحَاطَةِ بِهِ؟! جَلَّ عَمَّا وَصَفَهُ الْوَاصِفُونَ وَ تَعَالَى عَمَّا ینْعَتُهُ النَّاعِتُون‏ ....[22]

موصوفیت همراه با لاموصوفیت

   بر این پایه است که می­توان گفت: وصف ­کردن خداوند انجام می­شود در همان حال که وصف­ نکردن رخ می­دهد و تو گویی توصیف در عین لاموصوفیت اتفاق می­افتد. دو سخن از امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا ـ سلام الله علیهما ـ می­تواند آن اندازه از مباحث اسماء و صفات خداوند را که در خور این مقاله است، به تمامیت برساند.

   امام7 در مقام تمثیل برای تقریب حدوث آفاقِ نخستینِ آفرینش، واقعیت زیر را بر عمران صابی گوشزد می‌کنند:

   هنگامی که گوینده­ای هریک از حروف الفبا را به‌تنهایی به زبان می­راند، معنای آن ملفوظ همان حرفی است که تلفظ شده است. اما هنگامی­ که گوینده شماری از آن حروف را در کنار هم گرد می­آورد آن را اسم، علامت و نشانه­ای می­کند برای معنایی که می­خواهد. به تعبیری دیگر، متکلم، آن مجموعة حروف، و نه هیچ چیز بیش از آن را، جهت و وجه آنچه خواسته اختیار می­کند؛ با این روند است که آن مجموعة حروف یا کلمة پدید آمده در زبان، فراخواننده به ‌سوی شیئی می­گردد که با آن حروف گردهم ­آمده وصف شده و علامت‌گذاری گردیده است:  

   ... قَالَ الرِّضَا: لأَنَّ اللهَ. تَبَارَكَ وَ تَعَالَى. لا یجْمَعُ مِنْهَا شَیئاً لِغَیرِ مَعْنًى أَبَداً. فَإِذَا أَلَّفَ مِنْهَا أَحْرُفاً أَرْبَعَةً أَوْ خَمْسَةً أَوْ سِتَّةً أَوْ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ أَوْ أَقَلَّ لَمْ یؤَلِّفْهَا لِغَیرِ مَعْنًى وَ لَمْ یكُ إِلا لِمَعْنًى مُحْدَثٍ لَمْ یكُنْ قَبْلَ ذَلِكَ شَیئاً. قَالَ عِمْرَانُ: فَكَیفَ لَنَا بِمَعْرِفَةِ ذَلِكَ؟ قَالَ الرِّضَا: أَمَّا الْمَعْرِفَةُ فَوَجْهُ ذَلِكَ وَ بَابُهُ أَنَّكَ تَذْكُرُ الْحُرُوفَ‏ إِذَا لَمْ تُرِدْ بِهَا غَیرَ أَنْفُسِهَا ذَكَرْتَهَا فَرْداً فَقُلْتَ أ ب ت ث ج ح خ حَتَّى تَأْتِی عَلَى آخِرِهَا فَلَمْ‏ تَجِدْ لَهَا مَعْنًى غَیرَ أَنْفُسِهَا. فَإِذَا أَلَّفْتَهَا وَ جَمَعْتَ مِنْهَا أَحْرُفاً وَ جَعَلْتَهَا اسْماً وَ صِفَةً لِمَعْنَى مَا طَلَبْتَ وَ وَجْهِ مَا عَنَیتَ، كَانَتْ دَلِیلَةً عَلَى مَعَانِیهَا دَاعِیةً إِلَى الْمَوْصُوفِ بِهَا ....[23]

   از نخستین سخن امام7 فهمیده شد مجموعه­ای از حروف الفبا صلاحیت پیدا می­کنند تا اسم، صفت یا وجه معنائی گردند که متکلم می­خواهد آن را به شنوندة کلامش تفهیم کند. و اما در دومین سخن از ایشان روشن می­شود خداوند برخی از اسمائی را که با تألیف و تجمیع برخی از حروف الفبا ساخته شده­اند نشانة خویش برمی­گزیند:

   عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ مُرْسَلاً عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا، قَالَ: قَالَ: اعْلَمْ. عَلَّمَكَ اللَّهُ الْخَیرَ. أَنَّ اللهَ. تَبَارَكَ وَ تَعَالَى. قَدِیمٌ وَ الْقِدَمُ صِفَتُهُ الَّتِی دَلَّتِ الْعَاقِلَ عَلَى أَنَّهُ لا شَی‏ءَ قَبْلَهُ وَ لا شَی‏ءَ مَعَهُ فِی دیمومیّته ... ثُمَّ وَصَفَ نَفْسَهُ. تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ـ بِأَسْمَاءٍ دَعَا الْخَلْقَ - إِذْ خَلَقَهُمْ وَ تَعَبَّدَهُمْ وَ ابْتَلاهُمْ - إِلَى أَنْ یدْعُوهُ بِهَا. فَسَمَّى نَفْسَهُ سَمِیعاً بَصِیراً قَادِراً قَائِماً نَاطِقاً ظَاهِراً بَاطِناً لَطِیفاً خَبِیراً قَوِیاً عَزِیزاً حَكِیماً عَلِیماً وَ مَا أَشْبَهَ هَذِهِ الأَسْمَاءَ. فَلَمَّا رَأَى ذَلِكَ مِنْ أَسْمَائِهِ الْقَالُونَ الْمُكَذِّبُونَ وَ قَدْ سَمِعُونَا نُحَدِّثُ عَنِ اللهِ أَنَّهُ لا شَی‏ءَ مِثْلُهُ وَ لا شَی‏ءَ مِنَ الْخَلْقِ فِی حَالِهِ، قَالُوا: أَخْبِرُونَا إِذَا زَعَمْتُمْ أَنَّهُ لا مِثْلَ لله وَ لا شِبْهَ لَهُ كَیفَ شَارَكْتُمُوهُ فِی أَسْمَائِهِ الْحُسْنَى فَتَسَمَّیتُمْ بِجَمِیعِهَا؟ فَإِنَّ فِی ذَلِكَ دَلِیلاً عَلَى أَنَّكُمْ مِثْلُهُ فِی حَالاتِهِ كُلِّهَا أَوْ فِی بَعْضِهَا دُونَ بَعْضٍ إِذْ جَمَعْتُمُ الأَسْمَاءَ الطَّیبَةَ قِیلَ لَهُمْ: إِنَّ اللهَ ـ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى. أَلْزَمَ الْعِبَادَ أَسْمَاءً مِنْ أَسْمَائِهِ عَلَى اخْتِلافِ الْمَعَانِی ....‏[24]

   امام7 گفته­اند: خداوند به اسمائی چند ذات مقدس خویش را نشانه­گذاری کرده است. او ـ عز و جلـ بندگانی را آفریده و آنان را فراخوانده تا با اسماء یادشده به او توجه کنند، زیرا مشیت کرده تا آنان  او را بندگی کنند و آن‌گاه، او حکیمانه آنان را در پهنة زندگانی دنیا به نعمت­ها و نقمت­ها مبتلا می­کند تا در حالت­های شدت و رخاء، یادآور او باشند و در برابر او شکر و طلب پیشه کنند. شگفت این است که بسیاری از اسمائی که خداوند اختیار کرده تا به ‌واسطة آنها، برای رسیدن به معرفت خداوند دلالت کرده و به‌سوی او تکاپو کنند، برای نشانه­گذاری آفریده­ها هم به کار می­آیند. به سخنی دیگر، برخی از اسماء نیکو که برای اشاره به مخلوق­ها در گفت‌وگوهای متعارف میان آنان به کارگرفته می­شود، بی­کم و کاست، به عنوان نشانه­های ذات مقدس او نیز اصطفاء شده­اند. پوشیده نباشد که همین اشتراک اسماء میان خالق و مخلوق­ها دست­آویز برخی گردیده تا مدعی شوند چنین پدیده­ای به مشابهت میان خداوند و آفریده­ها می­انجامد. امام7 اما در ادامة سخن­شان، نشان داده­اند سخن آنان بهانه‌ها­یی بیهوده است و به هیچ روی یکتایی برخی اسماء نیکو میان خالق و مخلوق­ها به ضرورت تحول رب قدوس علی به حالات مربوب­ها منتهی نمی­شود.

کتابنامه

1. منابع حدیثی نرم­افزار جامع الاحادیث 5/3، مرکز تحققیقات کامپیوتری علوم اسلامی، قم.

2. اصفهانی، میرزا مهدی. رسائل شناخت قرآن: القرآن و الفرقان، فی وجه إعجاز کلام الله المجید و مقدمه‌ای در حجیت ظواهر. به کوشش حسین مفید، تهران، مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر، ۱۳۸۸.

3. بنی‌هاشمی، سید محمّد؛ مقدس، سعید. دیدگاه میرزای اصفهانی دربارة تأثیر اصل نفی تشبیه در 4. حجیت جمعیة قرآن کریم. فصلنامة سفینه، ش ۵۸، بهار ۱۳۹۷.

5. ــــــــــ . شرح محتوایی رساله قرآنی تبارک. تهران، مرکز فرهنگی انتشاراتی منیر، 1395.



1. شیخ صدوق محمّد بن علی بن بابویه القمی، کتاب التوحید، ص 254.

 

1. شیخ عبدعلی بن جمعة العروسی الحویزی، تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص 574.

[3]. قرآن، سوره‌ی شعراء، آیه‌های 192 تا 196.

 

[4]. علامه محمّدباقر المجلسی، بحار الأنوار، ج 9، ص 282.

[5]. پیشین، ج 17، صص 216 و 217.

[6]. پیشین، ج 90، ص 68.

[7]. پیشین، ج 90، ص 77.

[8]. پیشین، ج 90، ص 69.

[9]. ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب الکلینی، الکافی، ج 1، ص 113.

[10]. پیشین، ج 1، صص 87 و 88.

[11]. شیخ صدوق محمّد بن علی بن بابویه القمی، کتاب التوحید، صص 229 و 230.

[12]. علامه محمّدباقر المجلسی، بحار الأنوار، ج 3، ص 195.

[13]. ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب الکلینی، الکافی، ج 1، ص 119.

[14]. شیخ صدوق محمّد بن علی بن بابویه القمی، کتاب التوحید، ص 142.

[15]. ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب الکلینی، الکافی، ج 1، ص 96.

[16]. پیشین، ج 1، ص 113.

[17]. الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا، ص 384.

[18]. ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب الکلینی، الکافی، ج 1، ص 103.

[19]. علامه محمّدباقر المجلسی، بحار الأنوار، ج 4، ص 303.

[20]. شیخ أحمد بن محمّد بن خالد البرقی، المحاسن، ج 1، ص 239.

[21]. علامه محمّدباقر المجلسی، بحار الأنوار، ج ‏4، ص 253.

[22]. ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب الکلینی، الکافی، ج 1، ص 138.

[23]. شیخ محمّد بن علی بن بابویه القمی، کتاب التوحید، ص 437.

[24]. ثقة الاسلام محمّد بن یعقوب الکلینی، الکافی، ج 1، ص 120.

 

 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: