اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
تقابل عالمان زيدى كوفه در نيمه اوّل قرن دوم با باور به امامت الاهى اهل‌بيت مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 37
چهارشنبه ، 13 فروردين 1393 ، 15:34

تقابل عالمان زيدى كوفه در نيمه اوّل قرن دوم با باور به امامت الاهى اهل‌بيت

            سيّد عبدالحميد ابطحى[1]

           

چكيده : در نيمه اوّل قرن دوم، جريان علمى و معرفتى زيدى در كوفه فعّال و تأثيرگذار شد. برخى شخصيّات مهم اين جريان در درس صادقين شركت مى‌كردند، ولى نسبت به امامت ايشان ترديدهايى ابراز مى‌نمودند و علم ايشان را كسبى مى‌دانستند. آنان امامت را نيز براى اهل سيف شايسته مى‌دانستند. متقابلاً اهل‌بيت نيز تلاش مى‌كردند كه موضع خود را نسبت به اين گروه براى شيعيان كوفه تبيين و با مراعات جنبه‌هاى تقيّه از آسيبهاى علمى ايشان بر شيعيان جلوگيرى كنند.

كليدواژه‌ها : علم امام / امامت الاهى / زيديه / بُتريه / فقهاى قرن دوم / كوفه.

 

به نظر مى‌رسد كه مهم‌ترين جريان اجتماعى تأثير گذار كه در دوره مورد نظر مقاله در كنار تشيّع شكل گرفت و ريشه‌هاى اجتماعى خود را از داخل تشيّع بركشيد، زيديه باشد. زيديه در اوان كار خود نهضتى شيعى تلقّى مى‌شد و سران آن از ميان بنى‌هاشم بودند و به لحاظ رفتار اجتماعى، خود را ملتزم به امامت و قيادت فرزندان فاطمه مى‌دانستند. همين ويژگى ايشان را با جامعه شيعه بسيار نزديك مى‌كرد؛ على‌الخصوص آنكه ايشان در جذب و تأثير گذارى بر شيعيان فعال بودند. جاحظ از علماى معتزلى و متعصّب عامّه كه در اواخر قرن دوم و اوايل قرن سوّم مى‌زيسته (163 ـ 255 ق)، معتقد است كه اساساً شيعيان دو گروه بيشتر نيستند: يكى زيديه و ديگرى رافضه. وى برآن است كه بقيه گروههايى پراكنده و بى‌نظام‌اند و سامان اجتماعى ندارند. (جاحظ، رسائل الجاحظ، ص 179) سخن جاحظ اهميت و جايگاه زيديه را به عنوان جريان تأثيرگذار در كنار تشيّع نشان مى‌دهد.

ما در اين مقاله، شواهدى را بررسى مى‌كنيم كه نشان مى‌دهد اين جريان در پى جدايى و فاصله‌گيرى خود از اهل‌بيت عصمت، به تدريج، نسبت به امامت الاهى امامان مواضع ترديدآميز و انكارى اختيار كردند و در اثر همين موضع به سمت عامّه و نظام رسمى علمى جامعه آن روز نزديك شدند. جاحظ مى‌گويد كه زيديه على را در ويژگيهايى مانند تقدّم در اسلام و زهد و جهاد و فقه، در ميان اصحاب، جزو افضل صحابه و در تجميع اين فضايل متفرد در ميان ايشان مى‌دانند. (همان، ص 181) يعنى على در جمع صفات از همه بالاتر بوده و در تك تك صفات لزوماً بهترين نبوده، ولى در رده اوّل صحابه قرار مى‌گرفته است.

1. تمايل زيديه به علوم عادى مرسوم

به نظر مى‌رسد كه انقطاع زيديه از منابع علم الاهى و محروميت آنها از دانش سرشار اهل‌بيت، ايشان را لاجرم براى نجات از اتهام به جهل به سمت جريان رسمى علمى كشاند. زمينه‌هاى اين موضوع در سران اين جريان ديده مى‌شود؛ به طورى كه به تدريج در فقه نيز به فقه عامّه مبتلا شدند.

 

به عنوان نمونه، ابوالفرج اصفهانى در گزارش از يحيى‌بن عبدالله بن حسن بيان مى‌كند: گروهى از كوفيان براى همراهى يحيى در كنار وى بودند، از جمله فرزند حسن‌بن صالح‌بن حىّ[2]  كه از زيدية بتريّه بود و معتقد به برترى ابوبكر و عمر و  

عثمان ـ در شش سال نخستِ خلافتش ـ بود و نبيذ مى‌آشاميد و بر كفش مسح مى‌نمود و نغمه مخالفت با يحيى را زياد سر مى‌داد كه موجب نابسامانى جبهه يحيى شده بود. يحيى خودش مى‌گويد: روزى به هنگام نماز، سرگرم وضو شدم و خود را براى نماز حاضر مى‌كردم كه همين فرزند حسن‌بن صالح نماز را با يارانم برگزار نمود. من كه ديدم وى نماز را به جماعت برگزار مى‌كند، كنارى رفتم و به تنهايى نماز خواندم و به او اقتدا نكردم چون مى‌دانستم كه بر كفش مسح مى‌كند. وقتى كه نماز جماعتش را تمام كرد به يارانش گفت: چرا و از چه رو خود را پيش مرگ مردى سازيم كه نماز ما را صحيح نمى‌داند و از نظر وى، ما مذهبى ناپسند داريم؟ (اصفهانى، مقاتل الطالبين، ص 468)

مشاهده مى‌شود كه در اطراف يحيى كسانى هستند كه تابع فقه مرسوم و رايج جامعه بوده‌اند و همراهى ايشان با يحيى ريشه در هماهنگى معرفتى ايشان با يحيى ندارد. آنان در فقه نيز روال يحيى را نداشته‌اند و زمانى از يحيى فاصله مى‌گيرند كه عدم موافقت يحيى با فقه ايشان علنى مى‌شود. اين قضيه تا حدّى، دلالت بر اين مى‌كند كه يحيى با مسامحه رفتار مى‌كرده؛ به طورى‌كه پيش از اين جريان هنوز اين طايفه خود را ملتزم همراهى وى در مبارزه با دستگاه ظلم مى‌ديده‌اند.

شهرستانى در ملل و نحل مى‌گويد كه زيديه تابعان زيدبن على‌بن الحسين هستند و بر آن هستند كه امامت در اولاد فاطمه است و هركس از ايشان اعم از اولاد حسن و حسين كه خروج كند، امامت به او منتقل مى شود و اطاعت وى واجب خواهد شد. آنان بر همين اساس، امامت فرزندان‌الله بن الحسن‌بن الحسن، يعنى ابراهيم و محمّد
را كه در زمان منصور قيام كردند، تجويز مى‌كنند. زيدبن على نيز كه بر اين انديشه بود و مى‌خواست به علم مزيّن شود، سراغ واصل‌بن عطا رفت و شاگردى او را كرد[3]

و لذا اتباع او از معتزله شدند. او امامت مفضول را مى‌پذيرد و معتفد است كه ابوبكر به خاطر مصلحت عمومى امام شد. و اهل كوفه وقتى مشاهده كردند او از شيخين تبرّى ندارد، او را رها كردند.[4]  (شهرستانى، ج 1، ص 181)

   

جريان زيديه در روند تاريخى خود به لحاظ فكرى، با تسنّن آميخته شده‌اند. ايجى در مواقف مى‌گويد كه ايشان در زمان ما به لحاظ عقيده تابع معتزله و به لحاظ فقه به ابوحنيفه گرايش دارند. (ايجى، ج 3، ص 690) شهرستانى در ملل و نحل، بُتريّه را در فروع، داراى گرايش حنفى شمرده و اندكى، شافعى. (شهرستانى، ص 162)

مطالعه پيرامون برخى از شخصيتهاى مهم زيديه در نيمه اوّل سده دوم، در فهم موضع آنها درباره امامت مى‌تواند مفيد باشد. به نظر مى‌رسد كه عقيده ايشان در مورد اينكه امامت حق اولاد فاطمه است و همه آنها بالقوه مى‌توانند اين مقام را به دست آورند، دو اثر تاريخى داشت: يكى اينكه در ميان شيعيان هم نفوذ مى‌كردند و خصوصاً جوانترها را بيشتر جذب مى‌كردند؛ و ديگر اينكه مقام علمى امام را اكتسابى مى‌دانستند و لذا علم اهل بيت را نيز در همين راستا تعريف مى‌كردند. اينها تا حدى مرز شيعه و سنّى را دچار ابهام كردند و به نوعى مايل بودند كه از طريق نقطه اشتراك با هر دو، در هر دو گروه نفوذ كنند. گزارشهاى تاريخى اين وضعيت را به خوبى نشان مى‌دهد. در ادامه برخى از مشاهير عالمان زيدى اين دوره در كوفه را بر مى‌شماريم و مواضع ايشان را تبيين مى‌كنيم.

 

2. عالمان زيدى كوفه

2ـ1) حَكَم بن عُتَيْبه (م115)

ابومحمّد حكم‌بن عتيبه كوفى كندى در سال 50 به دنيا آمده (مزّى، ج 7، ص 119) و وفات وى در دوران هشام‌بن عبدالملك و در سال 115 واقع شده است. (ابن قتيبه دينورى، ص 464؛ ابن‌سعد، ج 6، ص 324) وى را در زمره اصحاب سه امام سجّاد و باقر و صادق مطرح كرده‌اند. (خويى، ج 6، ص 172) وى را از طبقه سوّم از فقيهان تابعى در كوفه بر شمرده‌اند. (شهابى، ج 3، ص 557) در منابع عامّه، حكم‌بن عتيبه فقيه و عالم و كثيرالحديث معرفى شده است (ابن سعد، ج 6، ص 324؛ ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 7، ص 346) و يحيى‌بن معين و ابوحاتم و نسايى و احمدبن عبد الله عجلى او را ثقه دانسته‌اند. (مزّى، ج 7، ص 119) او از افراد متعدّدى روايت كرده است؛ از جمله: ابى‌جحيفه سوائى، عبدالرحمن بن أبى ليلى، شريح قاضى، أبى‌وائل، مجاهد، مصعب‌بن سعد، إبراهيم نخعى و سعيدبن جبير. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 7، ص 346؛ مزّى، ج 7، ص 115)

حكم‌بن عتيبه به تصريح على‌بن حسن‌بن فضال، از فقهاى عامّه و استاد زراره و حمران قبل از تشيّع ايشان، بود. (كشّى، اختيار معرفة‌الرجال، ص 210) وى در ميان علماى عصر خود صاحب فضل تلقى مى‌شد. مجاهدبن رومى مى‌گويد: در فضل حكم همين بس كه در مسجد منى وى را در ميان علما اين طور يافتم كه همه از او بهره مى‌گيرند. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 7، ص 346؛ مزّى، ج 7، ص 115) احمد عجلى و احمد حنبل وى را از اصحاب خاص ابراهيم نخعى معرفى كرده‌اند. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 7، ص 346؛ مزّى، ج 7، ص 118) و يحيى‌بن معين او را افقه شاگردان ابراهيم نخعى مى‌داند. (مزّى، ج 7، ص 119) و سفيان‌بن عيينه او را در كوفه بى‌مانند دانسته است (همان ، ص 118) و ابوبكربن عياش وى را يكى از سه نفر صاحب فتوى در كوفه مى‌داند كه نظير نداشته‌اند. (ابن‌سعد، ج 6، ص 316) اينكه وى اهل قياس بوده مسلّم است، خصوصاً كه استادش ابراهيم نخعى در اين زمينه پيشتاز بوده؛ چنانچه ابن ابى ليلى گزارش كرده است. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 7، ص 127)

 

در مورد عقيده حكم، به نظر مى‌رسد كه او نسبت به اميرالمومنين، به تبع استادش ابراهيم نخعى، اظهار علاقه و ارادت مى‌كرده و نسبت به اهل بيت نيز تعلّق خاطر علمى نشان مى‌داده و به تدريج با رشد موقعيت علمى اجتماعى‌اش در كوفه، فاصله خود را از ايشان زياد كرده است. مزّى در مورد حكم مى‌گويد: گرايش به تشيّع در وى بوده الا اينكه اين امر بعد از مرگش ظاهر شده است. (مزّى، ج 7، ص 119) بنا بر گزارش شعبه وى على را بر عمر و ابوبكر برترى مى‌داد. (ذهبى، تاريخ‌الاسلام، ج 7، ص 146) ابن ابى ليلى گزارش كرده كه نزد حكم بودم كه داود أودى نزد وى آمد و گفت: مردم فكر مى‌كنند تو ابوبكر و عمر را دشنام مى‌دهى. وى گفت: من اين كار را نمى‌كنم ولى على را از آن دو بهتر مى‌دانم. (طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 11، ص 642) 

شايد به همين دليل باشد كه ابن قتيبه او را از شيعيان برشمرده است. (ابن قتيبه، ص 624) نكته ديگرى نيز اين احتمال را تقويت مى‌كند كه وى به تدريج از اهل بيت فاصله گرفته باشد و آن اين است كه خود وى رواياتى را نقل كرده است كه امام حسين و امام سجّاد 8 مدّعى علم بوده‌اند. نظير اينكه وى نقل مى‌كند كه در مسير كربلا در منزل ثعلبيه، امام حسين يكى از اهالى كوفه را ملاقات مى‌كنند و به او مى‌فرمايند كه اگر تو را در مدينه ملاقات مى‌كردم جاى پاى جبرئيل را خانه خود به تو نشان مى‌دادم كه براى جدّ ما وحى مى‌آورد؛ چه‌طور مى‌شود كه آبشخور علم منزل ما باشد و ديگران صاحب علم باشند و ما جاهل باشيم؟! اين امر نشدنى است. (طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 11، ص 624)

كشّى او را از بُتريه شمرده است و روايات متعددى را در ذم وى نقل كرده است. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 233) بنابر گزارش زراره، يك بار امام باقر به او فرموده بودند كه به برادرش حمران بگويد كه با امثال حكم در مورد محدّث بودن امام صحبت نكند (همان، ص 179) و يك بار ديگر امام باقر به همين زراره مأموريت داده بودند كه به حكم بگويد كه اوصياى على محدّث‌اند. (طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 11، ص 642)

اين شواهد حاكى از اين است كه امام به نحوى مرز انديشه شيعى را با مسلك
حكم تبيين مى‌كرده‌اند و جدايى وى را از انديشه اهل‌بيت براى امثال زراره و ديگران روشن‌تر مى‌كرده‌اند و نشان مى‌داده‌اند كه رفت و آمدهاى حكم با اهل بيت به منزله تأييد وى توسّط ايشان نيست.

بر همين اساس، اينكه كتب رجال وى را در زمره روايان از امام سجّاد (ذهبى، تاريخ‌الاسلام، ج 6، ص 432) و امام باقر (ابن كثير، ج 9، ص 309) شمرده‌اند، نشان تأييد وى توسط امامان نيست. حتى بر اساس برخى گزارشها وى رواياتى را به دروغ، به ائمّه نسبت مى‌داد؛ چنانچه عيسى بن ابى‌منصور و جمعى گزارش كرده‌اند كه يك بار كه نزد امام صادق بوده‌اند، زراره وارد شد و حديثى از قول حكم نقل كرده كه به امام باقر نسبت داده و امام صادق فرمودند كه پدرم اصلا چنين سخنى نگفته و حكم به پدرم نسبت دروغ داده است. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 209) امام باقر در مورد وى و دوستانش فرموده‌اند كه خلق كثيرى را منحرف كرده‌اند و ايمان ندارند. (همان، ص 210؛ صفّار، ج 1، ص 210)

در مواردى، مشاهده مى كنيم كه امام باقر به او تذكر داده‌اند كه از اين علوم طرفى نمى‌بندد؛ مثلاً حضرتش از طريق ابومريم انصارى به او پيغام داده‌اند كه هر كجا از شرق و غرب مى‌خواهد، سر بكشد؛ ولى علم صحيح را جز نزد اهل‌بيت پيامبر نخواهد يافت. (همان، ص 369)

يك بار ديگر كه ابوبصير فتواى حكم بر جواز شهادت زنا زاده را براى امام نقل كرد، آن حضرت ضمن ردّ آن فرمودند كه حكم به هر درى مى‌خواهد بزند؛ به خدا علم جز در خانه‌اى كه جبرئيل بر اهل آن نازل شده يافت نخواهد شد و در گزارش ديگرى زراره رأى حكم و ابراهيم نخعى را در باب مملوكى كه بدون اجازه مولايش ازدواج كرده، براى امام باقر نقل مى‌كند و امام رأى ايشان را رد مى‌كنند.

مشاهده مى‌شود كه وى و آراء و فتاوايش در دوران امام باقر مكرراً مورد تعريض امام قرار گرفته است. به نظر مى‌رسد كه وى در عين اينكه خدمت امامان اهل‌بيت مى‌رفته، ولى روش و مسير خودش را دنبال مى‌كرده؛ لذا در عين اينكه ايشان را عالم
مى‌دانسته، ولى نسبت به امامت ايشان هيچ عقيده‌اى نداشته و دانش امام را كسبى و همراه با رأى و نظر تلقّى مى‌كرده است. به عنوان نمونه، در موردى وى به همراه سلمة بن كهيل كه از فقهاى كوفه شمرده مى‌شد، پيرامون موضوع شاهد و قضاوت با امام باقر بحث كردند و وقتى امام فرمودند كه پيامبر و على طبق بيان ايشان حكم كرده‌اند، آن دو گفتند كه اين حكم مخالف قرآن است. (كلينى، ج 7، ص 385، ح 5)

اين گزارش گواه اين است كه وى و سلمه به رأى و نظر و برداشت خود از قرآن متّكى بوده‌اند و در مقابل فرمايش امام و حتى گزارش ايشان از قضاوت نبى و على نيز استنباط خود را اولويت مى‌داده‌اند. شايد به همين دليل باشد كه در مواردى توسّط امام باقر به او هشدار داده شده كه علم امامان با سايرين تفاوت دارد.

در گزارشى كه عذافر صيرفى نقل كرده است، آمده: همراه با حكم‌بن عتيبه نزد امام باقر بوديم و امام او را احترام مى‌كرد تا اينكه در موردى با امام اختلاف كرد كه امام به فرزندشان فرمودند برخيز و كتاب على را بياور. كتاب بزرگى را آوردند و امام در آن نگريستند تا موضوع را پيدا كردند و فرمودند اين خطّ على و املاى پيامبر است و به حكم رو كردند و فرمودند كه تو و سلمه و ابومقدام به هر جا، از چپ و راست، مى‌خواهيد برويد، ولى علمى مطمئن‌تر از آنچه نزد خاندانى است كه جبرئيل بر ايشان نازل مى‌شده، پيدا نخواهيد كرد. (نجاشى، ص 360)

اين گزارش نشان مى‌دهد در اين دوره اين گروه كه مورد اشاره امام قرار گرفته‌اند، داراى سابقه و روند خاصى هستند كه در هر فرضى، از اينكه در مقابل امام تسليم باشند، پرهيز دارند و در عين حال، تلاش دارند از ايشان هم مطالبى را اخذ كنند و سراغ ديگران هم مى‌روند. البته مقام علمى امام باقر در حدّى بود كه امثال حكم در مقابل ايشان مانند شاگرد بودند؛ چنانچه عبدالله بن عطا مى‌گويد: علما را در مقابل كسى به اندازه محمّدبن على كوچك نديدم. (ابن كثير، ج 9، ص 311) همو مى‌گويد كه حكم را در محضر امام مانند شاگردى ديده است. (همان)

حكم گاهى نزد امام مى‌رفت تا اشكالات فقهى خودش را حل كند؛ مثل اينكه از
امام باقر در مورد ديه انگشتان دست و پا در شرايطى كه دست و پا كمتر يا بيشتر از ده انگشت داشته باشند، مى‌پرسد (كلينى، ج 7، ص 330)؛ يا در موردى از ديه دندانها پرسش كرده و گفته تعداد دندان انسانها برخى 28 و برخى 32 دندان است و ديه بر چه اساسى است. امام پس از بيان پاسخ وى به او متذكر شده‌اند كه آنچه فرموده‌اند در كتاب على آمده است. (همان) خود حكم گزارش مى‌كند كه زمانى، در ميان جمعى، منتظر ابوجعفر بوده‌اند كه زنى سر مى‌رسد و مسئله‌اى در ارث را مطرح مى‌كند و به پيشنهاد حضّار حكم مشغول محاسبات مى‌شود و در اين ميان امام به مجلس وارد مى‌شوند و مسئله براى ايشان بيان مى‌شود و در جا پاسخ را بيان مى‌كنند؛ در حالى‌كه حكم هنوز مشغول محاسبات بوده است. حكم مى‌گويد من خوش فهم‌تر از ابوجعفر نديده‌ام. (همان، ج 5، ص 478)

2-2) سَلَمَة بن كُهَيْل (م121)[5]

 

وى يكى ديگر از فقهاى كوفه است كه به گزارش فرزندش يحيى در سال  47 متولد و در سال 121 وفات كرده است. (عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج 4، ص 138) بسيارى از رجاليون عامّه وى را توثيق كرده‌اند؛ مثلاً احمد حنبل وى را در حديث متقن مى‌داند (ابن‌المبرد، ص 66؛ عسقلانى، تهذيب الاتهذيب، ج 4، ص 137) و ابن معين و ابوحاتم و ابن سعد و ابوزرعه و ابن‌مهدى نيز وى را توثيق كرده‌اند. (همان) عجلى نيز وى را در حديث ثقه مى‌داند. (عسقلانى، تهذيب‌التهذيب، ج 4، ص 137) نسايى او را ثقه و دقيق دانسته است و ذهبى نيز وى را از علماى دقيق كوفه خوانده است. (ذهبى، تاريخ‌الاسلام، ج 8، ص 120) سفيان ثورى او را يكى از اركان مى‌دانسته است. (همان) استاد اسدحيدر در كتاب الامام الصادق و المذاهب الاربعة وى را از شيوخ ابوحنيفه دانسته است. (حيدر، ج 1، ص 342)

 

سلمه در منابع سنّى راوى فضايل شيخين است (بلاذرى، ج 1، ص 541؛ جاحظ، ص 136) و در قدح معاويه (منقرى، ص 217) و در ذم اهل صفين و مدح عمار (همان) نيز از وى اخبارى گزارش شده است. وى راوى برخى فضايل حضرت على است؛ مانند قضيه آيه ولايت (شوشترى، ج 14، ص 4) و سيادت على در عرب (همان، ج 15، ص 39) و نخستين نمازگزار بودن در ميان مسلمين (بلاذرى، ج 2، ص 92؛ ابن قتيبه، ص 169؛ ابن‌كثير، ج 7، ص 369؛ مجلسى، ج 38، ص 40 و 203 و 211 و 256 و 268 و 272 و 281) و حديث لا فتى الّا علىّ (اصفهانى، مناقب على‌بن ابى‌طالب 7، ص 151)

سلمه همچنين در اينكه على باب حكمت نبى است روايتى را نقل كرده است. (همان، پاورقى 86) وى رواياتى در باب علم على نقل كرده كه على بر منبر به مردم توصيه مى‌كرده از او پرسش كنند و مى‌گفته كه كسى را بعد از او نخواهند يافت كه به كتاب خدا از او آگاه‌تر باشد. (تقدّمى، ص 234) از او در مظلوميت على نيز روايتى نقل شده است. (سيّد مرتضى، ج 3، ص 223)

محمّدبن مسلم يك بار به امام صادق عرض كرد كه اين سلمة‌بن كهيل در مورد على‌بن ابى‌طالب مطالب زيادى را نقل كرده است و به عنوان نمونه جريان نجواى پيامبر با امام على را ذكر مى‌كند. (مفيد، الاختصاص، ص 327؛ صفّار، 411/1) و يا خبرى را وى در مورد علم على به كتب انبياء و توان حكم بر اساس آنها نقل كرده است. (صفار، ج 1، ص 134) شواهد و نمونه‌هاى روايات سلمة در فضايل على را در كتاب احقاق الحق و كتاب مناقب سليمان كوفى[6]  مى‌توان يافت. وى در فضايل امام حسن 7 هم  

 

رواياتى نقل كرده است. (ابن عساكر، ترجمة الامام الحسن 7، ص 37) بر اساس گزارشى، وى امام باقر را مصداق آيه «لآيات للمتوسّمين» دانسته است. (ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 54، ص 279؛ ذهبى، سير أعلام‌النبلاء، ج 4، ص 404؛ حسكانى، ج 1، ص 421)

 

عجلى در عين توثيق وى مى‌گويد: در وى تشيّع اندكى ديده مى‌شده (عسقلانى، تهذيب‌التهذيب، ج 4، ص 137) و يعقوب نيز گفته وى ثقه بوده و در تشيّعش ثابت مانده است. (همان) ذهبى نيز وى را از علماى كوفى كه گرايش شيعى داشته مى‌دانسته است. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 8، ص 120) زمانى كه شعبه به بصره رفته بود، به او گفتند از اساتيد مورد اعتمادت براى ما حديث بگو. وى گفت كه اگر از ثقات بگويم بايد از چند نفر از اين شيعيان نقل كنم، يعنى حكم‌بن عتيبه و سلمة‌بن كهيل و حبيب‌بن ابى‌ثابت و منصور. (عسقلانى، تهذيب‌التهذيب، ج 4، ص 137) آجرى گزارش كرده كه از ابوداوود پرسيده كه به سلمه بيشتر علاقه دارد يا به حبيب‌بن ثابت؟ وى پاسخ داده كه سلمه گرايش به شيعه نشان مى‌داد. (همان، ص 138) ابن قتيبه اسم وى را در زمره شيعيان ذكر كرده (ابن قتيبه، ص 624) و ذهبى نيز وى را شيعه معرفى كرده است. (ذهبى، العبر، ج 1، ص 153) وى به زيدبن على علاقه‌مند بود و بعد از مرگش مى‌گريست و مى‌گفت: اى كاش او را يارى مى‌كردم و كشته مى‌شدم. (بلاذرى، ج 3، ص 234 پاورقى)

عطاء خفاف گزارش كرده كه سلمه هنگام خروج زيد وى را نهى كرده و از غدر اهل كوفه پرهيزش داده است و او هم نپذيرفته است و پس از آن سلمه از وى اجازه گرفته كه به دليل اينكه ممكن است كار بر زيد مشكل شود و او را نيز گرفتار كند از كوفه دور شود و زيد نيز موافقت كرده است. (عسقلانى، تهذيب‌التهذيب، ص 138) گفته شده كه وى بيشترين اصرار را بر عدم خروج زيد داشته (ابن العديم، ج 9، ص 4044) و مردم را هم از همراهى با او نهى مى‌كرده است. (بلاذرى، ص 3، پاورقى 234 و 239) كه احتمالاً براى انصراف زيد از خروج اين تدبير را مى‌كرده است . برخى گزارشها نام سلمه را جزو بيعت كنندگان با زيد ذكر كرده‌اند (ابن اثير، ج 5، ص 233؛ طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 5، ص 487) و در گزارشى كه فضيل‌بن زبير به ابوحنيفه داده، سلمه را يكى از فقهايى معرفى كرده كه با زيد همراه شده‌اند (امين عاملى، ج 7، ص 122) كه احتمالاً قبل از احساس وى به غدر مردم بوده است و اينكه از زيد اجازه خروج گرفته نيز مويّد وقوع همين بيعت قبلى است.

 

امام باقر در مورد سلمه و حكم‌بن عتيبه فرموده بودند كه اين دو اگر به شرق و غرب سر بكشند، علم صحيحى نمى‌يابند، مگر آنچه از نزد اهل بيت بيرون آيد. (صفار، ج 1، ص 10؛ مجلسى، ج 2، ص 92) و يك بار هم كه سلمه همراه با حكم نزد امام باقر بودند و با ايشان  اختلاف كردند، امام از روى كتاب على فرمايش خويش را به ايشان نشان دادند و رو به حكم فرمودند: اى ابومحمّد، تو و سلمة بن كهيل و ابومقدام هر جا كه مى‌خواهيد، برويد؛ به سمت راست و چپ برويد، به خدا سوگند، علمى را مطمئن‌تر از علم قومى كه جبرئيل بر آنها نازل مى‌شود، پيدا نخواهيد كرد. (نجاشى، ص 360) قبلاً ذكر كرديم سلمه به همراه حكم بن عتيبه با امام باقر پيرامون شهادت و قسم بحث كردند و بيان حضرت را مخالف قرآن دانستند؛ در حالى كه آن حضرت به ايشان فرموده بودند پيامبر و اميرالمومنين چنين قضاوتى داشته‌اند. اين موارد نشان مى‌دهد كه وى نوعى استقلال علمى از امام مى‌جسته و در اين مقام رأى خودش را در فقه نافذتر از بيانات امام تلقّى مى‌كرده است.

2ـ3) ابوالمقدام ثابت بن هرمز(م121)

وى شاگرد سعيد بن جبير و سعيد بن مسيّب را كرده و در عين حال، خدمت امام سجّاد هم رسيده و از ايشان نيز نقل حديث كرده است. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 700) طوسى او را از اصحاب امام سجّاد معرفى كرده (طوسى، الابواب، ص 110) و نجاشى گويد كه از امام سجّاد نسخه‌اى را نقل كرده است. (نجاشى، ص 116) احمدبن حنبل و يحيى بن معين وى را توثيق نموده‌اند (مزى، ج 4، ص 380؛ ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 3، ص 578) و ابوحاتم نيز او را صالح خوانده (مزى، ج 4، ص 381) ابن صالح وى را ثقه دانسته (مغلطاى، ج 3، ص 84) و يعقوب بن سفيان نيز وى را توثيق كرده است. (همان، ص 86)

از طرف ديگر، ابوالفتح موصلى گفته در مورد وى حرفهايى هست (همان، ص 84) و ابن حبان نيز وى را در ثقاتش ذكر نكرده است. (همان) به نظر مى‌رسد كه اين تفاوت قضاوت در منابع سنّى مربوط به تحوّلات وى باشد؛ يعنى وى در ابتدا نسبت به دو خليفه تولّى نداشته، ولى به تدريج، با تمايل به زيديه به اين امر گرايش پيدا كرده
باشد و تضعيف اوليّه و توثيق ثانوى وى ناشى از اخبار دال بر اين وضعيت وى باشد. البته در نهايت به نظر مى‌رسد كه وى بر مسير بتريه تثبيت شده باشد؛ چنانچه نام وى در ميان كسانى از زيديه ديده مى‌شود كه در محضر امام باقر بر تولّى شيخين تصريح كرده‌اند. (كشّى، اختيار معرفة‌الرجال، ص 236) در گزارش عذافر صيرفى آمده كه در مجلسى كه امام باقر 7 با حكم داشتند و او با امام اختلاف كرد، حضرتش به او فرمودند تو و ابوالمقدام و برخى ديگر كه حضرت نام برد به هر جا مى‌خواهيد برويد، ولى علم موثقى جز آنچه در اختيار اهل‌بيت رسول كه جيرئيل بر ايشان نازل مى‌شده است، پيدا نمى‌كنيد. (نجاشى، ص 360)

در منابع رجالى شيعى وى از بتريه معرفى شده است (حلى، رجال ابن‌داوود، ص 234 و 290؛ عاملى، ص 90) و ابن غضائرى وى را جدا ضعيف دانسته است. (ابن غضائرى، ج 4، ص 257) پسر وى روايات متعددى را از وى نقل كرده است كه بعضاً در فضايل على و اهل بيت و شيعيان مى‌باشد. (به عنوان نمونه نك: برقى، المحاسن، ج 2، ص 392؛ عياشى، ج 1، ص 275؛ كلينى، ج 2، ص 236؛ ابن بابويه، ص 132؛ ابن قولويه، ص 321؛ صدوق، الامالى، ص 75 و 206؛ الخصال، ج 1، ص 204 و 270 و ج 2، ص 405 و 444)

شواهدى وجود دارد كه نشان مى‌دهد فرزند وى عمرو از بتريه نبوده است؛ چنانچه برخى از علماى اهل سنّت وى (عمروبن ثابت‌بن هرمز) را شيعى غالى دانسته‌اند. نظير ابن مبارك، و ابن معين نيز وى را ثقه ندانسته است. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 700) ابن هناد مى‌گفته كه وقتى وى مُرد، من بر نمازش حاضر نشدم؛ چرا كه او معتقد بود بعد از پيامبر مردم به جز پنج نفر كافر شدند. (همان) ابن مبارك مى‌گفت كه از وى نبايد حديث نقل شود، چون گذشتگان را سب مى‌كرد. بخارى و ابوحاتم و ابوزرعه نيز وى را ضعيف دانسته‌اند. (همان) فرزند ابوالمقدام نقل مى‌كند كه با خبرى زيدى و بترى بودن وى، سازگار نمى‌باشد. ثابت مى‌گويد به امام باقر عرض كردم كه عامه گمان مى‌كنند كه بيعت ابوبكر به دليل اجتماع مردم، مورد رضاى خدا بوده است و حضرت نيز در پاسخ وى به آياتى اشاره مى‌كنند كه بعد از پيامبر اسلام و
ساير انبياء مردم اختلاف كردند و برخى به كفر گرويدند. (كلينى، ج 8، ص 370) گزارش ديگرى نيز از ثابت از پدرش هست كه شاهد جريانات بيعت ابوبكر بوده و اينكه على خودش را جانشين پيامبر مى‌دانسته و حاضر به بيعت با وى نبوده است. (عياشى، ج 2، ص 66) اين گزارشها با انديشه بُترى كه امامت دو خليفه اوّل را مشروع مى‌دانند، سازگار نمى‌باشد[7] . البته اگر فرض كنيم وى در ابتدا گرايش زيدى نداشته تا

حدى اين اخبار را مى‌توان توجيه و جمع كرد. در مجموع، از نحوه مواجهه وى و دوستانش برمى‌آيد كه براى امامان اهل بيت علم الاهى قبول نداشته‌اند و ايشان را مانند ساير علما و دانشمندان تلقّى مى‌كرده‌اند.

2ـ4) كثير النواء (بعد از 130)[8]

 

كثير النواء از كسانى است كه با زيدبن على بيعت كرد، ولى از او جدا شد. (مفيد، الاختصاص، ص 127) وى از سران بُتريه است و از سوى امام صادق 7 لعن شده است (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 230) و به گزارش ابابصير، حضرت او را مكذب معرّفى كرده‌اند و فرموده‌اند كه او و دوستانش نزد ما مى‌آيند و ادّعا مى‌كنند كه ما را تصديق مى‌كنند، ولى اين‌چنين نيست و حديث ما را مى‌شنوند و تكذيب مى‌كنند. (همان) حتّى ابوبكر حضرمى گزارش كرده كه شنيده است امام صادق 7 از كثيرالنواء در دنيا و آخرت تبرّى جسته‌اند. (همان، 241)

بنابر منقولات عامّه، كثيرالنواء گزارش كرده كه به امام باقر 7 عرضه داشته كه من دوست دوستان شما و دشمن دشمنان شما هستم و سپس پرسيده كه آيا از شيخين تبرّى  دارند يا نه و حضرت به او فرموده‌اند كه تبرّى  از شيخين مايه ضلالت است و او را به دوستى ايشان امر كرده‌اند. (طبرى، تاريخ الامم والملوك، ج 14، ص 51) كثيرالنواء در گزارش ديگرى مدّعى شده زيدبن على نيز تولّى شيخين را توصيه كرده است. (ابن عساكر، ج 19، ص 461) وى در برخى گزارشها مدّعى شده كه امام باقر و امام
سجّاد8 فرموده‌اند كه ميان بنى‌هاشم و بنى‌تيم و بنى‌عدى در جاهليّت مسائلى بود كه به واسطه اسلام به دوستى تبديل شد. (رازى، ج 7، ص 2267؛ ابن‌الجوزى، ج 3، ص 136؛ سيوطى، ج 4، ص 101، متقى هندى، ج 2، ص 449)

گزارشهايى كه در منابع عامه از وى نقل شده، حاكى از اين است كه وى در محيط اجتماعى، تولّى شيخين را توصيه مى‌كرده و از اينكه اين توصيه را به امامان نسبت دهد، ابا نمى‌كرده است محتمل است كه بعضاً به سبب تقيّه اهل‌بيت در مقابل وى، او نيز شواهدى براى اين نسبت از امامان در اختيار داشته است. در گزارشى آمده است كه امّ خالد در محضر امام صادق گفت كه زراره مرا به تبرّى از شيخين، و كثير النواء به تولّى آنها امر مى‌كند و بعد از حضرت مى‌پرسد كه كدام گروه نزد شما محبوب‌تر هستند كه حضرت مى‌فرمايند زراره و دوستانش نزد من از كثيرالنواء محبوب‌تر هستند و پس از رفتن امّ خالد، از كثيرالنواء تبرّى  مى‌جويند. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 241)

شواهد فراوانى در اختيار است كه امام نسبت به زيديه در تقيّه بودند، ولى به دوستان خود نسبت به خطر فكرى آنها تذكّر و هشدار مى‌داده‌اند. در اين خبر نيز مشاهده مى‌شود كه امام صادق 7 نسبت به وى تقيّه شديدى دارند و مى‌ترسند كه خبرى به دست او برسد و در كوفه هياهو برپا كند. گزارشى از ابوالجارود در اختيار است كه وى همراه كثير خدمت امام باقر 7 بوده كه كثير به ايشان از ابوالجارود گله مى‌كند كه وى از شيخين تبرّى مى‌جويد و ابوالجارود نيز وى را تكذيب مى‌كند، مبنى براينكه كثير تاكنون از وى چنين چيزى نشنيده است. (ابن قتيبه دينورى، ص 246) اين گزارش نيز تأكيد مى‌كند كه كثير نسبت به تبرّى  از شيخين حساس بوده و تلاش مى‌كرده از شيعيان در اين زمينه سعايت كند و از امام باقر7 نيز در اين زمينه تأييد مى‌خواسته است. از اين رو، طبيعى است كه آن حضرت در قبال وى دچار تقيّه باشند. خاطرنشان مى‌شود كه ابوالجارود دست كم در دوران امام باقر 7 مستقيم بوده است.

 

از طرف ديگر، در منابع اهل سنّت، كثيرالنواء راوى اخبارى در فضايل على است[9] ؛ مانند اينكه پيامبر همان‌طور كه اهل مسجد را به دستور خدا از دسترسى به  

مسجد ممنوع كرده، خانه على را هم به دستور خدا وانهاده است. (طبرانى، ج 12، ص 144) در خبر ديگرى مقام سيّد زنان بهشت بودن حضرت فاطمه و سيّد دنيا و آخرت بودن شوهر وى را نقل كرده است. (ابن عبدالبر، ج 4، ص 1895) خبر ديگر جريان اعطاى رايت جنگ خندق به كسى است كه خدا و رسول او را دوست دارند. (ابن عساكر، ج 42، ص 96) همچنين وى ناقل روايات ثقلين نيز هست. (انصارى، ص 90) در عين حال، مويّد تمايلات زيدى وى اين است كه در منابع عامّه رواياتى از وى نقل شده كه مشتركاً فضيلتى را به على و دو خليفه نسبت داده است؛ مثل اينكه خداوند نيز ايشان را از رفقاى پيامبر قرار داده است. (طبرانى، ج 6، ص 216)

در مواردى، گزارش شده كه وى نسبت به امام باقر بى‌احترامى مى‌كرده است. به گزارش كشّى، محمّدبن يحيى به كثيرالنواء مى‌گويد كه چرا اين قدر به حضرت باقر اهانت و بى‌احترامى مى‌كنى؟ گفت: چون چيزى از او شنيدم كه اصلاً خوشم نيامد! شنيدم كه مى‌گفت: تمام طبقات زمين، به بركت پيامبر و عترت پيامبر، فراخ و بارور گرديده است. (خويى، ج 14، ص 110) اين قضاوت وى نشان از اين دارد كه او براى امامان جز فضل علمى، مقامى قايل نبوده است و اساساً تحمّل اين مقامات را هم نمى‌كرده است.

ايجى وى را از سران بتريه معرفى كرده است (ايجى، ج 3، ص 690) و كشّى نيز در رجالش وى را همراه برخى ديگر از بتريه دانسته است. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 390) به نظر مى‌رسد وى به دليل تولّى اش نسبت به شيخين توسّط برخى از رجاليون شيعه مانند برقى، عامّى معرفى شده است (برقى، رجال البرقى، ص 42)[10]  و متقابلاً به دليل

 

اظهار تولى نسبت به على و يا تبرّى نسبت به عثمان از نظر برخى رجاليّون سنّى، شيعى دانسته شده (ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 3، ص 410) و تضعيف شده است. (جوزى، ص 122)

سمعانى در الانساب وى را از بتريه و از فروع زيديه و ملحق به شيعه معرّفى مى‌كند و مى‌گويد او در مورد عثمان متوقف بوده، ولى نسبت به شيخين تولّى داشته و تبرّى  از آنها را موجب كفر تلقّى مى‌كرده است. (سمعانى، ج 2، ص 78) با اين حال، ابن‌حجر از عجلى گزارش كرده كه در او اشكالى نيست و ابن‌حبان نيز او را در ثقات آورده است. (عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج 8، ص 368) شايد ريشه اين امر گزارش محمّدبن بشر باشد كه كثيرالنواء نمرد تا اينكه از تشيّع خارج شد. (همان)

2ـ5) سالم بن ابى‌حفصه (ابو يونس عجلى كوفى) (م137)

وفات وى در سال 137 هجرى است. (نجاشى، ص 188) ابن سعد گزارش كرده كه سالم به صورت شديدى، از خود تشيّع ابراز مى‌كرد و نشانه آن را اين دانسته كه در زمان پيروزى و تشكيل دولت بنى‌عباس (بنى هاشم) داوود بن على با مردم حج گزارد (يعنى سال 132). سالم نيز در اين سال به حج رفت و در هنگام تلبيه، او كه داراى صداى بسيار بلندى بود، مى‌گفت: «اى هلاك كننده بنى‌اميّه، لبّيك» (ابن سعد، ج 6، ص 327؛ طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 11، ص 666) عبدالله بن ادريس نيز گزارش كرده كه سالم را در طواف ديده كه چنين تلبيه مى‌كرده است (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 8، ص 435) و حسين‌بن على جعفى نيز همين رخداد را گزارش كرده است. (مزى، ج 10، ص 136) تعبير ابن سعد حاكى از اين است كه ضدّيت با بنى‌اميّه، خود، حمل بر تشيّع مى‌شده است. به نظر مى‌رسد كه ضدّيت شديد سالم با عثمان منشأ رمى او در منابع به تندروى در تشيّع مى‌باشد؛ مثلاً ابن عيينه مى‌گويد كه يك بار عمروبن عبيد سالم را متهّم كرد كه تو عثمان را كشته‌اى، سالم از اين تعبير جاخورد و از منظور وى پرسيد. عمرو گفت چون تو به اين كار رضايت دارى (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 8، ص 435؛ ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 22، ص 110)

 

فلاس گفته كه سالم در تشيّعش مفرط بوده است (همان) و او را تضعيف كرده است (ذهبى، ج 8، ص 435) و نظير همين از عمروبن على نقل شده است. (مزى، ج 10، ص 134) نسايى هم او را ثقه ندانسته است. (همان، ص 135) ابن عدى مى‌گويد به خاطر غلوّش در تشيّع از وى عيب گرفته‌اند؛ ولى من اميد دارم مشكلى در او نباشد. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 8، ص 436) از احمد حنبل نيز نقل شده كه وى شيعى بوده، ولى گمان بدى در مورد او نمى‌رود. (ابن المبرد، ص 59؛ مزى، ج 1، ص 135) يحيى‌بن معين او را شيعه (عسقلانى، تقريب التهذيب، ج 1، ص 334) و ثقه دانسته (مزى، ج 10، ص 135) و از بشار نقل شده كه از ابن معين متعجّبم كه او را مطلقاً توثيق كرده؛ در حالى‌كه نزد من او جدّاً ضعيف است؛ زيرا اخبار متواترى در مورد غلو و سوء عقيده وى ثابت شده است. از جرير كه خودش به شيعى بودن شناخته شده، نقل شده كه من از سالم به دليل اينكه در جهت تشيّع مجادله مى‌كرد فاصله گرفتم. و لذا گفته شده كه از اينجا مى‌توان وضع كسى را كه نزد جرير غلو شيعى دارد، فهميد. (ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 22، ص 110؛ مزى، ج 10، ص 137) جوزجانى مى‌گويد: نزد على‌بن عبدالله در مورد كسانى كه در رفض زياده‌روى دارند صحبت بود، وى به يونس‌بن خباب و سالم‌بن ابى‌حفصه اشاره كرد و سپس همين جريان را از قول جرير نقل كرد. ابن حجر وى را صادق مى‌داند، ولى در عين حال، او را شيعى غالى مى‌خواند. (عسقلانى، تقريب التهذيب، ج 1، ص 334) و عقيلى نيز گفته كه سالم به دليل غلو، متروك است و حق هم همين است كه ترك شود. (همان، ص 335)

در منابع عامّه، فضايل شيخين از طريق او نقل شده است؛ مثل اينكه وى گفته از امام باقر و صادق 8 در مورد عمر و ابوبكر پرسيدم، به من گفتند كه اى سالم، آنها را دوست بدار و از دشمن ايشان تبرّى كن. سالم همچنين مدّعى شده كه امام صادق7 فرموده كه كسى از جدّش تبرّى نمى‌جويد؛ يعنى از ابوبكر. (ذهبى، تاريخ‌الاسلام، ج 9، ص 91) ابى‌داوود گزارش كرده كه سالم نزد سفيان مى‌رفت و به بيان فضايل ابوبكر مى‌پرداخت. (سجستانى، ج 1، ص 245) وى سالم را خشبى دانسته؛ يعنى
طرفدار زيدبن على بوده كه بر خشبه‌اى به دار كشيده شد[11] .

 

ابواحمد زبيرى از پيرمردى كوفى به نام يحيى‌بن على كه با سفيان ثورى همنشين بوده، نقل مى‌كند كه سالم‌بن ابى‌حفصه نزد سفيان مى‌آمد و معمولاً فضايل شيخين را در ابتدا مى‌گفت و سپس در مناقب على ورود مى‌كرد و لذا وقتى به مناقب شيخين مى‌پرداخت، سفيان مى‌گفت: مراقبش باشيد كه قصد خاصى (بيان فضايل على) دارد. (مزى، ج 10، ص 135) وى رواياتى در فضايل على نقل كرده؛ مانند حديث رايت (مقريزى، ج 11، ص 287) و حديث مواخات (شوشترى، ج 4، ص 191 و 192) و حديث خيرالبشر (همان، ص 253) و موارد ديگر[12] .

 

ابواحمد عدى مى‌گويد كه سالم بيشتر احاديثش را در فضايل اهل‌بيت آورده و در بين شيعيان كوفى، وى از غاليان آنهاست و بر اين صفت او عيب گرفته شده؛ ولى اميد است در احاديثش اشكالى نباشد. (مزى، ج 10) از رواياتى كه سالم در فضايل حسنين نقل كرده اين است كه پيامبر فرمودند كه هركس حسن و حسين را دوست بدارد، مرا دوست دارد و هركس با ايشان دشمن باشد، با من دشمن است. (ابن‌كثير دمشقى، ج 8، ص 39، ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 22، ص 111) وى در مورد مهدى اهل‌بيت نيز رواياتى را نقل كرده است. (اصبهانى، ج 1، ص 170) حجّاج‌بن منهال سالم را از سران كسانى مى‌داند كه بر شيخين عيب مى‌گيرند (مزى، ج 10، ص 136، ذهبى، ميزان الاعتدال، ج 22، ص 110)؛ ولى بر اين سخن شاهدى وجود ندارد، مگر اينكه به دليل مخالفت وى با عثمان چنين نسبتى به وى داده شده باشد.

سدير نقل مى‌كند كه يك بار كه وى نزد امام باقر بوده و جناب زيد هم حضور
داشته‌اند، سالم و كثيرالنواء و سلمه همراه با جمعى وارد مى‌شوند. ايشان به آن حضرت چنين مى‌گويند كه ما على و حسن و حسين را دوست داريم و از دشمن ايشان تبرّى مى‌جوييم. بعد گفتند: ابوبكر و عمر را هم دوست داريم و از دشمن ايشان تبرّى مى‌كنيم. زيد در اينجا رو به آنها كرد و گفت: در اين صورت، شما از فاطمه تبرّى مى‌جوييد. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 238) اين گزارش حاكى از اين است كه ريشه انديشه زيدى ايشان ربطى به عقيده جناب زيدبن على ندارد و از قبل اين تفكّر را داشته‌اند و بعد در قالب حركت زيد آن را در ميان مردم و شيعيان منتشر كرده‌اند.

در گزارش ديگرى آمده كه روزى زيد خدمت امام باقر مى‌رسد و اظهار ولايت نسبت ائمّه و برائت از دشمنان ايشان مى‌كند. امام از وى در مورد شيخين مى‌پرسند، وى نيز آن دو را امام عدل معرفى مى‌كند. آن حضرت در پاسخ وى مى‌فرمايند كه در امر امامت كسانى را شريك مى‌كنى كه خدا براى ايشان نصيبى قرار نداده است. (حلبى، ص 248)

سالم ماجراى نخستين ملاقاتش با سعيدبن جبير را چنين نقل مى‌كند كه در مكّه، در كنار مقام، نماز مى‌خواندم و سعيدبن جبير كه من او را نمى‌شناختم، نزديك من بود. من در نماز بر محمّد و آل محمّد درود فرستادم. سعيد در حالى‌كه تعجّب كرده بود، توجّهش به من جلب شد و پرسيد: اهل كجايى؟ گفتم: اهل كوفه هستم. وى از اين ملاقات خوشحال شد. (فسوى، ج 2، ص 709)

سالم در منابع شيعى، زيدى بترى معرفى شده است. (حلى، رجال ابن‌داوود، ص 247) ابوعبيده حذاء گزارش كرده كه يك بار عقيده سالم‌بن ابى‌حفصه را براى امام باقر بازگو كردم و حضرت فرمودند: واى بر سالم، واى بر سالم، سالم چه مى‌داند كه منزلت امام چيست، منزلت امام بالاتر از آن است كه سالم و عموم مردم به آن عقيده دارند. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 235) در اين بيان، روشن مى‌شود كه عقيده سالم در امامت مانند عموم مردم بوده و اين تأييدى بر تفكّر زيدى وى مى‌باشد كه
به لحاظ عقيده امامتى بعد الاهى براى امام قائل نيستند.

زراره مى‌گويد: سالم‌بن ابى‌حفصه را ديدم، به من گفت: واى بر تو اى زراره! ابوجعفر (حضرت باقر) به من گفت: درختانِ خرما در عراقِ شما عمودى رشد مى‌كنند يا خميده و كج؟ به او گفتم كه عمودى‌اند! گفت: به من بگو ثمراتِ عراقِ شما شيرين است؟ و نيز درباره بارورىِ درختانِ خرماى عراق از من پرسيد و من برايش توضيح دادم و همچنين از من پرسيد كه كشتيهاى عراق در آب مى‌رانند يا در خشكى؟ به او گفتم كه كشتى در آب راه مى‌رود! اى زراره، كسى كه اين امور پيش پا افتاده را هم نمى‌داند، امام خود قرار داده‌اى؟ زراره مى‌گويد: به طواف دور كعبه پرداختم در شرايطى كه از آنچه شنيده بودم، به شدّت غمگين بودم كه حضرت باقر را ديدم. ماجرا را عرض نمودم، مقابل حجرالاسود كه رسيديم، فرمود: فكرت را به حرفهاى او مشغول نساز كه به خدا سوگند، وى هيچ‌گاه عاقبت به خير نخواهد شد. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 234) غير از اينكه وى معناى سخن امام را نفهميده[13] ، ولى از        

اين گزارش روشن است كه نگرش سالم‌بن ابى‌حفصه به امام باقر نگرش اهانت‌آميزى است.

بنابر گزارش ديگرى، ابوبصير گويد: من در خدمت امام باقر 7 شرفياب بودم. شخصى بدان حضرت عرض كرد: همانا سالم‌بن ابى‌حفصه و يارانش از شما روايت مى‌كنند كه شما در هنگام سخن گفتن (از روى تقيّه و مصلحت) طورى سخن مى‌گويى كه هفتاد توجيه دارد تا بتوانى از زير بار مسئوليّت آن بيرون روى؟ فرمود :
سالم از من چه مى‌خواهد؟ آيا مى‌خواهد كه من فرشتگان را رو در روى او بياورم؟ به خدا سوگند، پيامبران نيز اين كار را نكردند. سپس آن حضرت نمونه‌هاى قرآنى بيانات انبياء را كه نه دروغ بوده و نه ظاهرش مراد شده نقل كردند. (كلينى، ج 8، ص 100)

به نظر مى‌رسد كه سالم اين سخن را نيز كه در اينجا اظهار كرده، براى اين بوده است كه خواسته امام باقر 7 را در نزد اطرافيان خود و ساير مردم (نعوذ بالله) شخصى دروغگو معرفى كند. و مقصود امام 7 اين است كه دو پهلو سخن گفتن دروغ نيست؛ پيامبران الهى مانند ابراهيم و يوسف 8 نيز گاهى از روى مصالح و تقيّه از دشمن، سخنانى به ظاهر مى‌گفتند كه مقصودشان معناى ظاهرى آنها نبود.

به نظر مى‌رسد كه سالم در ميان اصحاب امام باقر 7 به عنوان فرد مشكوك شناخته مى‌شد؛ چنانچه در گزارشى از بكيربن اعين مشاهده مى‌كنيم كه مى‌گويد : سالم‌بن ابى‌حفصه گفت: شنيدم امام باقر 7 مى‌فرمود: همانا رسول خدا 9 به على هزار باب بياموخت كه هر بابى هزار باب مى‌گشود. بكير گويد: اصحاب ما كه اين را شنيدند، رفتند و از امام باقر اين موضوع را پرسيدند. ديدند سالم راست گفته است. (صدوق، ج 2، ص 644)

زراره گويد: نزد حضرت باقر 7 از سالم‌بن ابى‌حفصه و پيروانش ذكرى به ميان آمد، پس (زراره يا ديگرى) گفت: اينان منكرند كه هر كه با على 7 جنگيده، مشرك است. حضرت باقر 7 فرمود: پس (لابد) پندارند كه آنها كافرند و سپس حضرت در اشد بودن كفر از شرك بياناتى فرمودند. (كلينى، ج 2، ص 384) اين گزارش نشان مى‌دهد كه سالم داراى پيروانى است كه گاه در محضر امام باقر 7 پيرامون جريان ايشان صحبت مى‌شود و ايشان به لحاظ فكرى، نسبت به جريان مقابل على كه با او جنگيده‌اند، موضع مسالمت آميزى داشته‌اند.

از مواضع فكرى مهم سالم و اصحابش اين است كه براى اهل‌بيت علم عادى قائل بودند و هرگونه علم الاهى را نفى مى‌كردند. اين موضع در گزارشى كه خود سالم از ملاقاتش با امام صادق 7 بعد از شهادت امام باقر 7 مى‌دهد، روشن
مى‌شود. وى مى‌گويد چون ابوجعفر محمّدبن على وفات يافت، به يارانم گفتم : منتظر باشيد تا من بر ابى‌عبدالله جعفربن محمّد (امام صادق) 7 وارد شوم و به او تسليت گويم. پس بر آن حضرت وارد شدم و تسليت عرض نمودم. سپس گفتم: به خدا سوگند، رفت آن‌كس كه (بدون واسطه) مى‌گفت: قال رسول‌الله و از واسطه ميان او و رسول خدا 9 سوال نمى‌شد. نه، به خدا سوگند، ديگر كسى به مانند او ديده نخواهد شد! ابوعبدالله لحظه‌اى سكوت كرد، سپس فرمود: خدا ـ عزّ و جلّ ـ فرموده است: از ميان بندگان من كسى پيدا مى‌شود كه نصف خرمايى صدقه مى‌دهد و من آن را براى او مى‌پرورم و بزرگ مى‌كنم؛ چنان‌كه يكى از شما حيوان چهار پاى خود را مى‌پرورد و بزرگ مى‌كند؛ تا اينكه آن را مثل كوه احد برايش قرار مى‌دهم. من به سوى يارانم بيرون آمدم و گفتم: شگفت‌انگيزتر از اين چيزى نديدم! ما سخن ابوجعفر 7 را كه بدون واسطه مى‌فرمود: قال رسول‌الله، بزرگ مى‌شمرديم؛ ولى ابوعبدالله 7 بدون واسطه فرمود: قال الله عزّ و جلّ. (مفيد، الامالى، ص 354؛ طوسى، ص 125)

مشاهده مى‌شود كه او به اصحابش مى‌گويد كه يكى از مشكلاتش با امام باقر اين بوده كه حضرت مستقيماً از رسول خدا اخبار مى‌كرده است و به تعبير ديگر وى معتقد است كه امام نوعى علم غير عادى براى خودش قائل بوده است و الا اينكه حضرات داراى منابع مكتوب بوده‌اند، امر مسلمى بوده و اين نكته‌اى نيست كه كسى را به تعجب وادارد. تأييد اين معنا اين است كه امام صادق به جاى پاسخ به تعريض وى در مورد پدر بزرگوارشان، مطلبى را مستقيماً به خدا نسبت داده‌اند و تعجب سالم بيشتر شده است. 

يك‌بار امام صادق 7 از زراره پرسيدند، چرا ازدواج نمى‌كنى؟ عرض كرد كه نسبت به سلامت آنها از نظر عقيده ترديد دارم. آن حضرت به او فرمودند: با بلهاء ازدواج كن؟ وى پرسيد آيا مانند عقيده حكم‌بن عتيبه و سالم‌بن ابى‌حفصه باشند؟ حضرت فرمودند: خير، نه عقيده شما را داشته باشند و نه نصب و انكارى داشته
باشند. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، ص 142) از اين مذاكره بر مى‌آيد كه سالم و حكم به امر امامت حضرت بى‌عقيده بوده‌اند و نوعى انكار هم داشته‌اند و الا حضرت از ازدواج با مشابه ايشان نهى نمى‌كردند. به گزارش ابوبصير امام صادق 7 سالم و دوستانش را متهم به دروغ بستن و تكذيب احاديث ايشان مى‌كنند؛ در عين اينكه براى شنيدن حديث خدمت ايشان مى‌رسيده‌اند. (همان، ص 230)

از ابوعبيده حذّاء نقل شده است كه گفت: در زمان امام باقر 7 بودم. وقتى آن حضرت از دنيا رفت، ما مردّد مانديم، مانند گوسفندى كه چوپانى برايش نباشد. در همين ايّام، سالم‌بن ابى‌حفصه را ملاقات كرديم. گفت: اى اباعبيده! امام تو كيست؟ گفتم: پيشوايان من خاندان محمّد 9 هستند. وى گفت: هلاك شدى و هلاك كردى، آيا من و تو از ابوجعفر نشنيديم كه كسى كه بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلى مرده است. (صفار، ج 1، ص 510) در واقع، او به ابوعبيده تعريض مى‌كند كه تو الآن امام ندارى. ابوعبيده مى‌گويد: به دنبال آن، ما چندبار خدمت امام صادق رسيديم تا خدا به ما معرفت به امامت ايشان را روزى كرد و پس از آن من جريان سالم و سخن او را براى آن حضرت نقل كردم و حضرتش سه بار فرمودند: واى بر سالم كه منزلت امام را چه مى‌داند، امام بالاتر از آن است كه سالم و عموم مردم گمان مى‌كنند. (همان) اين گزارش هم حاكى از بى اعتقادى وى به امامت الاهى است.

2ـ6) حسن‌بن صالح‌بن حىّ (م169)

ابوعبدالله حسن بن صالح بن حىّ همدانى ثورى كوفى در زمان خود از فقهاى كوفه بود و متعلّق به طبقه چهارم فقهاى تابعى محسوب مى‌شد. (شهابى، ج 3، ص 571) او به عبادت و تقوا شهره بود؛ چنانچه ابن‌حجر توصيف كرده است. (عسقلانى، لسان‌الميزان، ج 9، ص 282) ابوزرعه گفته كه فقه و عبادت و زهد در وى جمع شده است. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 334) ابونعيم مى‌گويد كه از هشتصد محدّث حديث نوشته ولى از حسن‌بن حىّ افضل نديده (ذهبى، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 55) و معتقد بوده كه وى از سفيان ثورى در فقه و ورع كمتر نبوده است. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 334) بسيارى
از محدّثان سنّى مانند احمد حنبل از وى روايت كرده‌اند (مزى، ج 12، ص 264) و او را ثقه و صحيح الروايه دانسته‌اند. (ذهبى، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 55) يحيى‌بن معين و نسايى او را توثيق كرده‌اند (مزى، ج 12، ص 264) و ابن عدى مى‌گويد كه از حسن حديثى كه از حدود مجاز بيرون باشد، نديده است و او را از اهل راستى دانسته است. (ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 334) ابوحاتم و ابوزرعه و نسايى نيز وى را توثيق كرده‌اند. (ذهبى، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 55)

وى نسبت به عثمان استرحام نمى‌كرده است؛ به طورى‌كه وقتى كسى به وكيع در مورد حسن‌بن صالح ايراد گرفت كه حسن‌بن صالح نسبت به عثمان اين‌طور بوده، وى به سوال كننده گفت: مگر تو نسبت به حجّاج استرحام مى‌كنى. (ذهبى، تاريخ‌الاسلام، ج 4، ص 335؛ همو، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 57) لازمه اين سخن اين است كه عثمان نزد حسن در مرتبه حجّاج بوده باشد. و البته ذهبى پس از نقل اين تمثيل وكيع برآشفته شده و آن را مثال بدى دانسته است. (همو، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 57)

حسن‌بن صالح به صورت روشنى، داراى گرايش زيدى بوده است. البته بنابر گزارش عبدالله‌بن داوود خريبى وى از زمانى حضور در نماز جمعه را ترك كرد كه يكى از زيديه با وى يك شب تا صبح بحث كرد و او معتقد به لزوم خروج بر حاكمان شد. (همو، تاريخ‌الاسلام، ج 4، ص 336) ذهبى معتقد است اين قضيه در مورد حسن مشهور است و خدا به خاطر دينش و عبادتش او را از كشته شدن به دليل اين فكرش حفظ كرد. (همو، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 58)

ابو اسامه در مورد وى مى‌گفت: از زائده شنيده است كه ابن‌حى از زمان خاصّى در معرض قتل قرار گرفته است و اگر اهل دولت بدانند وى به خروج عقيده پيدا كرده، او را خواهند كشت. (همو، تاريخ‌الاسلام، ج 4، ص 337) زائده نيز در مسجد مردم را به دليل اينكه ابن‌حى اهل سيف بوده، از او و اصحابش پرهيز مى‌داده است. (همانجا) خود ابواسامه نيز گزارش مى‌كند كه اصحاب ابن‌حى به دليل اينكه وى با زائده مجالست داشته، وى را مورد اهانت قرار مى‌دادند و لذا ديگر در مجلس وى حضور
نمى‌يافته است. (همانجا؛ ذهبى، سير أعلام النبلاء، ج 7، ص 54)

از سفيان ثورى نقل شده كه در مورد حسن مى‌گفته: وى معتقد به شمشير و خروج است و به دليل اينكه ابن‌حى حضور در نماز جمعه را لازم نمى‌دانسته بر او خرده مى‌گرفته است. (همو، تاريخ‌الاسلام، ج 4، ص 337؛ سير أعلام النبلاء، ج 77 ص 53) حتّى سفيان يك بار كه در روز جمعه حسن را در مسجد مشغول نماز ديده بود، وى را به نفاق در نماز متهم كرده بود. ابن ادريس نيز به دليل همين ويژگى ابن‌حى خودش را از او جدا مى‌كرده است. (همانجا) در همان زمان نيز وى به عنوان فردى كه به خروج معتقد بوده، مورد انكار برخى اهل علم بوده است؛ به عنوان نمونه ابومعمر قطيعى گزارش كرده كه همراه با عدّه‌اى نزد وكيع به اخذ حديث مشغول بوده‌اند و هرگاه وكيع از حسن‌بن صالح نقل حديث مى‌كرده از كتابت خوددارى مى‌كرده‌اند و دليل اين خوددارى را اين اعلام مى‌كرده‌اند كه وى اهل سيف بوده است. (همانجا)

جسن‌بن صالح در منابع شيعى، از زيديه و بُتريه دانسته شده (طوسى، الابواب، ص 130؛ حلّى، رجال ابن‌داوود، ص 215) و نام وى در ميان اصحاب دو امام باقر و صادق ذكر شده است. (خويى، ج 4، ص 361) در منابع شيعى، رواياتى فقهى از طريق وى از امام صادق[14]  و امام باقر به واسطه (كلينى، ج 7، ص 260) نقل شده است و اخبارى نيز در  

فضائل و تاريخ اهل‌بيت نيز از وى از طريق امام صادق نقل شده است[15]  و حتى گفته  

شده كه وى اصل داشته است. (حرّ عاملى، ج 8، ص 575)

ابن نديم نيز كتابى از وى در مورد امامت فرزندان على از فاطمه نام برده است. البته روشن است كه منظور امامت ناشى از خروج ايشان است. در خبرى نقل شده كه وى از امام صادق در مورد آيه اولى‌الأمر پرسيده و مصداق اولى‌الأمر را جويا
شده است. آن حضرت علما را معرفى كرده‌اند و او نيز مجدداً پرسش كرده و حضرت صادق امامان از اهل‌بيت پيامبر را مصداق آن معرفى كرده‌اند. (ابن‌حيون، ج 1، ص 24) اخبار ديگرى در فضائل، مانند حديث منزلت نيز از وى نقل شده است. (ابن‌البطريق، ص 129)

3. موضع فقهاى زيدى كوفه نسبت به عالمان الاهى

ريشه موضع زيديه نسبت به اهل بيت با گرايشهاى اجتماعى و سياسى ايشان پيوند عميقى دارد. پذيرش امامت و محبّت شيخين و جمع آن با محبّت اهل بيت از ديدگاههاى اكثر زيديه است؛ يعنى به جز جاروديه، سايرين به تدريج، در اين مبنا توافق يافته‌اند. رويكرد جهادگرا در ايشان با اقبال نسبت به جريان خلافت راشده موجب شده بود كه بخشهايى از جريان عامّه را نيز به سوى خود جلب كنند. ريشه‌هاى اين عقيده در زمان خود ائمّه ديده مى‌شد. سالم‌بن ابى‌حفصه مى‌گويد : خدمت حضرت باقر رفتم و گفتم: اى پيشوايان و بزرگانِ ما، هركه را شما دوست بداريد، دوستش داريم و هركه را شما دشمن داريد، ما هم دشمن مى‌داريم و از دشمنان شما بيزارى مى‌جوييم. فرمودند: آفرين بر تو اى شيخ، اگر گفتارت، حقيقتى دارد. عرض كردم: فدايت گردم، حقيقت دارد. فرمود: نظرت درباره ابوبكر و عمر چيست؟ گفتم: دو پيشواى عادل بودند، خداى رحمتشان كند! فرمود: اى شيخ، در امر امامت ـ به خدا سوگند ـ كسانى را شريك ساختى كه خداوند ذرّه‌اى بهره و نصيب براى آنها قرار نداده است. (مجلسى، ج 3، ص 382)

تئورى اينان اين بود كه دو خليفه، در اقامه دين و نشر و گسترش آيين، نقشى مهم داشته‌اند كه قابل انكار و چشم پوشى نيست. كشّى از سدير نقل نموده كه من به همراه سلمة‌بن كهيل و ابوالمقدام و سالم‌بن ابى‌حفصه و كثيرالنواء و برخى ديگر به خدمت حضرت باقر رسيديم. همراهان من به امام عرض كردند: ولايت على و حسن و حسين را پذيرفته‌ايم و برائت و انزجار خود را از دشمنانشان ابراز مى‌داريم. امام فرمود: صحيح است. گفتند: ولايت ابوبكر و عمر را هم پذيرفته‌ايم و از
دشمنانشان بيزارى مى‌جوييم. (كشّى، اختيار معرفة الرجال، رقم 429) مى‌توان گفت مهم‌ترين نشانه ايشان ابراز ولايت على و تبرّى از دشمنان وى و پذيرش ولايت شيخين و تبرّى از دشمنان ايشان است. كشّى شعار بُتريه را چنين گزارش نموده است: نَتَوَلّى عَلِيّاً وَ حَسَناً و حُسَيْناً و نَتَبَرَّأُ مِنْ أعْدائِهِمْ وَ نَتَوَلّى أبابكْرٍ وَ عُمَرَ وَ نَتَبَرّأُ مِنْ أعْدائِهِمْ (كشّى، رجال الكشى ـ اختيار معرفة الرجال، ص 236)

تئورى سياسى زيديه ـ و از جمله بُتريّه ـ مبتنى بر انكار نصّ بر امام است و مشروعيت امامتِ امام را در گرو بيعتِ امّت با وى مى‌دانند. اينان حتى امامتِ اميرمومنان را پس از بيعت مردم با آن حضرت مى‌دانند[16]  و پيش از آن، به امامتِ   

ابوبكر و عمر و عثمان ـ در شش سال اوّل خلافتش ـ ملتزم‌اند. (شهرستانى، ج 2، ص 454)

بُتريه از مهم‌ترين جريانات زيدى هستند كه سران آنها به گزارش كشّى به قرار ذيل است: كثير النواء، حسن‌بن صالح‌بن حى، سالم‌بن ابى‌حفصه، حكم‌بن عتيبه، سلمة‌بن كهيل و ابوالمقدام ثابت الحداد. (كشّى، رجال الكشى، ج 2، ص 499) بتريه به عنوان يكى از فرقه‌هاى پر جمعيت زيديه در طول تاريخ تشيّع، نقش خاصّى را بازى كرده‌اند. از لابلاى روايات و متون تاريخى، مى‌توان شاخصه‌هاى اين نهضت را شناسايى نمود و بررسى كرد. بُتريه همانها هستند كه كشّى از حضرت صادق درباره آنها نقل كرده است: لو أنّ التبريّه صفّ واحد ما بين المشرق إلى المغرب، ما أعزّ الله بهم ديناً.(همان، ص 422)

4. انكار علم الاهى ائمه توسط فقهاى زيدى

نوبختى گويد: زيديه در مورد علم امام چنين عقيده دارند كه علم ميان ايشان و ساير مردم مشترك است و ايشان با ساير مردم در اين زمينه مساوى‌اند و لذا مهم نيست كه كسى علم را از ايشان بگيرد يا از ساير مردم كسب كند؛ و اگر مطلبى را نزد
ايشان و نزد ساير عالمان نيافت، مجازند كه اجتهاد كنند و بر اساس رأيشان نظرى را اختيار كنند. (نوبختى، ص 56)

ناشى اكبر در مسائل الامامة مى‌گويد كه غير از جاروديه، ساير زيديه در مورد علم بر اين عقيده هستند كه فرزندان على با ساير مردم از عرب و عجم مشترك هستند و هيچ‌كس را در علم مخصوص نكرده‌اند و برخلاف جاروديه، عقيده ندارند كه راه به حلال و حرام به جز بر فرزندان فاطمه بر بقيه امّت بسته است. (ناشى اكبر، ص 201) در تبصره چنين آمده كه ممكن است در ميان عوام كسانى باشند كه علمشان از فرزندان حسن و حسين بيشتر باشد. (حسنى رازى، ص 186)

البته آن بخش از زيديه كه نسبت به شيخين تسالم داشته‌اند و به احكام ايشان رضايت داده‌اند، در فقه به سمت عامّه گرايش پيدا كردند ـ گفته مى‌شود كه تمام زيديه بر اين روال هستند (اشعرى قمى، ص 19) ـ و احكام خاصّ ايشان را اخذ كردند؛ مثل اينكه در بحث مسح بر كفش و خوردن نبيذ مسكر از عامّه تبعيت كرده‌اند. (اشعرى قمى، ص 11) اين موارد در برخى از گزارشهاى شيعى از تقيّه استثنا شده‌اند. (برقى، ج 1، ص 259؛ كلينى، ج 2، ص 217)

انكار هرگونه مقام غيبى و خارق‌العاده براى ائمّه، در عين اينكه مرجعيّت علمى اهل بيت رسالت را ـ البته در كنار ساير روات و فقهاء ـ مى‌پذيرند. اينان ائمّه را همچون راويان فقيه ـ البته أفقه و أوثق روات ـ مى‌شمارند كه علمى كسبى داشته‌اند. اينان هر حديث حاوىِ مطالبِ فرا بشرى بودن ائمّه و علم لدنّى و مواهب الاهى و علم به غيب امام را به شدّت منكرند و از مقوله غلو و كفر مى‌دانند.

در الخرائج و الجرائح راوندى قضيه‌اى از جابر بازگو شده كه شاهد مدّعاى ماست : جابر مى‌گويد: در جمعى پنجاه نفره خدمت حضرت باقر بوديم كه كثيرالنواء وارد شد. سلامى كرد و نشست. بعد از تعارفاتِ معمول، گفت: مغيرة‌بن عمران ـ كه در كوفه با ما رفت و آمد دارد ـ عقيده‌اش اين است كه همراه تو فرشته‌اى است كه كافر و مومن را برايت معرفى مى‌كند و شيعه‌ات را از مخالف مى‌شناساند. آن حضرت
فرمودند: شُغلت چيست؟ گفت: گندم فروشم. حضرت فرمودند: دروغ مى‌گويى. گفت: گاهى جو هم مى‌فروشم. فرمودند: اين‌گونه نيست، تو هسته خرما مى‌فروشى. گفت: چه كسى اين را به تو گفته است؟ فرمودند: همان فرشته‌اى كه شيعه مرا از دشمن من باز مى‌شناسد و به من معرّفى مى‌كند. بدان كه نمى‌ميرى مگر در سردرگمى و حيرت! (راوندى، ص 276)

گفتيم كه ايشان تقيّه را بر امام جايز نمى‌دانستند و لذا موارد تقيّه‌اى را حمل بر فقدان علم امام مى‌كردند. به عنوان نمونه، گفته شده كه عمربن رباح نخست به امامت ابوجعفر 7 معتقد بود و بعد، از اين عقيده دست كشيد. گروهى از يارانش با او مخالفت كردند و جماعت اندكى هم در گمراهى از او متابعت نمودند. او خيال مى‌كرد كه از امام باقر سوالى كرده و پاسخ شنيده است؛ امّا بار ديگر خدمت آن جناب رسيده و همان سوال را تكرار كرده و پاسخى ديگر دريافته است و به ابوجعفر7 گفته كه تو قبلاً پاسخ ديگرى به اين مسئله دادى و امام 7 به او فرموده بودند: آن پاسخ را از روى تقيّه  داده است. لذا او در امامت ايشان شك كرد و با محمّدبن قيس كه از ياران امام باقر 7 بود، برخورد كرد و به او گفت: «من از ابوجعفر مسئله‌اى پرسيدم پاسخ مرا دادند و بار ديگر همان سوال را تكرار كردم بر خلاف اوّل پاسخ دادند. من از او پرسيدم: چرا جواب سوال مرا بر خلاف اوّل داديد، فرمودند: آن پاسخ نخست از روى تقيّه  بوده است. خداوند مى‌داند من هنگامى كه آن را از وى سوال كردم اعتقاد راسخ به امامت او داشتم و معتقد بودم هر چه مى‌گويد، درست است و بايد مورد عمل قرار گيرد. او نبايد از من تقيّه  مى‌كرد و به نظر مى‌رسد كه هر دو پاسخ وى از سر علم نبوده است و جواب سال قبلش نيز در حافظه‌اش نمانده بوده است.» وى بعد از اين مى‌گفت كه امام نبايد در هيچ شرايطى، فتواى نادرست بدهد و جايز نيست امام به جز به آنچه نزد خدا واجب است، فتوا بدهد و نبايد امام پرده برگيرد و در خانه‌اش را ببندد و حق ندارد قيام نكند و بايد امر به معروف و نهى از منكر كند. (كشّى، رجال الكشى ـ اختيار معرفة الرجال، ج 205)
مشاهده مى‌شود اين فرد داراى گرايشهاى زيدى بوده است و در واقع، انتظاراتش را از امام از قبل تعيين كرده است و به جاى اينكه علم امام را از راههاى متعدّدى كه در اختيارش بوده بيازمايد، به دليل تقيّه آن حضرت، اساساً به انكار علم الاهى ايشان مى‌پردازد و مدّعى مى‌شود كه امام حقّ تقيّه ندارد.

منابع

قرآن كريم

. ابن بابويه، على‌بن حسين. الإمامة و التبصرة من‌الحيرة. قم: مدرسة الإمام‌المهدى (عج)، 1404 ق.

. ابن اثير، عزالدين ابوالحسن على‌بن ابى‌الكرم. الكامل فى‌التاريخ. بيروت: دار صار، 1385 ق.

. ابن البطريق، يحيى‌بن الحسن‌الاسدى. عمدة عيون صحاح‌الاخبار فى مناقب إمام‌الأبرار. قم: موسسة النشرالاسلامى، 1407 ق.

. ابن الجوزى. زادالمسير فى علم‌التفسير. تدوين توسّط محمّدبن عبدالرحمن عبدالله، بيروت: دارالفكر، 1407 ق.

. ابن العديم، عمربن احمد العقيلى الحلبى. بغية الطلب فى تاريخ حلب. تدوين توسّط سهيل زكار. بيروت : موسسة البلاغ، 1408 ق.

. ابن المبرد، يوسف‌بن الحسن. بحرالدم (فى من مدحه احمد أو ذمه). بيروت: دارالكتب العلمية، 1413 ق.

. ابن حيون، نعمان‌بن محمّد مغربى. دعائم الإسلام و ذكرالحلال والحرام والقضايا والاحكام. تدوين توسّط آصف فيضى. قم: موسسة آل‌البيت :، 1385 ق.

. ابن سعد، محمّد. الطبقات الكبرى. تدوين توسّط محمّد عبدالقادر عطا. بيروت: دارالكتب العلمية، 1410ق.

. ابن عبدالبر، ابى‌عمر يوسف. الاستيعاب. تدوين توسّط البجاوى، على‌محمّد، بيروت: دارالجيل، 1412 ق.

. ابن عساكر، ابى‌القاسم على‌بن الحسن. تاريخ مدينة دمشق. تدوين توسّط على شيرى، بيروت: دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع، 1415 ق.

. ابن عساكر . ترجمة الإمام‌الحسن 7. تدوين توسّط محمّدباقر محمودى، بيروت: موسسة المحمودى، 1400 ق.

 

. ابن غضائرى، ابوالحسن احمدبن ابى عبدالله. كتاب الضعفاء- رجال ابن الغضائرى(چاپ شده ضمن محمع الرجال قهپايى). قم: موسسه اسماعيليان، 1406 ق.

. ابن قتيبه دينورى، عبدالله بن مسلم. المعارف. تدوين توسّط ثروت عكاشة. القاهرة: الهيئة المصرية العامة للكتاب، 1412 ق.

. ابن كثير دمشقى، أبو الفداء اسماعيل‌بن عمربن كثير. البداية و النهاية. بيروت: دارالفكر، 1407 ق.

. اشعرى قمى، سعدبن عبدالله. المقالات و الفرق. تهران: مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1360 ش.

. اصبهانى. ذكر أخبار إصبهان. بريل ـ ليدن المحروسة، 1352 ق.

. اصفهانى، ابوالفرج. مقاتل الطالبيين. بيروت: دار المعرفة.

. اصفهانى، أحمدبن موسى ابن مردويه. مناقب على‌بن أبى طالب 7 و ما نزل من‌القرآن فى على 7. قم : دارالحديث، 1424 ق.

. امين عاملى، سيّد محسن. اعيان الشيعة. بيروت: دارالتعارف، 1403 ق.

. انصارى، محمّد حياة. الفضائل العددية. قم: مركز البجوث الكامبيوترية للعلوم الاسلامية، جامع الاحاديث 5/3.

. ايجى. المواقف. تدوين توسّط عبدالرحمن عميرة. بيروت: دارالجيل، 1417 ق.

. برقى، احمدبن محمّد. رجال البرقى- الطبقات. تهران: دانشكاه تهران، 1342 ش.

. ــــــــــــ. المحاسن. تدوين توسّط جلال‌الدين محدث. قم: دارالكتب الاسلامية، 1371 ق.

. بلاذرى، احمدبن يحيى. انساب الاشراف. بيروت: دارالفكر، 1417 ق.

. تقدمى، امير. نورالامير فى شرح خطبة‌الغدير. قم: دليل ما.

. جاحظ، ابوعثمان عمروبن بحر. رسائل الجاحظ. بيروت: دار و مكتبة الهلال، 1422 ق.

. ــــــــــــ. العثمانية. تدوين توسّط عبدالسلام محمّد هارون. مصر: دارالكتاب العربى.

. جوزى، جمال‌الدين ابوالفرج عبدالرحمن. الضعفاء و المتروكون. تدوين توسّط عبدالله قاضى. بيروت : دارالكتب العملية، 1406 ق.

. حرّ عاملى، محمّدبن حسن. هداية الأمة إلى أحكام الأئمة :. مشهد: آستانة الرضوية المقدسة، 1414ق.

 

. حسكانى، ابوالقاسم عبيدالله بن عبدالله. شواهدالتنزيل لقواعدالتفضيل. تهران: موسسه طبع و نشر، 1411 ق.

. حسنى رازى، سيّد مرتضى‌بن داعى. تبصرة العوام فى معرفة مقالات الانام. تدوين توسّط عباس اقبال آشتيانى. تهران: انتشارات اساطير، 1364 ش.

. حلبى، ابوالصلاح. تقريب المعارف. تدوين توسّط فارس‌الحسون. قم: الهادى، 1404 ق.

. حلّى، ابن داود. رجال ابن داوود. النجف الاشرف: مطبعة الحيدرية، 1392 ش.

. حلّى، حسن‌بن يوسف. خلاصة الأقوال فى معرفة أحوال الرجال. قم: دار الذخائر، 1411 ق.

. حيدر، اسد. الإمام الصادق و المذاهب الأربعة. بيروت: دارالتعارف، 1422 ق.

. خويى، ابوالقاسم. معجم رجال الحديث و تفصيل طبقات الرواة. قم: مركز نشر آثار شيعه، 1410 ق.

. ذهبى، شمس الدين. العبر فى خبر من غبر. قم: مكتبة أهل‌البيت، الاصدار الثانى.

. ـــــــــــــــ. سير أعلام النبلاء. تدوين توسّط شعيب الأرنووط، بيروت: موسسة الرسالة، 1413 ق.

. ـــــــــــــــ. ميزان الاعتدال. تدوين توسّط على محمّد البجاوى، بيروت: دارالمعرفة، 1382 ش.

. ـــــــــــــــ. تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام. بيروت: الكتاب العربى، 1409 ق.

. رازى، ابن ابى‌حاتم. تفسير القرآن العظيم. تدوين توسّط اسعد محمّد الطيب، عربستان: مكتبة نزار مصطفى الباز، 1419 ق.

. راوندى، قطب‌الدين. الخرائج و الجرائح. قم: موسسة الامام المهدى(عج)، 1409 ق.

. سجستانى، سليمان‌بن الأشعث. سوالات الآجرى لأبى داود. تدوين توسّط عبدالعليم عبدالعظيم البستوى، السعودى: مكتبة دارالاستقامة، 1418 ق.

. سمعانى، ابوسعيد عبدالكريم. الانساب. حيدر آباد: مجلس دائرة‌المعارف العثمانية، 1381 ق.

. سيّد مرتضى. الشافى فى الامامة. تهران: موسسة الصادق، 1410 ق.

. سيوطى، جلال الدين. الدر المنثور فى التفسير المأثور. بيروت: دار المعرفة للطباعة و النشر.

. شوشترى، نورالله. احقاق الحق و ازهاق الباطل. قم: مكتبه آيت الله المرعشى، 1409 ق.

. شهابى، محمود. ادوار فقه.

. شهرستانى. الملل و النحل. قم: الشريف الرضى، 1364 ش.

. صدوق، محمّدبن على‌بن حسين‌بن بابويه قمى. الخصال. قم: انتشارات جامعه مدرسين، 1403 ق.

 

. صفار، محمّدبن حسن. بصائر الدرجات فى فضائل آل محمّد 9. تدوين توسّط ميرزا حسن كوچه باغى، قم: مكتبة آية الله المرعشى النجفى، 1404 ق.

. طبرانى، ابوالقاسم. المعجم الكبير. تدوين توسّط حمدى‌بن عبدالمجيد السلفى، قاهره: مكتبة ابن تيميه، 1415 ق.

. طبرى آملى، عمادالدين. بشارة المصطفى لشيعة المرتضى. النجف: المكتبة الحيدرية، 1383 ق.

. طبرى، ابوجعفر محمّدبن جرير. تاريخ‌الامم والملوك. بيروت: دارالتراث، 1386 ق.

. طوسى، محمّدبن حسن. الأبواب (رجال الطوسى). تدوين توسّط جواد قيومى اصفهانى. قم: موسسة النشرالإسلامى، 1415 ق.

. ـــــــــــــــــ. الامالى. قم: دارالثقافة، 1414 ق.

. عاملى، حسن‌بن زين‌الدين. التحرير الطاووسى. تدوين توسّط فاضل جواهرى. قم: مكتبة آية الله العظمى المرعشى النجفى، 1411 ق.

. عسقلانى، ابن حجر. تهذيب التهذيب. هند: مطبعة دائرة المعارف النظامية، 1326 ق.

. ـــــــــــــــ. تقريب التهذيب. سوريا: دارالرشيد، 1406 ق.

. ـــــــــــــــ. لسان الميزان. تدوين توسّط عبدالفتاح أبو غدة، دارالبشائر الإسلامية، 1422 ق.

. عياشى، محمّدبن مسعود. تفسير العياشى. تدوين توسّط هاشم رسولى محلاتى، تهران: مطبعة العلمية، 1380 ق.

. فسوى، ابويوسف يعقوب‌بن سفيان. المعرفة و التاريخ. بيروت: موسسة الرسالة، 1401 ق.

. كشّى، ابوعمرو محمّدبن عمربن عبدالعزيز. اختيار معرفة الرجال. مشهد: انتشارات دانشگاه مشهد، 1348ش.

. ــــــــــ. رجال الكشى- اختيار معرفة‌الرجال (مع تعليقات ميرداماد الأسترآبادى). قم: موسسة آل‌البيت :، 1363 ش.

. كوفى، محمّدبن سليمان. مناقب‌الإمام أميرالمومنين على بن أبى‌طالب 8. قم: مجمع إحياء الثقافة الإسلامية، 1412 ق.

. كوفى، ابوالقاسم. الاستغاثة.

 



[1] . دانشجوى دكترى فلسفه دين دانشگاه پيام نور.Email: آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

[2] . وى از فقهاى زيديه است و نامش در ميان شاگردان امام باقر و امام صادق 8 آمده است. فرقه صالحيه رابه او منسوب مى‌كنند. وفات وى در اوائل نيمه دوم قرن دوم گزارش شده است. (نك: ادوار فقه، ج 3، ص 571)

[3] . اين نظر را شيخ ابوزهره نيز در كتاب الامام زيد مطرح كرده است.

[4] . برآيند روايات شيعه درباره زيدبن على‌بن الحسين مثبت است و نشان مى‌دهد كه وى در موضوع امامتقائل به نصّ بوده است. بيشتر علماى شيعه زيد را شخصيّتى ممدوح ارزيابى كرده‌اند. (نك: الارشاد، ج 27، ص171 ـ 172؛ كفاية الاثر، ص 298 ـ 304 و 308؛ بحارالانوار، ج 46، ص 205، معجم رجال‌الحديث، ج 7، ص 345 ـ348) (ويراستار)

[5] . سلمة‌بن كهيل الحضرمى أبويحيى الكوفى. بنابر تحليل علامه امين در أعيان الشيعه و علامه خويى در معجمرجال‌الحديث، سلمة‌بن كهيل ميان يكى از اصحاب اميرالمومنين كه مورد وثوق است و اصحاب امام باقر كهبترى است، مشترك مى‌باشد. (نك: أعيان الشيعة، ج 7، ص 291؛ معجم رجال‌الحديث، ج 8، ص 209)

[6] . براى مشاهده نمونه‌ها نك: مناقب اميرالمؤمنين 7، الكوفى، ج 1، ص 256 و 263 و 269 و 275 و 281 و  288و 294 و ج 2 ص 102 و 283 و 341 و 360 و 436 و 448 و 450 و 463 و 471.

[7] . اين نكته را مرحوم وحيد بهبهانى نيز متذكر شده‌اند. (نك: بهبهانى، ص 101)

[8] . ميزان الاعتدال، ج 3، ص 402 ـ 410؛ تهذيب التهذيب، ج 8، ص 411.

[9] . به عنوان نمونه نك: ابن كثير دمشقى، ج 7، باب ذكر شىء من فضائل أميرالمومنين على‌بن أبى‌طالب رضى‌اللهعنه، ص 337 و 343 و 357.

[10] . محدّث قمى در سفينة‌البحار او را بترى و عامّى دانسته است.

[11] . در معناى خشبى اختلاف اندكى هست؛ ولى مسلّم است كه به فروع و جريانهاى شيعيان اين نسبت دادهمى‌شده است. درباره ديگر معانى محتمل «إنّه خشبيّ» نك: البحرانى، مستدرك عوالم العلوم، ج 20، قسم 2؛الصادق 7، ص، 1106.

[12] . براى نمونه‌هاى ديگر نك: شوشترى، ج 5، ص 570 و ج 7، ص 197 و ج 10، ص 693 و 695 و 696 و 705 وج 13، ص 120 و ج 14، ص 82 و 569 و ج 16، ص 335 و 337 و همچنين حسكانى، ج 1، ص 139 و 311 و317 و ج 2، ص 81 و 325 و 327.

[13] . ميرداماد در تعليقه خود بر رجال كشّى در ذيل اين گزارش آورده: سالم‌بن ابى‌حفصه بسيار كودن بوده كه سرّكلام امام را درك نكرده است. «نخل عراق» كنايه از «اهل عراق» است؛ چراكه بين انسان و نخل، شدّت مشابهتو كمال مناسبت وجود دارد كه بسيار معروف است. سوال از رشد عمودى يا خميده درختان خرماى عراق، كنايهاز اين است كه آيا عراقيان در دينشان مستقيم‌اند يا منحرف‌اند؟ سوال از «شيرينى و حلاوت ثمراتِ عراق» درواقع، پرسش از «گرايش اعتقادى و مذهبىِ فرزندانِ عراقيان» است كه آيا شيرينىِ مذهبِ حق را فرزندانِ خوداحساس مى‌كنيد يا نه؟ و مراد از «كشتى» اهل بيت پيامبر است كه: «مَثَلُ أهْل بَيتى كَمَثَلِ سَفينَةِ نُوحٍ»، و مقصود از«حركت كشتى در آب يا در خشكى» اين است كه فرمان اهل بيت در عراق، جارى و مُطاع است يا اينكه حرف مارا زمين مى‌گذارند؟

[14] . براى نمونه نك: كلينى، ج 3، ص 478 و ج 4، ص 212 و 486 و ج 5، ص 34 و 409 و ج 6، ص 80 و 125 و182 و 200 و ج 7، ص 113 و 143 و 289 و306.

[15] . مثل نقل خبر «حبّ عطّ عبادة» از امام صادق. اين خبر را فضل‌بن دكين در بغداد، از حسن‌بن صالح نقلكرده است. (نك: طبرى آملى، بشارة المصطفى لشيعة المرتضى (ط - القديمة)، ج 2، ص 86)

[16] . روشن است كه تسليم و تبعيت از امامتِ الاهىِ اهل‌بيت، تخطئه و ابطال و تبرّى از هرگونه ادّعاى امامتِبشرى و پذيرشِ توانايى برگزيدگان ملّت بر اصلاح و هدايت جامعه است و قابليتِ جمع با تئورى خلافت راندارد.

 

 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: