اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
زمینه¬های پیدایش قرآن بسندگی در میان قاریان صدر اسلام ـ حمیدرضا ثنائی، مهدی مجتهدی مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 59
چهارشنبه ، 30 آبان 1397 ، 09:42

چکیده: یکی از گروه­های اجتماعی که در صدر اسلام شکل گرفت، قاریان یا قرّاء بودند که بعدها از درون آنان، جریانی موسوم به خوارج شکل گرفت. توجه ویژه قاریان به قرآن، به شکلی که آن­ها را از سایر طبقات جامعه متمایز می‌کرد، این سوال را به پیش می‌کشد که چگونه بخش قابل توجهی از قراء به تفکر قرآن بسندگی گراییدند؟ در این مجال تأثیری که دوران خلیفه دوم در رشد اندیشه «حسبنا کتاب الله» میان قاریان قرآن داشته است مورد بازخوانی قرار می‌گیرد.

کلیدواژه­ها: قرآن بسندگی، قرّاء، خوارج، عمر بن خطاب.

 

 

مقدمه

   حشر و نشر گسترده و عمیق قراء صدر اسلام با قرآن علاوه بر تأثير در خط‌مشي آنان در مسايل سياسي ـ اجتماعي، شخصيت فرهنگی خاصي نیز بديشان بخشيده بود. کاربرد «اهل قرآن» و «صاحب قرآن» دربارة قاریان قرآن در منابع از همين حشر و نشر قراء با قرآن سرچشمه مي‌گيرد.[1] اين حشر و نشر نمودهايي ظاهري داشت: يکي از نمودهاي بارز آن قرائت فراوان قرآن بود. گفته شده اُبَيّ در هشت شب و تـَميم‌داري و عبدالله بن عَمْرو بن العاص در هفت شب قرآن را ختم مي‌کردند.[2] همچنین قاریان قرآن در این عهد به شکل چشم­گیری از آيات قرآن و مضامين قرآني در کلام خود بهره می‌جستند و گویا در دوره خود به این ویژگی متصف بوده‌اند و این از آن بود که «قرآن براي قاريان و مفسران اوليه چيزي بيش از يک متن بود. اينان علاقه‌مند بودند زندگي خود را بر پايه قرآن شکل دهند و زندگي هم عصران خود را بر پاية قرآن شکل دهند و زندگي هم‌عصران خود را با روح قرآن و تعاليم اين کتاب مقدس آميخته نمايند ... .»[3] در اين جا به چند مضمون قرآني به کار رفته در کلام قراء مي‌توان اشاره کرد: جُندَب بن زُهَير از قراء تبعيد شده به شام و جزيره در خلافت عثمان، پيش از نبرد صفين و هنگام آماده شدن براي آن چنين گفت که «قَد آنَ للذينَ اُخرِجُوا مِن دِيارِهِم.»[4] هاشم مِرقال پيش از همان نبرد درباره معاويه و اصحابش خطاب به علي7 چنين گفت: «سِرْ بِنا يا أميرَالمُؤمِنينَ إلَي هؤُلاءِ القَومِ القاسِيَهِ قُلُوبُهُمُ الَّذِينَ نَبَذُوا القُرْآنَ وَراءَ ظُهُورِهِم ... .»[5] معاويه درباره آن قرّائي که در خلافت عثمان (23ـ35ق) به شام نزد او تبعيد شدند، يعني اصحاب مالک بن حارث اشتر، چنين نظري داشت: کساني‌ هستند که به زعم خویش، مردم را بر اساس احکام قرآن خطاب مي‌کنند؛ ولي هم ‌و غم‌شان ايجاد فتنه است و چشم دوختن بر اموال [اهل] ذمّه.[6]

   از نمودهاي ديگر حشر و نشر قراء با قرآن مي‌توان به انداختن آن در گردن اشاره کرد که دربارة کَعب بن سُور اَزدي از قراء بصره در نبرد جمل گزارش شده است.[7] استفاده از آيات قرآن و مضامين قرآني در کلام، به ويژه دربارة خوارج که در واقع، بخش بزرگي از قراء شرکت کننده در نبرد صفين بودند، بروز خاصي دارد. پيش از درآمدن به سلک خوارج، در صفين هنگامي که ابوموسي اشعري را به امام علي7 تحميل کردند چنين گفتند: «إبْعَثْ هذا، فَقَد رَضِينا بِه وَ اللهُ بالِغُ أمْرِهِ»[8] که بخش پاياني آن برگرفته از آية سوم سورة طلاق است. دربارة يکي از قراء خارجي گزارش شده است که «با قرآن سخن مي‌گفت و اين مثل شده بود.»[9] پس از نپذيرفتن حکميت نيز امام براي مجاب کردن ايشان به پيوستن به صف ياران خود و وانهادن کارهايي که مرتکب مي‌شدند، از آيات قرآن مکرّراً استفاده کرد؛[10] زیرا تنها استدلال مقبول قراء استدلال بر مبنای قرآن بود. ابن‌مُلجَم نيز در زمان قصاص قتل امير المؤمنين علي7 آياتي از قرآن را به زبان مي‌آورد.[11]

   در نقطه مقابل، مشهور است كه علی7 هنگامی که ابن عباس را برای مذاکره با خوارج اعزام می‌کند، او را از استدلال با قرآن برحذر می­دارد، چرا که آنان می‌توانستند به وجهی متفاوت از وجهی که او دلیل می‌آورد، استناد کنند. لذا امام به او دستور دادند که با سنت (حدیث پیامبر6) با ایشان احتجاج کند.[12]

   قاریانی که پس از خروج از سپاه امام على7  امامت او را رد می‌کردند، اظهار داشتند که تنها وقتى حاضر به همراهى هستند كه كسى چونان عمر بن خطاب رهبرى‏ آنها را در دست داشته باشد.[13] رفتار سوال برانگیز خوارج در ابراز علاقه به خلیفه دوم و تأکید آنان بر شیوه‌هایی که او بنا نهاده است، نکته‌ای قابل تأمل است که بررسی آن ضروری به نظر می‌رسد.

1. تلاش‌های خلیفة دوم و شکل‌گیری طبقه‌ای از قاریان قرآن

1. 1. جايگاه اجتماعی ـ سیاسی قاريان در خلافت عمر بن خطاب (13ـ23ق)

   جايگاه اجتماعي ـ سياسي قراء در خلافت عمر بن الخَطّاب (13ـ23ق) بیش از پيش ارتقا يافت. او با هر انگیزه‌ای که داشت، تلاش کرد قاریان قرآن را در جامعة عصر خویش برکشد. اصحاب مجلس او قراء بودند و اين قراء، جوان يا پير، در مجلس او شرکت مي‌کردند و گاهي خليفه با ايشان مشورت مي‌کرد.[14] گزارش شده که او هرگاه ابوموسي اشعري را مي‌ديد خطاب به وی مي‌گفت: «ذکّرْنا يا اباموسی» و ابوموسي قرآن می‌خواند.[15]

   به نظر مي‌رسد بيش‌تر عاملان او قاري بوده‌اند. مغيره بن شعبه عامل او در کوفه[16] و معاويه و امثال آن دو که استثنا شوند، سعد بن أبي‌وَقّاص[17] و عمار بن ياسر والیان کوفه،[18] أبوموسي أشعري عامل بصره،[19] ابوهُرَيرَه والی بحرين،[20] يزيد بن قـَيس أرْحَبي والی ری،[21] همگي قرّاء قرآن بوده‌اند. عبدالله‌بن‌مسعود نيز مسئول بيت‌المال کوفه بوده است.[22] خليفه در زمان شرکت در مراسم حج، زيد بن ثابت را در مدينه به جاي خویش مي‌گمارد.[23] او یکی از ملاک‌های تعيين عطاي ساليانه را ميزان قرائت (حفظ) قرآن قرار داد.[24] شايد به همين منظور بود که به ابوموسي اشعري، والي خود در بصره، نامه نوشت و از او خواست نام قاريان قرآن را به او اطلاع دهد.[25] با وجود گزارش یاد شده که کاملا با سیرة خلیفة دوم در توجه به قاریان قرآن هماهنگی دارد، جای شگفتی است که در گزارشی آمده است عمر با دادن عطا بر مبناي قرآن مخالف بوده و از سعد بن أبي وَقّاص عامل خود در کوفه که براي قاريان قرآن 2000 درهم تعيين كرده بود، خواسته است قاري بودن را ملاک قرار ندهد.[26]

1. 2. اهميت قرآن‌آموزی و تأکید بر آن در خلافت عمر بن خطاب (13ـ23ق)

   فعاليت‌هاي علمي و آموزشي قراء در عهد خلفاي راشدين به سرعت گسترش يافت. اهتمام خلفا به ويژه عمر بن خطّاب به آموزش توده‌هاي نومسلمان، رشد يک طبقه خاص فرهنگي با عنوان «قراء» را در اين عهد سبب گرديد. از آن جا که در اين عصر قرآن مهم­ترين مادة آموزش ديني نزد مسلمانان بود و راه درازي براي پيدايي و رشد معارف و علوم ديني و غيرديني در پيش بود، فعاليت‌هاي آموزشي عمدتاً بر قرآن تمرکز داشت. به نظر می‌رسد تأکيد خليفه عمر نيز مبني بر اين‌که آموزش در ايالات به ويژه کوفه و بصره از محدوده قرآن مثلاً به سنت کشيده نشود،[27] در اين امر بي‌تأثير نبوده است. اساس آموزش‌هاي قرآني در اين عصر فراگيري قرآن (به مفهوم اخذ يک قرائت از يک صحابي) بود. اما چنین تأکیدهایی هرگز نتوانست قاریان قرآن را که به عنوان نخستین عالمان مسلمان مطرح بودند، از توجه به احکام، فرائض و حديث ـ که پیوند تنگاتنگی با قرآن دارند ـ بازدارد و ایشان به آموختن دیگر حوزه‌های معارف دینی نیز ـ اگرچه محدودتر از قرائت ـ اهتمام داشتند.

   خلیفة دوم نسبت به آموزش قرآن در برخی از شهرها توجه بیشتری از خود نشان می‌داد و در این میان، شاید بیش‌ترین توجه او به کوفه بود. این شهر که وضع اجتماعی خاصي داشت به سبب عنایت خاص خلیفه دوم به مرکز علمی مهمی بدل گردید. شاید «ماهيت نامتناجس مردم کوفه و عدم وجود قبيله واحدي به عنوان گروه حاکم، عمر را واداشت ...که توجه خاصي نسبت به اين شهر مبذول دارد. او مي‌انديشيد که تراکم [و سکونت] زياد طوائف و قبائل [در يک مکان] ... هرگز قبل از اين در نظام اجتماعي عرب [سابقه] نداشته است ... عمر آن چنان به کوفه علاقه داشت که آن را «بُرج الإسلام» يا «قُبّه الإسلام» و مردم آن ديار را «سرور مسلمانان» يا «رأسُ اهلِ الإسلام» توصيف مي‌کرد.»[28] با اين اوصاف و همچنين با توجه به جمعيت فراوان کوفه و وجود شمار قابل توجهي از عجمان در اين شهر و نيز دور بودن قبايل اين منطقه از مدينه در دورة پيامبر6 و عدم درک تعاليم اسلام که در حقيقت با فتوح به صحنه سياسي حکومت اسلامي وارد گرديده بودند، عمر نسبت به آموزش قرآن در اين شهر تأکيد داشت. او زماني که عَمّار بن ياسر را به کوفه مي‌فرستاد، عبدالله بن مسعود را نيز که در حِمْص به سر مي‌برد،[29] به همراه وي به عنوان «معلِّم» به این شهر فرستاد.[30] افزون بر اين، او به همراه عمار و ابن مسعود 10 نفر از انصار را نيز که قَرَظه بن کَعب و عُبَيد بن عازِب در ميان ايشان بودند، به کوفه فرستاد[31] که احتمالاً به منظور آموزش قرآن به کوفیان بود.

   فعاليت‌هاي ابن‌مسعود در زمينة قرائت منجر به تربيت و پيدايي شمار قابل توجهي از قراء در کوفه شد. منابع از شاگردان او با عنوان «أصحاب ابن‌مسعود» يا «اصحاب عبدالله» ياد کرده‌اند. فعاليت‌هاي او در زمينة قرائت قرآن در کوفه چنان گسترش يافت که در ميان قاریان قرآن در نيمة دوم سدة نخست60 شيخ از شاگردان وی وجود داشته است.[32]

   اگرچه عمار به عنوان حاکم از سوي عمر به کوفه فرستاده شده بود، گویا او نيز در آن شهر در زمينة قرائت فعاليت داشته است. در گزارش‌های جنگ صفين از «اصحاب عمار» ذکری به میان آمده است[33] که به احتمال فراوان، به مفهوم شاگردان وي به کار رفته است.[34] اين افراد به جز دو سه نفر همان قرّائي بودند که در حوادث دورة خلافت علي7 به عنوان طرفداران خاص او شناخته مي‌شدند. به‌ جز ابن‌عباس، سایر این قاریان عراقي مانند مالک اشتر در شمار شاگردان هيچ يک از قراء صحابي که در این زمان در عراق فعاليت داشته‌اند، ذکر نشده‌اند. افزون بر آن، گرايش‌هاي فکري ـ سياسي قراءکوفي معترض به عثمان را نسبت به علي بن ابي‌طالب7 همچون مالک اشتر[35] مي‌توان به عنوان نشانه‌اي از فعاليت‌هاي فکريـ آموزشي عمار در کوفه دانست.[36]

   خلیفة دوم نسبت به آموزش قرآن به جنگجویان بصری نیز تأکید داشت. دو تن از صحابه در اين دوره به آموزش قرآن در این شهر پرداختند. خلیفه ابوموسي اشعري و در پي او عِمران بن حُصَيْن خُزاعي را به بصره فرستاد تا اولي امير باشد و دومي به تعليم مردم بپردازد[37] و در اين جا نیز همانند کوفه، امیر و معلم هر دو به تعليم مردم پرداختند. گزارش شده است که خلیفه در زمان فتوح به ابوموسي اشعري توصیه می‌کرد که «سپاهیانش (یارانش) را به همراهي و ملازمت با قرآن وادارد».[38] عِمران در مسجد بصره ديده شده بود که «با موي سر و محاسن سفيد در حلقه‌اي با تکيه به ستون سخن مي‌گفت.»[39] او براي تعليم قرآن و فقه به آن ديار فرستاده شده بود.[40] ابوموسي نيز در بصره به تعليم قرآن مي‌پرداخت.[41] در خلافت عثمان، بصريان در اختلاف پدید آمده مقارن فتح ارمنستان و آذربايجان دربارة قراءات ميان جنگجويان مسلمان مي‌گفتند: قرائت ما بهتر است و ما قرائت ابوموسي را آموخته‌ايم و ایشان مصحف او را «لُبابُ القلوب» مي‌خواندند.[42] با اين وصف و با توجه به شرکت شمار بسیاری از قاریان بصری در نبرد صِفّین، تمايل قراء به انتخاب ابوموسي براي حکميت تا حدودی روشن مي‌گردد.

   اهتمام عمر به آموزش قرآن و فقه، توده‌هاي تازه‌مسلمان شام را نيز دربرگرفت. يزيد بن أبي‌سُفيان، حاکم شام به او نامه نوشت و در آن، افزايش جمعيت شام و نياز شاميان به تعليم قرآن و فقه را يادآور شد. عمر نيز مُعاذ بن جَبَل، عُبادَه بن صامِت و ابوالدَّرداء را رهسپار شام کرد و ایشان به ترتیب در فِلَسْطين، حِمص و دِمَشق اقامت گزيدند.[43] از ميان ايشان، حوزة درس ابوالدَّرداء در دِمَشق مهم‌تر بود و به نقل از يکي از شاگردان او، قرآن‌آموزان مجلس درس او بالغ بر1600 تن بوده‌اند.[44] ابوالدَّرداء در مسجد دِمَشق، در محراب صحابه که در جانب شرقي آن جاي داشت و صحابه در آن به تعليم مردم مي‌پرداختند، تدريس مي‌کرد.[45] گویا حوزة درسي مُعاذبن‌جَبَل در فِلَسطين نيز رونق و متعلمان فراوانی داشته است. با آن‌که مُعاذ به فلسطین فرستاده شد، ظاهرا چندی هم در دمشق به تدريس پرداخت و از تدریس وی در مسجد دِمَشق نيز گزارشی در دست است.[46] منابع، برخی از شاگردان وی را معرفی کرده‌اند.[47] حاصل تلاش‌هاي ابوالدَّرداء، مُعاذ و تا حدودي عُبادَه در شام، در نبرد صِفِّين قابل رؤيت است. اکثر4000 قاري سپاه شام[48] بي‌شک از پرورش‌یافتگان حوزه‌های درسی اين سه تن بودند. سه تن ديگر از صحابه، واثِلَه بن أَسقَع کِناني، فَضالَه بن عُبَيد انصاري و ابواُمامَه باهِلي، نیز در اين زمان به آموزش قرائت در شام پرداختند و نام برخی از شاگردان ایشان در منابع دیده می‌شود.[49]

   عبدالرَّحمن بن مُلْجَم نيز از سوي عمر مامور آموزش قرآن و فقه در فسطاط (مصر) گردید.[50] از آموزش قرآن در مصر در عصر خلفاي راشدين ظاهراً خبر ديگري وجود ندارد؛ جز آن‌که بايد گفت با وجود افرادي چون محمد بن أبي‌حُذَيفَه در مصر که از او با صفت تفضیلی «اَقرأ لِلقرآن» یاد شده،[51] قاريان تربيت ‌شده در این منطقه نباید اندک بوده باشند. حضور قاریان مصري معترض به عثمان در مدينه مي‌تواند بيانگر تربيت شمار قابل‌توجهي از قراء در این خطه باشد.

   ظاهرا در زمان خلیفة دوم، مقداد به صورت خودجوش یا به اشارت خلیفه در حمص به آموزش قراءت می‌پرداخته است؛ زیرا در جريان اختلاف در مسالة قراءات در خلافت عثمان، اهل‌حِمْص می‌گفتند که قرائت خود را از مِقداد گرفته‌اند.[52]

2. تمايل به سنت عمر در ميان دسته‌ای از قاريان عراقی در صدر اسلام

   دسته‌بندي قاريان قرآن در عهد پيامبر6 و دو خليفه نخست دشوار به نظر مي‌رسد، ولي به تدريج با پديد آمدن عواملي گوناگون از اواخر خلافت عثمان تا پايان خلافت امام علي7، اين طبقه فرهنگي در دسته‌هايي گوناگون ظاهر شدند. در میان هر دسته از قرائي كه در دورة مورد بحث در كنار هم قرار مي‌گرفتند، خصوصيات يك گروه منسجم ديده نمي‌شود؛ بلکه صرفاً عواملي چون بروز يك جريان سياسي مثلاً مخالفت با عثمان يا عدم مخالفت با او ايشان را در يك دسته قرار می‌داد. عواملي چند سبب دسته بندي قراء در این دوره شده است كه در نگاهي كلي مي‌توان آن‌ها را چنين برشمرد: 1ـ وابستگي به حوزه يا مجالس درسي قاريان صحابي با اعتقادات و گرايش‌هاي سياسي خاص 2ـ عوامل سياسي3ـ عوامل نژادی و قبيله‌اي.

   چنان‌که از نظر گذشت، پیدایی طبقه‌ای به نام قراء در صدر اسلام بیش‌تر وامدار تلاش‌هایی است که خلیفة دوم در جهت آموزش قرآن به توده‌های تازه مسلمان مبذول داشت. همچنین بیان شد که او در حالی که شدیداً از نقل حدیث جلوگیری و راویان را توبیخ می‌کرد، عنایت خاصی به قاریان قرآن داشت. با این وصف، طبیعی است که بسیاری از قاریان در زمان خلفای بعدی به وضع استثنایی خود در زمان خلافت او چشم بدوزند. از همین جاست که در دورة خلافت عثمان و همچنین امام‌علی7 دسته‌ای بزرگ از قاریان قرآن هوادار «سنت عمر» به وجود آمد که در تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عصر خویش اثر قابل ملاحظه‌ای گذاشتند.

   این قاریان قرآن كه خود را هوادار «سنّت عمر» نشان مي‌دادند، پس از حضور در صِفّين، نخست در زمرة تحميل‌كنندگان حكميت درآمده و شگفت‌آور آن‌که سپس در کسوت محكّمه و خوارج ظاهر شدند. در رأس دستة هوادار این سنت بايد از ابوموسي اشعري یاد کرد که در خلافت عمر مدتی والی بصره و زمانی حکمران کوفه بود.[53] او در کنار قراء ياد شده در صفين حضور نداشت و گویا این قاریان ارادتی بدو داشتند. این قراء كه در صِفّين تنها بر حَكَم قرار گرفتن وی تأكيد و اصرار داشتند،[54] «گروهي از زهدگرايان مُصِر بر سنت شيخين»[55] (سنت ابوبکر و عمر) بودند. حتي مالك اشتر كه گرايش علوي او پوشيده نيست، در ابتداي خلافت امام علي7، او را برای امارت كوفه به خليفه پيشنهاد داده بود[56] و در واقع، به نوعي شاید بتوان از تمايل وي به ابوموسي در آغاز خلافت امام علی7 سخن گفت که ظاهراً گرایش عمومی بسیاری از قاریان كوفه در این زمان بوده است؛  اگرچه شاید این پيشنهاد بنا بر اقتضاي سياسي و اجتماعي کوفه ارائه شده باشد.

   به هر رو، ابوموسی در مذاکرات خویش با عمرو بن عاص، آشکارا از گرایش خود به سنت عمر پرده برداشت. او به عَمرو پیشنهاد کرد که «اگر دوست داشته باشي سنت عمر را احياء كنيم»[57] و چنين سوگند ياد كرد که اگر بتوانم نام عمر (يا سنت عمر) را زنده خواهم كرد.[58] به همين سبب، نظر او آن بود كه عبدالله بن عمر به خلافت برداشته شود.[59]

   گزارش‌ها دربارة گرایش قاریان و به‌تبع، خوارج این دوره به «عمر و سنت او» به آنچه نقل شد، محدود نیست. احتمالا اَسوَد بن يزيد نَخَعي از شاگردان ابن‌مسعود نیز که به دليل ملازمت با خليفه عمر[60]، در زمرة «اصحاب مجلس عمر» نیز قرار داشته، از دیگر هواداران سنت عمر بوده است. از عائشه نقل شده که كسي در عراق نزد او گرامي‌تر از أسْوَد نبوده است.[61] به نوشتة ثقفی‌کوفی، او و مسروق، دیگر شاگرد ابن‌مسعود، به نزد عایشه رفت­ و آمد و از امام علی7 نزد او بدگویی می‌کرده‌اند.[62] ثقفی در جای دیگری آورده است که آن دو و چند شاگرد دیگر عبدالله، بغض و دشمنی امام ‌علی7 را در دل داشته و مردم را از یاری او باز می‌داشته‌اند.[63]

   همچنين دربارة خوارج نهروان گزارش شده است كه از مذاكره با نمایندگان امام ‌علی7 سرباز زدند و شرط غيرممكني را مطرح ساختند كه طبق آن، در صورتي از او فرمان خواهند برد كه او هم چون عمر با آنان رفتار كند.[64] از عبدالله بن شَجَره سُلَمي از خوارج نهروان نیز نقل شده است که مي‌گفت: حق براي ما روشن شده است، از شما (در جريان حكميت) پیروی نمي‌كنيم مگر [خلیفه‌ای] مانند عمر را براي ما بياورید.[65] افزون بر این، چنان‌که گفته شد، قاریانی که بعداً در کسوت محکمه و خوارج ظاهر شدند، در زمان انتخاب حکم عراق به ابوموسی اشعری گرایش داشتند و او را شایستة حکم قرار گرفتن دانستند. با توجه به تمایل شدید ابوموسی به سنت عمر، شاید بتوان این تمایل را نیز به عنوان قرینه‌ای دیگر بر تعلق بسیاری از محکمه و خوارج به قاریان هوادار سنت عمر مطرح ساخت.

   چنانچه اجمالا اشاره شد، تمايل اين قاریان و خوارج به عمر بن خطّاب احتمالا به سبب موقعيت و مزايايي بود كه در خلافت او دارا بودند. شايد تفاوتي كه قراء در شرايط موجود نسبت به دورة خلافت عمر احساس مي‌كردند، در مقدار عطا بوده است. به علاوه، با توجه به نفوذ ابوموسی اشعری ميان اهل عراق و قاریان عراقی و همچنین تمایل وی به خلیفة دوم و سنت او، نبايد از آموزه‌ها و تأثير وي بر فضای فکری ـ عقیدتی كوفه و بصره غافل بود. ابن‌سعد نام راویان كوفي تابعي را كه گاه با شرح احوال ايشان همراه است، در ذيل عناويني آورده است كه گرايش به سوي خليفه عمر در گروه سوم و پنجم اين عناوین کاملا آشکار است. گروه سوم كساني هستند كه «از عمر بن خَطّاب و عبدالله بن مسعود روايت كرده‌اند و از علي‌بن‌ابي‌طالب7 روايت نكرده‌اند.» گروه پنجم نيز كساني هستند كه «از عمر روايت كرده‌اند و از علي7 و عبدالله بن مسعود روايت نكرده‌اند.» وجه مشترك اين دو دسته راويان تابعي كوفي روایت نکردن از امام علي7 بوده است. تقابل اين دو دسته از راويان با دستة راوياني كه تنها از امام علي7 و عبدالله بن مسعود روايت كرده‌اند و از عمر بن خَطّاب روايت نكرده‌اند،[66] از دو دستة كاملاً متفاوت از تابعان كوفي در تمایل به سنت عمر و گرایش به سیرة علوی خبر می‌دهد.[67] با این‌همه، به تصریح منابع، قرائي كه در صفين، حكميت را تحميل كردند و بعداً در زمرة خوارج درآمدند، يعني هواخواهان سنت عمر، گروهي از قراء (عِصابَه ٌمِنَ القُرّاءِ) بودند[68] و از این رو، گویا قراء ديگري نيز در صفين حضور داشته‌اند.

3. محکّـِمه، خوارج و قرآن بسندگی

   پیش‌تر ضمن سخن از حشر و نشر قراء با قرآن از کاربرد فراوان آیات قرآن توسط محکمه و خوارج سخن گفته شد. قاری بودن همة محکمه و خوارج نیز که منابع صراحتا از آن سخن گفته‌اند، این نکته را تأیید می‌کند؛ زیرا چنان‌که گفته شد، تمامی قاریان صدر اسلام در کلام خود مکررا از آیات قرآن بهره می­برده‌اند و خوارج به عنوان دسته‌ای از قاریان صدر اسلام از این قاعده مستثنا نبوده‌اند.  بنابراین، می‌توان هر آنچه را که دربارة قاریان قرآن در صدر اسلام صادق بوده و پیش‌تر دربارة آن سخن گفته شد، به خوارج این عهد نیز نسبت داد. از این رو، می‌توان گفت اندیشة قرآن‌بسندگی که از اعتقادات بسیاری از قاریان صدر اسلام بود و در اثر عوامل گوناگونی پدید آمده بود، در میان خوارج نیز وجود داشته است.

   در این جا مناسب است که اجمالا دربارة تعلق خوارج به قاریان صدر اسلام سخن گفته شود. با وجود سخنان و مواضع برخی از شخصیت­ها و قاریان برجسته‌ مانند سعد بن ابی­وقاص و ابوموسی اشعری، قرّاء بسیاری در نبرد صِفِّين شرکت کردند. پس از به نيزه شدن مصاحف از سوی سپاه شام، آن گروه که امام علي7 را به قبول حکميت واداشتند، بخشی از قاریان سپاه عراق بودند.[69] منابع از این ایشان با عبارت «قرّائي که بعداً خوارج شدند»[70] ياد کرده­اند. این گروه ظاهرا اکثريت قرّاء سپاه عراق را تشکيل مي­دادند. همين قاریان پس از چندي از کردة خود پشيمان شدند و با نادرست خواندن حکميت غيرخدا، از سپاه کناره گرفتند و با امام وارد کوفه نشدند و در نزدیکی آن در جايي به نام حَروراء[71] گرد آمدند.[72] منابع «مُحَکِّمَه» يا «حَرُوريَّه» را نيز به تصريح از قرّاء دانسته­اند.[73] دسته­اي از ایشان پس از سخنان امام علي7 به خانه بازگشتند[74] و باقی­ماندگان به دو دستة کناره­گيران و اهل‌نهروان تقسيم شدند و «اهل‌النهروان» عاقبت با علي7 جنگيدند.[75] به هر رو، خوارج در صدر اسلام همان قاریان قرآن بوده­اند. عائشه در همان زمان گفته بود که «ابوالحسن را چه مي­شود که اصحاب قاري خود را مي­کُشد.»[76] حديثي نيز از پيامبر6 در همان دوره در افواه مردم جاری بود که «گروهي ... از قاریان قرآن خواهند آمد که قرآن از حنجره­هاي ایشان فراتر نمي­رود؛ مسلمان­کشي مي­کنند و کافران را به حال خود وا مي­نهند و از دين بسان خروج تیر از کمان خارج مي­شوند.»[77] از آن جا که خارجیان قاری قرآن بودند و در زیّ عابدان قرار داشتند، امام علی7 دربارة جنگ با ایشان گفت: «کسي جز من جرأت اين کار را نداشت.»[78]

نتیجه­گیری

   محکمه و خوارج به سنت عمر تمایل داشته‌اند و احتمالاً بیش‌تر ایشان همانند او به قرآن‌بسندگی اعتقاد داشته‌اند. ایشان در مخالفت با تحکیم بر مضمونی قرآنی (لاحکم الا لله) تأکید ورزیدند و بی‌توجه به جایگاه دینی امام‌علی7 و آگاهی عمیق او از قرآن و سنت نبوی، با وی به مخالفت برخاستند. این رویداد بی‌تردید میوة همان تأکید فراوان بر قرآن بود که پیش‌ از آن، خلیفة دوم با هر انگیزه‌ای بر شیپور آن ‌دمیده و از طریق گسترش قرآن‌آموزی و منع نقل احادیث نبوی، برای تحکیم آن تلاش بسیاری مبذول داشته بود.

 

منابع

1. ابن‌ابي‌الحديد، عبدالحمید بن هبةالله، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بی‌جا، دار احیاء الکتب العربیه، 1378ق.

2. ابن‌اثير، علي بن محمد، الکامل فی التاریخ، بي­جا: دار صادر و دار بيروت، 1386ق.

3. ابن‌اعثم، احمد بن محمد، الفتوح، بيروت: دار المكتبه العلميه، 1406ق.

4. ابن‌الجزری، محمد بن محمد، غاية النهاية فی طبقات القرّاء، عني بنشره: برجستراسر، قاهره: بي‌نا، 1351ق.‏

5. ابن‌حجر، احمد بن علي، الإصابه في تمييز الصحابه، تحقيق و تعليق: عادل احمد موجود و علي محمد 6. معوض، بيروت: ‏دار الكتب العلميه، بي‌تا.‏

7. ــــــــــــــ لسان الميزان، بيروت: مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1390ق.

8. ابن‌سعد، محمد بن سعد، الطبقات الكبري، بيروت: دار صادر، بي‌تا.‏

9. ابن‌شبه، عمر بن شبه، تاريخ المدينه المنوره، تحقيق: فهيم محمد شلتوت، بيروت: دارالتراث، 1410ق.‏

10. ابن‌قتیبه، عبدالله بن مسلم، الامامه و السياسه، تحقيق: طه محمد زيني، بيروت: دارالمعرفه، بي‌تا.

11. ابن‌کثير، اسماعيل بن عمر، التفسير، تقديم: يوسف عبدالرحمن مرعشلي، بيروت: دارالمعرفه، 1412ق.‏

12. احمد بن حنبل، احمد بن محمد، المسند، بيروت: دار صادر، بي‌تا.‏

بخاری، محمد بن اسماعیل، التاريخ الصغير، تحقيق: محمود ابراهيم زايد، حلب: دار الوعي و قاهره: دارالتراث، 1397ق.‏

13. ـــــــــــــ الصحیح، بيروت: دار الفكر، بي‌تا.

14. ـــــــــــــ کتاب الکني، بي‌جا: بي‌نا (مطبعه جمعيه دائره المعارف المعارف العثمانيه)، 1360ق.

15. بلاذری، احمد بن یحیی ، أنساب الاشراف (ج2: علي وبنوه)، تحقيق محمود الفردوس العظم، دمشق: دار اليقظه العربيه، 1999م.‏

16. ـــــــــــــ فتوح البلدان، بيروت: دار الكتب العلميه، 1398ق.‏

17. بیهقی، احمد بن حسين، السنن الكبري، بيروت: دارالفكر، بي‌تا.‏

18. پاکتچي، احمد، «انديشه‌هاي فقهي در سدة نخست هجري»، در اسلام، پژوهشي تاريخي و ‏فرهنگي، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي؛ سازمان چاپ و انتشارات، مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامي، 1383ش.

19. ـــــــــــــ «انديشه‌هاي كلامي در سدة نخست هجري»، در اسلام، پژوهشي تاريخي و ‏فرهنگي، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي؛ سازمان چاپ و انتشارات، مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامي، 1383ش.‏

20. ثقفی‌کوفی، ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق سيد جلال‌الدين محدث ارموي، بي‌جا: انجمن آثار ملي، 2535.‏

21. ثنائی، حمیدرضا و علی بیات، «نقش قراء در حوادث خلافت امام علی7 (35ـ40ق)»، در سیره‌پژوهی اهل بیت:، سال اول، ش1، پاییز و زمستان 94.

22. جعفری، حسین محمد، تشيع در مسير تاريخ، ترجمة محمدتقي آيت اللهي، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1380ش.

23. دینوری، ابو حنيفه احمد بن داود، الأخبار الطوال، تحقيق عبد المنعم عامر مراجعه جمال الدين شيال، قم: منشورات الرضى، 1368ش.

24. ذهبي، محمد بن احمد، معرفه القراء الکبار علي الطبقات و الاعصار، مصر: دار الكتب الحديثه، بي‌تا.

25. زمخشری، محمود بن عمرو، ربيع الأبرار ونصوص الأخيار، بیروت: مؤسسة الاعلمی، 1412ق.

26. سيوطي، عبد الرحمن بن أبي بكر، الدُرّ المَنثور في التفسير بالمأثور، بيروت: دار المعرفة للطباعة والنشر، بي­تا.

27. شریف رضی، نهج البلاغه (مع ضبط علی بن محمد بن السَّکون)، تحقیق قیس بهجت العطار، نجف و مشهد: العتبة العلویة المقدسة و المکتبة المتخصصة بأمیرالمؤمنین علی7، 1436ق. = 1394.

28. طبراني، سليمان بن احمد، المعجم الاوسط، قاهره: دار الحرمين، 1415ق.‏

29. طبری، محمد بن جرير، تاريخ الرسل و الملوك، بيروت: روائع التراث العربي، بي‌تا.

30. صنعاني، عبدالرزاق بن همام، المصنف، تحقیق حبيب الرحمن الأعظمي، بيروت: المكتب الإسلامي، 1403ق.

31. قرطبی، محمد بن احمد، التفسير(الجامع لاحكام القرآن)، بيروت: مؤسسه التاريخ العربي، 1405ق.

32. کتاني، عبدالحي، التراتیب الاداریه، تحقيق عبد الله الخالدي، بيروت: دارالارقم، بي­تا.

33. لاپیدوس، ايرا م.، تاريخ جوامع اسلامي، ترجمة علي بختياري زاده، تهران: اطلاعات، 1381 ش.‏

34. مادلونگ، ویلفرد، جانشینی حضرت محمد6، ترجمه احمد نمايي و ديگران، مشهد: بنياد پژوهش‌‏هاي آستان قدس رضوي، 1377ش.

35. مطیع‌حافظ، محمد، القراءات و كبار القراء في دمشق من القرن الاول الهجري حتي العصر الحاضر، دمشق: ‏دارالفكر، 1424ق. ‏

36. مفید، محمد بن محمد، الجمل و النصرة لسيد العترة فی حرب البصرة، تحقيق سيد علي ميرشريفي، قم: مكتب الاعلام الاسلامي، 1374ش.

37. نصر بن مزاحم، وقعه صفين، تحقيق و شرح: عبدالسلام محمدهارون، قم: كتابخانة مرعشي نجفي (ره)، ‏‏1376ش.‏

38. نووی، يحيي بن شرف، التبيان في آداب حَمَلَهِ القرآن، تحقيق: محمد حجار، بيروت: دار ابن حزم، 1414ق.‏

39. هيندز، مارتین، «ريشه‌شناسي جريان‌هاي سياسي کوفه در نيمة نخست قرن اول هجري»، ترجمة محمدعلي رنجبر، تاريخ اسلام، سال ‏‏سوم (بهار 1381ش) ش9.

40. یعقوبی، احمد بن ابی‌یعقوب، التاریخ، بيروت: دار بيروت، بي‌تا.‏



[1]. نکـ: نصر بن مزاحم، 244؛ ابن‌سعد، 6/299؛ طبری، 3/291؛ ذهبی، 1/53.

[2]. ابن‌سعد، 3/500، 4/264.

[3]. لاپیدوس، 161.

[4]. نصر بن مزاحم، 121: اشاره به آیۀ 39 سورﮤ حج.

[5]. همو، 112: برگرفته از آیۀ 101 سورﮤ بقره.

[6]. هیندز، 139.

[7]. ابن‌سعد، 7/92؛ بخاری، التاریخ الصغیر، 1/75؛ بلاذری، انساب الاشراف، 2/169؛ مفید، 322.

[8]. نصر بن مزاحم، 502.

[9]. ابن‌اعثم، 2/249.

[10]. نکـ: نصر بن مزاحم، 513ـ518؛ بلاذری، انساب الاشراف، 2/248.

[11]. نکـ: ابن‌سعد، 3/39.

[12]. شریف رضی، 698 (نامه77)؛ زمخشری، 2/66.

[13]. دینوری، 207، بلاذری، انساب الاشراف، 2/370-371.

[14]. نکـ: ابن‌شبه، 2/687؛ عبدالرزاق صنعانی، 11/440؛ بخاری، الصحيح، 5/198، 8/141، 163؛ بيهقی، 8/161؛ قرطبی، 7/347، 17/300؛ نووی، 24؛ ابن‌کثير، 2/289؛ سيوطی، الدُرّ المَنثور، 3/153. خوراکی که در اين مجلس خورده می­شد، در روايتی از أحنـَف بن قـَيس ذکر شده است. (نک: ابن‌شبه، 2/695)

[15]. ابن‌سعد، 4/109.

[16]. طبری، 3/597، 4/173.

[17]. ابن‌سعد،6/12؛ طبری، 3/597.

[18]. ابن سعد، ا6/7؛ طبری،4/145.

[19]. ابن سعد، 6/16؛ طبری، 4/173.

[20]. ابن سعد، 4/335؛ ذهبی، 1/40.

[21]. جعفری، 105.

[22]. ابن‌سعد، 6/8.

[23]. ذهبی، 1/3.

[24]. ابن‌سعد، 3/297؛ کتانی، 2/292.

[25]. ابن‌سعد، 7/131.

[26]. بلاذری، فتوح البلدان، 442.

[27]. نک: ابن سعد، 6/7.

2. جعفری، 98.

 

1. ابن سعد، 6/8.

2. همو، 6/7؛ طبری، 4/139.

3. نکـ: ابن‌سعد، 6/17.

4. ابن‌سعد، 6/10. از جمله­ی شاگردان او می‌توان به عَلْقَمَه بن قيس، أسْوَد بن يزيد، مَسْرُوق، عُبَيْده بن قيس [سَلمانی]، حارث بن قيس، عَمْرو بن شُرَحْبی، ابوالعُبَيدين، تَميم بن حَذلـَم ضَبِّی، سَلَمَه بن صُهَيبَه، شُرَيح بن حارث، رَبيع بن خُثَيم، عبدالله بن عُکَيم و ابوالأحْوَص و احتمالا کسانی چون ابوعَمْرو شيبانی و زيد بن وَهْب و عَمْرو بن ميمون اشاره کرد. (ابن‌سعد، 6/10ـ11، 28، 193، 206، 209؛ طبری، 4/352؛ ابن‌الجزری، 1/458، 2/294) به نظر می‌رسد كسانی نيز که به همراه ابن‌مسعود در دفن ابوذر در رَبَذه حضور داشتند (نکـ: طبری، 4/309؛ ابن‌اثیر، 3/134) يا دست‌کم بيش‌تر ايشان در زمره شاگردان او بوده‌اند. ابن‌سعد فهرست کسانی را که از ابن‌مسعود روايت نقل کرده‌اند، به‌ دست داده است (نکـ: 2/181ـ211) که شايد بسیاری از ایشان در زمره «اصحاب ابن‌مسعود» بوده باشند.

[33]. نکـ: نصر بن مزاحم، 335.

[34]. در منابع از شاگردان برخی دیگر از صحابه نیز با عنوان اصحاب ذکری به میان آمده است که از جمله می‌توان به اصحاب سلمان و اصحاب زيد بن صُوحان و همچنين اصحاب عَمرو بن الحَمِق (الحِمَق) اشاره کرد. (ابن‌سعد، 4/91، 319، 6/125)

[35]. به عنوان نمونه، نکـ: ابن‌شبه، 4/1204.

[36]. در حالی که گرايش‌های علوی عمار می‌توانست سبب توجه کوفيان به علی7 و هواداری از او بوده باشد، مادلونگ طرفداری کوفيان از علی7 را در فتنه­ی دوره­ی عثمان، خودجوش دانسته است. به گفته او، هيچ مدرکی در دست نيست که نشان دهد علی7 در اين زمان ارتباط نزديکی با آنان داشته و يا فعاليت‌های آنان را جهت می‌داده است. (ص 152)

[37]. بلاذری، فتوح البلدان، 370.

[38]. ابن‌اعثم، 1/268.

[39]. ابن‌سعد، 4/291.

[40]. بلاذری، همانجا؛ ابن‌سعد، 7/10.

[41]. ابن‌سعد، 2/345، 4/108ـ 109.

[42]. ابن‌اثير، 3/111. از شاگردان قرائت وی می‌توان به ابوالرَّجاء عُطارُدی، حَطّان بن عبدالله رِقاشی(سَدوسی) و ابوشيخ هَنائی اشاره کرد. (ذهبی، 1/37؛ ابن‌الجزری، 1/253، 442)

[43]. مُعاذ در طاعون عِمْواس (18ق) درگذشت. عُبادَه نيز پس از چندی به فِلَسْطين رفت و در آن جا درگذشت و ابوالدَّرداء هم در دِمَشق بود تا درگذشت. (ابن‌سعد، 2/356ـ357؛ بخاری، التاريخ الصغير، 1/41؛ مطيع‌حافظ، 96)

[44]. ذهبی، 1/38؛ مطیع‌حافظ، 97.

[45]. مطيع‌حافظ، همانجا؛ هر روز صبح مردم برای آموختن قرائت در آن محل گرد می‌آمدند؛ ابو الدَّرداء ايشان را در گروه‌های ده تايی جای می­داد و بر هـر گروه يک «عريف» می‌نهاد؛ خود در محراب جای می‌گرفت و ايشان را می‌نگريست؛ هر گاه يکی از ← ايشان [در قرائت] مشکلی پيدا می‌كرد به عريف گروه خود مراجعه می‌کرد. در صورتی که عريف هم مشکل داشت به ابوالدَّرداء مراجعه می­کرد و از او مـی­پرسيـد. عبد الله بن عامر يَحْصُبی يکی از عريفان بود. (ذهبی، همانجا؛ مطيع‌حافظ، 51) بنابراين، بيش از 160 حلقه در مجلس درس ابوالدَّرداء تشکيل می‌شد و به آموختن قرائت می‌پرداختند. «مهم‌ترين قاريان شامی از اين حلقه درس برخاستند». (مطیع‌حافظ، 98) عبدالله بن عامر يَحصُبی، مُسلِـم بن مِشْکَم خُـزاعی، راشِـد بن أبـی‌سَـکَـنَه عبدری و ابوادريس خَولانی از شاگردان قرائت او به شمار آمده‌اند. (بخاری، التاريخ الصغير، 1/66؛ ذهبی، همانجا؛ ابن‌الجزری، 1/424؛ مطیع‌حافظ، 50، 100، 101)

[46]. ابن‌سعد، 3/587.

[47]. عبدالرَّحمن بن غَنم أزدی، يزيـد بن عَميره زُبيدی(کَـلبـی)، مالک بن يخامِر ألهانی(سَـکسَکی)، عــاصم بـن حُمَيد سَکونی و حارث بن عَبد أزدی سلوکی به عنوان «اصحاب مُعاذ» معرفی شده‌اند. (نصربن‌مزاحم، 45؛ ابن‌اعثم، 1/530-531. در روايتی آمده است که عمر او را برای تعليم فقه به شام فرستاد؛ ابن‌سعد، 2/352، 7/440، 441، 443، 446) در منابع عبدالرَّحمن بن مُلجَم مُرادی و ابوبَحْريَّه عبدالله بن قَيس سَکونی کِندی نيز به عنوان شاگردان قرائت او ياد شده‌اند. (ابن‌حجر، لسان الميزان، 3/440؛ ابن‌الجزری، 1/442) که تبعاً بايد در شمار «اصحاب مُعاذ» قرار گيرند.

[48]. نصر بن مزاحم، 291.

[49]. از شاگردان واثِلَه به عبدالله بن عامر يَحْصُبی، يزيد بن عبدالرحمن هَمدانی، يحيی بن حارث ذِمـاری، ابراهيم بن ابی‌عبلَه و از شاگردان فَضالَه به عبدالله بن عامِر يَحصُبی و از شاگردان ابواُمامَه به ابراهيم بن ابی‌عَبـْلَه می‌توان اشاره کرد. (ابن‌الجزری، 1/424، 2/358؛ مطیع‌حافظ، 98، 102، 103)

[50]. ابن‌حجر، همان، 3/440.

[51]. ابن‌شبه، 3/1119.

[52]. ابن‌اثير، 3/111.

[53]. ذهبی، 1/37.

[54]. نكـ: نصر بن مزاحم، 503؛ ابن‌قتيبه، 1/114. محکمه در زمان پذیرفته شدن حکمیت در صفّین، همراه با أشعَث بن قَيس كِندی كه انگيزه‌اش احتمالاً قومی و نژادی بود، با امام‌علی7 بر سر نمايندﮤ اهل عراق مخالفت کردند و پس از انتخاب حکم از سوی خلیفه اعلام كردند به کسی جز ابوموسی که ايشان را به شرکت نکردن در جنگ ترغیب می‌کرده، رضايت نمی‌دهند. (نصر بن مزاحم، 499؛ طبری، 5/51؛ ابن‌اعثم، 2/193)

[55]. پاكت‌چی، «انديشه‌های كلامی ... »، 268. به گفته پاكتچی «جريان تحكيم نه علت اصلی پديد آمدن اين گرايش، بلكه مقطعی برای بروز گرايشی شكل نايافته بود كه ريشه در تعاليم مكتب زهدگرای عراق و به ويژه كوفه داشت».

[56]. طبری، 4/482.

[57]. نصر بن مزاحم، 541؛ طبری، 5/68.

[58]. نصر بن مزاحم، 534، 541 ـ542؛ طبری، همانجا.

[59]. نصر بن مزاحم، 534.

[60]. ابن سعد، الطبقات الكبری، 6/73.

[61]. همانجا.

[62]. ثقفی‌کوفی، 2/562 ـ563. همچنین نکـ: ثنائی، حمیدرضا و علی بیات، «نقش قراء در حوادث خلافت امام علی7 (35ـ40ق)»، در سیره‌پژوهی اهل بیت:، سال اول، ش 1، پاییز و زمستان 94، ص 61.

[63]. ثقفی‌کوفی، 2/559 ـ560.

[64]. هيندز، 149.

[65]. بلاذری، انساب الاشراف، 2/370-371؛ طبری، 5/83.

[66]. نکـ: ابن‌سعد، 6/ فهرست مطالب. ابن سعد در این دسته از افزودن آن که «و از عمر بن الخطاب روایت نکرده­اند» چنان که به نظر می‌رسد چنین باید باشد، سهواً یا عمداً غفلت ورزیده است.

[67]. در عصر تابعان نيز اصرار بر موضوعيت سنت شيخين بيش‌تر در ميان عالمان محکـَّمه مانند عکرمه ديده می‌شود. (نکـ: پاکت‌چی، «انديشه‌های فقهی ... »، 316)

[68]. نصر بن مزاحم، 489.

1. ابن‌قتيبه، 1/111.

2. نصر بن مزاحم، 489؛ طبری، 5/49؛ ابن اعثم، 2/183؛ ابن‌ابی‌الحديد، 2/217؛ ابن‌اثير، 3/317.

3. دیهی در فاصلة نیم فرسخی کوفه بود. (يعقوبی، 2/191)

4. طبری، 5/63.

5. عبدالرزاق صنعانی، 10/150؛ احمد بن حنبل، 1/86؛ برخی از ايشان عبارت بودند از: شَبَث بن رِبْعی، عبد الله بن أبی أوفی الکـَوّاء، حُرقوص بن زُهير، زَيد بن حُصين، زُرعَه بن البُرْج طائی، شُريح بن أوفی عَبَسی، فَروه بن نوفل أشجَعی، جمره بن سِنان اسدی، عبد الله بن وَهْب راسِبی، مِسْعر بن فَدَکی، عُروَه بن اُدَيَّه، صالح بن شَقيق مُرادی، و احتمالاً کُردوس بن هانیء. (نکـ:؛ نصر بن مزاحم، 512 ـ513، 548؛ بلاذری، انساب الاشراف، 2/249، 252؛ طبری، 5/63؛ ابن‌حزم، 217)

6. مانند أحنَف بن قَيس، شَبَث بـن رِبْعی، مِرْداس بن اُدَيَّه و ابن الکَوّاء.

1. بلاذری، انساب الاشراف، 2/237؛ اين که اسامی برخی از محکِّمة معتزله در زمرﮤ خوارج نيز آمده، احتمالاً ناشی از خلط مفهوم «محکِّمه» و «خوارج» بوده است.

2. طبرانی، 7/210.

3. ابن‌سعد، 7/29؛ ابن‌شبه، 2/541؛ بلاذری، همان، 2/269؛ بخاری، کتاب الکنی،30؛ ابن اعثم، 2/272؛ ابن‌حجر، الاصابه، 4/281.

4. نکـ: يعقوبی، 1/193.

 

 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: