اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
معناشناسى حديث «لو دلّيتم بحبل الى الارض لهبط على الله» و نقد ديدگاه عرفا درباره آن مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 36
چهارشنبه ، 13 فروردين 1393 ، 15:29

معناشناسى حديث «لو دلّيتم بحبل الى الارض لهبط على الله» و نقد ديدگاه عرفا درباره آن

                مصطفى آذرخشى[1]

                محمّد مهدى كاميابى[2]

           

چكيده : از جمله مستندات روايى صوفيه، عبارت «لو دُلِّيتُم بِحَبلٍ الى الارض لَهَبِطَ عَلَى الله» است. آنها اين روايت را به عنوان شاهدى بر نظريه وحدت وجود و موجود تلقى مى‌كنند. درباره مآخذ و اسناد اين حديث، بايد گفت كه در منابع حديثى شيعه، حديث مزبور نقل نشده است؛ امّا محدّثان سنّى، آن را در تفسير آيات ابتدايى سوره حديد، با اسنادى ضعيف نقل كرده و توضيحاتى در مورد آن بيان داشته‌اند. مى‌توان گفت، بر فرض صدور اين حديث از پيامبر 9، مراد از آن اشاره به احاطه علم و قدرت خداوند بر همه جاست؛ هم‌چنانكه برخى محدثان نيز بدان اشاره كرده‌اند.

كليدواژه‌ها :عرفا / صوفيه / حديث‌پژوهى / وحدت وجود / علم خداوند.

 

1. طرح مساله

از آنجا كه عبارت «لو دلِّيتم بحبل الى الارض لهبط على الله» در شمار مهمترين مستندات حديثى عرفا و صوفيه قرار دارد و آنها نيز عموماً در نقل روايات، به مأخذ و سند احاديث توجهى ندارند[3] ، ارزيابى منابع و اسناد اين روايت ضرورى است؛  

همچنين تشابهى كه در متن حديث وجود دارد، دست‌مايه تأويلات نادرستى از سوى صوفيه و نيز مجسّمه شده است. بر اساس تأويل صوفيه، اين حديث به موضوع وحدت وجود و موجود و تجلّى ذاتى خداوند اشاره دارد؛ زيرا در متن حديث آمده است كه اگر طنابى به داخل زمين (چاهى) بيفكنيد، بر خدا فرود مى‌آيد؛ پس بايد چاه و زمين، چيزى غير از خدا نباشد تا اين كلام، معنا داشته باشد. با توجه به اين مطالب، لازم است كه ابتدا صحت انتساب اين روايت به پيامبر اكرم 9 بررسى شود و سپس فقه الحديث روايت را مورد توجه قرار دهيم تا به برداشت صحيحى از آن نائل شويم.

2. بررسى مآخذ حديث

اين حديث در منابع روايى شيعه، نقل نشده است؛ امّا محدّثان سنّى آن را در تفسير آيات ابتدايى سوره حديد نقل كرده‌اند[4]  كه به ترتيب قدمت، از اين قرارند :

 

2ـ1ـ عبد الرزاق صنعانى (م211ق) در تفسير خود آورده است: «عن معمر عن قتادة قال بينا النبى 9 جالس مع أصحابه إذ مرت سحاب. فقال النبى 9 أتدرون ما هذه؟ هذه العنان هذه روايا أهل الأرض يسوقها الله إلى قوم لا يعبدونه. ثم قال أتدرون ما هذه السماء؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. قال: هذه السماء موج مكفوف و سقف محفوظ. ثم قال: أتدرون ما فوق ذلك؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. قال: فوق ذلک سماء أخرى حتى عد
سبع سماوات و يقول أتدرون ما بينهما؟ ثم يقول
: ما بينهما خمس مائة عام. ثم قال: أتدرون ما فوق ذلک؟ قال: فوق ذلك العرش. ثم قال: أتدرون كم ما بينهما؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. قال: بينهما خمس مائة سنة. ثم قال: أتدرون ما هذه الأرض؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. قال: هذه الأرض. ثم قال: أتدرون ما تحت ذلک؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. قال: تحت ذلك أرض أخرى ثم قال: أتدرون كم بينهما؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. قال: بينهما مسيرة خمسمائة سنة حتى عد سبع أرضين. ثم قال: والذى نفسى بيده لو دلى رجل بحبل حتى يبلغ أسفل الأرض السابعة لهبط على الله. ثم قال: هو الأول والأخر والظاهر والباطن و هو بكل شئ عليم.» (صنعانى، تفسير القرآن، ج 3، ص 300)

2ـ2ـ در مسند احمدبن حنبل آمده است: «حدثنا سريج قال: حدثنا الحكم بن عبد الملك عن قتادة عن الحسن عن أبى هريرة قال: بينما نحن عند رسول الله 9 إذ مرت سحابة فقال: أتدرون ما هذه؟ قال قلنا: الله و رسوله اعلم قال العنان و روايا الأرض يسوقه الله إلى من يشكره من عباده و لا يدعونه[5]  ... ثم قال: وأيم الله لو دليتم أحدكم بحبل إلى الأرض

السفلى السابعة لهبط. ثم قرأ: هو الأول والآخر والظاهر والباطن و هو بكل شئ عليم.» (ابن‌حنبل، ج 2، ص 370)

2ـ3ـ در سنن ترمذى با اين اسناد آمده است: «حدثنا عبد بن حميد و غير واحد المعنى واحد قالوا أخبرنا يونس بن محمّد أخبرنا شيبان بن عبد الرحمن عن قتادة قال حدث الحسن عن أبى هريرة قال: بينما نبى الله 9 جالس و أصحابه إذ أنّى عليهم سحاب. فقال نبى الله 9 هل تدرون ما هذا؟ قالوا: الله و رسوله أعلم. قال: هذا العنان هذه روايا الأرض يسوقه الله إلى قوم لا يشكرونه و لا يدعونه ... ثم قال: و الذى نفس محمّد بيده لو أنكم دليتم بحبل إلى الأرض السفلى لهبط على الله. ثم قرأ: هو الأول والآخر والظاهر والباطن و هو بكل شئ عليم»

ترمذى بعد از نقل حديث مى‌گويد: «هذا حديث غريب من هذا الوجه ، و يروى عن أيوب و يونس بن عبيد و على بن زيد قالوا لم يسمع الحسن من أبى هريرة. و فسر بعض أهل العلم هذا الحديث فقالوا إنما هبط على علم الله و قدرته و سلطانه، و علم الله و قدرته و سلطانه فى كل مكان و هو على العرش كما وصف فى كتابه» (ترمذى، ج 5، ص 78)

2ـ4ـ طبرى در جامع البيان نوشته است: «حدثنا بشر، قال: ثنا يزيد، قال: ثنا سعيد، عن قتادة، قوله: هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ. ذكر لنا أن نبى الله 9 بينما هو جالس فى أصحابه، إذ ثار عليهم سحاب، فقال: هل تدرون ما هذا؟ قالوا: الله و رسوله أعلم، قال : فإنها الرقيع موج مكفوف، و سقف محفوظ، قال: فهل تدرون كم بينكم و بينها؟ قالوا: الله و رسوله أعلم؟ قال: مسيرة خمس مئة سنة... ثم قال: و الذى نفس محمد بيده، لو دلى أحدكم بحبل إلى الأرض أخرى لهبط على الله، ثم قرأ: هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ و قوله: وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (طبرى، ج 27، ص 125)

3. بررسى اسناد حديث

در تفسير صنعانى و تفسير طبرى، معلوم نيست كه قتاده، اين حديث را از چه كسى شنيده؛ بنابراين سند حديث در اين دو كتاب، مرسل است؛ چنانكه ابن كثير نيز همين اشكال را بر سندى كه اين تفاسير براى حديث مزبور آورده‌اند، مطرح كرده است. (نك: ابن كثير، تفسير القرآن العظيم، ج 8، ص 42) از طرفى، سندى كه ترمذى براى آن ذكر كرده، اگر چه داراى اتصال است، امّا با اين حال، مورد ترديد وى قرار گرفته است. او سند اين حديث را غريب دانسته است؛ زيرا سماع حسن بصرى از ابو هريره، محلّ تأمّل است و افرادى چون أيوب و يونس‌بن عبيد و على‌بن زيد گفته‌اند كه حسن بصرى هيچ حديثى از ابوهريره نشنيده است. (نك: ترمذى، ج 5، ص 78) اين اشكال به سندى كه احمدبن حنبل نقل كرده نيز وارد است. چنانكه البانى در حاشيه خود بر كتاب السنة ابن ابى عاصم و در كتاب ضعيف سنن ترمذى، با ذكر طرق اين حديث، تمام آنها را ضعيف دانسته است. (نك: البانى، ضعيف سنن ترمذى، ص 423)

ابن كثير، در البداية، مى‌نويسد: «و رواه الحافظ أبوبكر البزار و البيهقى من حديث أبى‌ذر الغفارىّ عن النبى 9 و لكن لا يصح اسناده» (ابن كثير، البداية والنهاية، ج 1، ص 21) بنابراين، با توجّه به اشكالاتى كه بيان شد و نيز تصريحات محدّثان اهل سنّت، مى‌توان گفت حديث «لو دليتم بحبل لهبط على الله» از جهت اسناد، معتبر نيست.

. برداشت صوفيه از حديث

صوفيه، اين حديث را نيز همانند ساير روايات مورد نظرشان، بر موضوع
وحدت وجود تأويل كرده‏اند. آنها حديث را گوياى احاطه وجودى خداوند
مى‏دانند؛ چنانكه ابن عربى قائل است كه نه تنها اگر طنابى را بر اعماق زمين
بياندازيم، بر خدا فرود مى‏آيد، بلكه خود آن طناب نيز عين خداست! از اين روست
كه او به هيچ چيز نزديكتر از چيز ديگر نيست. (نك: ابن عربى، الفتوحات، ج 4، ص 39) وى
بعد از اين عبارات، به آيه «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ» اشاره كرده و
مى‏نويسد: «فكان بهويته فى الجميع فى حال واحدة بل هو عين الضدين» (همان) يعنى:
«پس خداوند به ذاتش در همه چيز در يك حالت است؛ بلكه او عين چيزهاى
متضاد }مانند اوّل و آخر و ظاهر و باطن[1]{ است. او مى‏گويد: «مگر نديدى كه وقتى
پاى شتر ابن عطا به زمين فرو رفت، شتر گفت: «جلَّ اللّه‏» پاى در زمين نرفت مگر در
طلب خدا: «ما غاص إلا ليطلب ربه» (همان، ج 4، ص 189)

در جاى ديگرى بعد از نقل همين ماجرا مى‏نويسد: «لأن رجل الجمل سجد
بالغوص فى الأرض يطلب ربه فإن كل أحد إنما يطلب ربه من حقيقته و من حيث هو و نسبة
التحت و الفوق إليه سبحانه على السواء
» (همان، ج 4، ص 431) يعنى: «اين سخن شتر از
آن رو بود كه پايش با فرو رفتن در زمين سجده كرده و به دنبال پروردگارش بود؛ زيرا
هركسى خداوند را از حقيقتش و همان‏طور كه هست، طلب مى‏كند و نسبت بالا و
پايين به خداوند يكى است.» او بعد از نقل اين داستان، مى‏گويد: «قال رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
لو دليتم بحبل لهبط على اللّه‏ و هذا عين ما قال الجمل. فمن سجد اقترب من اللّه‏ ضرورة

فيشهده الساجد فى علوه» (همان، ج 4، ص 189) كه فرو رفتن طناب در زمين را با فرو رفتن
پاى شتر در زمين مقايسه كرده و قائل است كه هركسى سجده كند، به خداوند
نزديك مى‏شود و او را در مقام والاى خود مشاهده مى‏كند. در نظر ابن عربى، اين
خود خداست كه فوقيّت و تحتيّت دارد. وى براى موجّه نشان دادن اين نگرش، به
تأويلات نادرستى درباره آيات قرآن روى آورده است. به طور مثال به آيه «وَ لَوْ أَنَّهُمْ
أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ من رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا من فَوْقِهِمْ وَ من تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ
»
اشاره كرده و آن را حاكى از دو مقام فوق و تحت براى خدا دانسته است؛ حال آنكه
هيچ قرينه‏اى براى اين تأويل وجود ندارد. ابوالعلاء عفيفى، مصحّح
فصوص‏الحكم، در اين زمينه مى‏نويسد: «ابن عربى به نسبت ديگرى بين حق و خلق
يا ميان خدا و هستى اشاره كرده و آن نسبت «تحتيت» است؛ سپس در جستجوى
شاهدى از قرآن يا حديث بر آمده كه انديشه‏اش را تأييد كند و چيزى جز حديث «لو
دليتم بحبل لهبط على اللّه‏
» نيافته كه به گمان او، دليل كافى براى نسبت دادن تحت به
خداوند است؛ به اين معنى كه خداوند اصل و اساس تمام موجودات است؛
همچنين، در جستجوى تكيه‏گاهى از قرآن برآمده و در برداشت از برخى نصوص
دينى، دست به تأويل بعيدى زده؛ آن‏چنانكه آن نصوص را از معناى اصلى خود
خارج ساخته و در اين كار دچار لغزش شده است؛ مانند آيه «وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ
وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ من رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا من فَوْقِهِمْ وَ من تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ
». فارغ از
شواهدى كه او از قرآن و حديث آورده، تفكّرى كه او مى‏خواهد بدان اشاره كند،
روشن و ساده است و آن اين است كه نسبت تحت دادن به خدا در نزد او، نسبت
ذات واحد خداوند به صور موجودات فراوانى است كه در آنها تجلّى كرده و اين
همان مذهب وحدت وجود اوست.» (عفيفى، ص 235)

ابن عربى، آيه سوّم سوره حديد را نيز به همين شكل تأويل كرده است؛ به نظر
او، اين آيه بر عينيّت خدا و عالم دلالت دارد؛ زيرا همه چيز اوست و از آن‏رو در
پايان آيه آمده است «وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ عَليم» كه او به خودش علم دارد: «لأنه بنفسه
عليم
»! (ابن عربى، فصوص الحكم، ص 112)

 

همچنين عبد الرزاق كاشانى، از صوفيان مطرح قرن هشتم، حديث مزبور را ناظر
بر وحدت وجود دانسته و درباره آن مى‏نويسد: «(لو دليتم بحبل لهبط على اللّه‏) أى هو
التحت كما هو الفوق، و قال: لَهُ ما فى السَّماواتِ وَ ما فى الْأَرْضِ، أى الظهور بصورها
»
(كاشانى، ص 70) يعنى: «اگر طنابى را به درون چاه بياندازيد بر خدا فرود مى‏آيد. يعنى
خداوند زير است، همچنان‏كه بالاست و خدا فرموده: آنچه در آسمانها و آنچه در
زمين است، براى اوست. اين تعبير به معناى ظهور خداوند به صورت همه چيز
است.»

سيّد حيدر آملى، عارف مشهور قرن هشتم، در كتاب جامع الاسرار خود، در بيان
معرفى دو دعوت توحيدى، موسوم به توحيد انبياء و توحيد اولياء، دعوت
توحيدى انبياء را توحيد ظاهر مى‏داند كه دعوت به پرستش خداى واحد و ترك
بت‏پرستى است. سپس درباره توحيد اولياء مى‏نويسد: «و توحيد الأولياء هو التوحيد
الباطن، و هو دعوة العباد الى مشاهدة وجود واحد، و نفى وجودات كثيرة، لقوله تعالى: كُلُّ
من عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ، و لقول النبىّ
صلى‏الله‏عليه‏و‏آله «لو دلّيتم بحبل لهبط
على اللّه‏» و هذا هو الموسوم بالتوحيد الوجودىّ» (آملى، ص 84) يعنى: «توحيد اولياء
توحيد باطن است و آن دعوت بندگان به مشاهده يك وجود واحد و نفى وجودات
متعدد ديگر است؛ چنانكه خداوند مى‏فرمايد: «هر آنكه بر روى زمين است، از بين
مى‏رود و وجه با عظمت و گرامى پروردگارت باقى مى‏ماند.»[2] و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرموده
است: «اگر طنابى را بر اعماق زمين بياندازيد، بر خدا فرود مى‏آيد.» و نام اين اعتقاد
توحيد وجودى است.»

آلوسى كه تفسير روح المعانى او داراى گرايش عرفانى است، در ضمن تفسير آيه

سوّم از سوره حديد، به اين روايت اشاره كرده است. وى در اين‏باره مى‏نويسد: «از
برخى صوفيان قائل به وحدت وجود نقل شده كه مراد از سخن خداوند: "خداوند
اوّل و آخر است"، اين است كه موجودى جز خداوند نيست؛ زيرا هر موجودى كه
تصور شود، چه اوّل باشد چه آخر، خداست. و اين عقيده را با استناد به حديثى
تأييد كرده‏اند كه احمدبن حنبل و ... از ابوهريره نقل كرده‏اند كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهفرمود:
"سوگند به آن كسى كه جانم در دست اوست، اگر طنابى را بر اعماق زمين
بياندازيد، بر خدا فرود مى‏آيد." ابو هريره مى‏گويد: پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سپس اين آيه را
تلاوت فرموند: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ عَلِيمٌ.» و اين
معناى عقيده به وحدت وجود مشهور است؛ امّا اين حديث متشابه است و ترمذى
درباره آن گفته: "اهل علم، اين حديث را توضيح داده و گفته‏اند كه: }اگر طنابى را به
اعماق زمين بياندازيم {بر علم و قدرت و سلطه خداوند فرود مى‏آيد. "اينكه
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در قرائت آيه، انتهاى آن «و هو بكل شَىْ‏ءٍ عَلِيمٌ» را نيز تلاوت فرمود، اين
معنا را تأييد مى‏كند.» (آلوسى، ج 14، ص 168) چنانكه ملاحظه مى‏شود، عليرغم اينكه
آلوسى، خود داراى گرايش صوفيانه است، برداشت وحدت وجودى ديگر صوفيان
را از اين حديث، مخالف سياق حديث دانسته است.

استاد سيّد جلال آشتيانى نيز در اين‏باره مرقوم داشته‏اند: «وجودِ واحد سارى در
مراتب نزول همان وجود واحد سارى در مراتب صعودست، چون نازل و صاعد،
حقيقت وجود واجبى است كه بحسب فعل متجلى و متشأن در مظاهرست و در هر
موطن اسمى خاص دارد و رنگى مخصوص قبول نمايد، «و قد قلنا، ان شيئاً واحداً
يمكن ان يكون ظاهراً و مظهراً، مطابقاً لقوله تعالى، هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ، وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ،
أَلا إِنَّهُ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ مُحِيطٌ، وَ فى أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ. و عن النبى: لو دليتم بحبل إلى الأرض
السفلى لهبطتم- لهبط- إلى اللّه‏.»
بنابر آنچه كه ذكر شد، وجودى واحد به ذات خود
متطوِّر و به نفس خود دائرست و يدور على نفسه.» (آشتيانى، ص 117)

با توجه به قرائن فوق، مى‏توان گفت كه عرفا و صوفيه، حديث مورد نظر را به
عنوان شاهدى بر وحدت وجود و موجود دانسته‏اند. به اين ترتيب كه چون طنابى

بر زمين افكنده مى‏شود، بر خدا مى‏افتد، پس زمين چيزى جز ذات خدا نيست؛
هم‏چنانكه در هستى چيزى جز خدا نيست؛ بلكه خود طناب نيز چيزى جز خدا
نيست! حال بايد ديد كه اين برداشت از حديث چقدر با متن آن و نيز آيات و
روايات ديگر سازگارى دارد.

5. بررسى متن حديث

چنانكه ملاحظه شد، عبارت «لو دليتم بحبل لهبط على اللّه‏»، در ضمن روايت
مفصّلى آمده است كه در مستندات صوفيه، آن عبارات ذكر نشده است؛ آنچه مورد
توجّه آنها قرار دارد، فقط همين جمله است كه به اين معناست: «اگر طنابى را به
درون زمين بياندازيد، بر خدا فرود مى‏آيد.» از ميان عبارات ديگر روايت، جمله‏اى
كه به نظر مى‏رسد با قسمت مورد نظر، مرتبط باشد، اين است: «قال: أتدرون ما تحت
ذلك؟ قالوا: اللّه‏ و رسوله أعلم. قال: تحت ذلك أرض أخرى. ثم قال: أتدرون كم بينهما؟
قالوا: اللّه‏ و رسوله أعلم. قال: بينهما مسيرة خمس مائة سنة حتى عد سبع أرضين
» (صنعانى،
تفسير القرآن، ج 3، ص 300)

يعنى: «پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از اصحاب پرسيدند: آيا مى‏دانيد كه زير اين زمين
چيست؟ عرض كردند: خدا و رسولش داناترند؛ پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: در زير آن، زمين
ديگرى است؛ سپس پرسيدند: آيا مى‏دانيد بين آنها چقدر فاصله است؟ عرض
كردند: خدا و رسولش داناترند؛ آن حضرت فرمود: بين آن دو به اندازه پانصد سال
فاصله است؛ سپس تا هفت زمين را همين‏طور برشمرد؛ آنگاه فرمود: «و الذى نفس
محمّد بيده لو أنكم دليتم بحبل إلى الأرض السفلى لهبط على اللّه‏. ثمّ قرأ: هو الأول و الآخر و
الظاهر و الباطن و هو بكل شئ عليم
» يعنى: «قسم به آنكه جان محمّد در دست
اوست، اگر طنابى بر پائين‏ترين زمين بيفكنيد، بر خدا فرود مى‏آيد؛ سپس اين آيه را
تلاوت فرمود: «هو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شئ عليم»

اين حديث، با فرض صدورش از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، مى‏تواند ناظر بر احاطه علم و
قدرت خداوند بر تمام عالم باشد. اين تبيين، برگرفته از تعاليم قرآن و روايات در

مبحث توحيد است كه در ذيل به پاره‏اى از آنها اشاره مى‏كنيم:

الف) شيخ مفيد در الارشاد آورده است كه: «يكى از پيشوايان دينى يهود، پس از
رحلت پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به نزد ابوبكر آمده و به او گفت: تو جانشين پيغمبر اين امّت
هستى؟ گفت: آرى، گفت: ما در تورات ديده‏ايم كه جانشينان پيامبران،
دانشمندترين فرد از امّت آنان هستند، پس مرا آگاه كن كه خداى تعالى كجا است،
آيا در آسمان است يا در زمين؟ أبوبكر گفت: او در آسمان و در عرش است، يهودى
گفت: پس بنابراين زمين از وجود خداوند خالى است، و بنا به گفته تو در جايى
هست و در جايى نيست؟ أبوبكر گفت: اين سخن كافران و زنديقها است. از پيش من
دور شو و گر نه تو را مى‏كشم! مرد يهودى با تعجّب (از اين سخن أبوبكر) دور شد و
دين اسلام را مسخره كرد، در اين هنگام اميرالمؤنين على عليه‏السلام از پيش روى او آمد و
فرمود: اى يهودى، دانستم آنچه پرسيده‏اى و آنچه در پاسخ شنيده‏اى، ما مى‏گوئيم
خداى متعال آفريننده جا و مكان است، پس جايى براى او نيست و بالاتر از اين
است كه جايى او را در برگيرد، و او در همه جا است؛ نه آن‏چنان كه تماس با مكان
داشته باشد، بلكه علم و دانشش هر آنچه در مكان است، در برگرفته و هيچ چيزى
نيست كه از تدبير او بيرون باشد، و من اكنون تو را آگاه كنم به آنچه در كتابهاى شما
آمده است كه به صحّت آنچه گفتم، گواهى مى‏دهد، پس اگر آن را شناختى (و
دانستى كه درست است) بدان ايمان مى‏آورى؟ يهودى گفت: آرى، فرمود: آيا در
يكى از كتابهاى شما نيست كه روزى موسى‏بن عمران نشسته بود، ناگاه فرشته‏اى از
سمت مشرق نزد او آمد، موسى به او فرمود: از كجا آمدى؟ گفت: از نزد خداى
متعال، سپس فرشته ديگرى از سمت مغرب آمد، موسى به او فرمود: از كجا آمدى؟
گفت: از نزد خداى متعال، سپس فرشته ديگرى به نزدش آمد و گفت: از آسمان
هفتم، از نزد خداى متعال آمده‏ام، موسى عليه‏السلام فرمود: منزّه است آن خدائى كه جايى
از او خالى نيست، و به هيچ جا نزديك‏تر از جاى ديگر نيست. آن يهودى عرض
كرد: گواهى مى‏دهم كه اين سخن حق است، و گواهى مى‏دهم كه تو به جانشينى
پيغمبر، از آن‏كس كه بر آن چيره شده و آن را تصاحب كرده است (يعنى از ابوبكر)

سزاوارترى. (مفيد، الارشاد، ج 1، ص 202)

در اين حديث، كه حاكى از حقانيّت و مظلوميّت اميرالمؤنين على عليه‏السلام است،
ضمن نفى جا و مكان از خداوند، حضور او در هر مكان، به احاطه علم و تدبير او
تبيين شده است: «إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ أَيَّنَ الْأَيْنَ فَلَا أَيْنَ لَهُ وَ جَلَّ عَنْ أَنْ يَحْوِيَهُ مَكَانٌ وَ هُوَ
فِى كُلِّ مَكَانٍ بِغَيْرِ مُمَاسَّةٍ وَ لَا مُجَاوَرَة يُحِيطُ عِلْماً بِمَا فِيهَا وَ لَا يَخْلُو شَىْ‏ءٌ مِنْهَا مِنْ تَدْبِيرِه»

ب) همين تفسير، يعنى اينكه خداوند در همه جا هست، به احاطه علم و قدرت
خداوند بر همه چيز، درباره اسم باطن خداوند نيز مطرح شده است. براى نمونه،
در حديثى از امام على‏بن موسى الرضا عليه‏السلام كه در تفسير آيه سوّم سوره حديد بيان
شده، درباره اسم «باطن» خداوند آمده است: «أَمَّا الْبَاطِنُ فَلَيْسَ عَلَى مَعْنَى الِاسْتِبْطَانِ
لِلْأَشْيَاءِ بِأَنْ يَغُورَ فِيهَا وَ لَكِنْ ذَلِكَ مِنْهُ عَلَى اسْتِبْطَانِهِ لِلْأَشْيَاءِ عِلْماً وَ حِفْظاً وَ تَدْبِيراً كَقَوْلِ
الْقَائِلِ أَبْطَنْتُهُ يَعْنِى خَبَّرْتُهُ وَ عَلِمْتُ مَكْتُومَ سِرِّه
» (كلينى، ج 1، ص 123 و صدوق، التوحيد، ص
190) يعنى: «باطن بودن خدا به معنى درون چيزها بودن نيست؛ بلكه به اين معنى
است كه علم و نگهدارى و تدبيرش در همه چيز راه دارد، چنان‏كه كسى گويد
«ابطنته» يعنى خوب آگاه شدم و راز پنهانش را دانستم»

تفسير امامان عليهم‏السلام كه معلّمان حقيقى قرآن كريم هستند، با سياق آيه هماهنگ
است؛ زيرا در پايان آيه آمده است: «وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْ‏ءٍ عَليم»؛ كه مى‏رساند اسم باطن، به
آگاهى و علم خداوند بر همه چيز دلالت دارد. همچنين در طليعه خطبه 49
نهج‏البلاغه آمده است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى بَطَنَ خَفِيَّاتِ الْأَمُوُرِ وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلَامُ الظُّهُور»
(سيّد رضى، ص 88) يعنى: «ستايش خداوندى را سزاست كه از اسرار نهانها آگاه است،
و نشانه‏هاى آشكار بر او دلالت مى كنند.» و در خطبه 186 مى‏فرمايد: «هُوَ الظَّاهِرُ
عَلَيْهَا بِسُلْطَانِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ هُوَ الْبَاطِنُ لَهَا بِعِلْمِه و معرفته
» (همان، ص 273) يعنى: «خدا با
بزرگى و قدرت بر آفريده‏ها حاكم و با علم و آگاهى از باطن و درونشان با خبر است.»
اين بيانات نشان مى‏دهد كه در كاربردهاى قرآنى و روايى، از ماده بطن براى اشاره به
علم نافذ خداوند استفاده شده است.

اين نكته دقيق، در ادعيه اهل بيت عليهم‏السلام نيز مورد اشاره قرار گرفته است.[3] بر اين

اساس، حديث مزبور را بايد ناظر بر احاطه علمى خداوند دانست. اين وجه با
آموزه‏هاى معصومين عليهم‏السلام نيز سازگار است. دانشمندان مسلمان نيز، در جهت تنزيه
خداوند، افزون بر اين تبيين، كلام ديگرى نگفته‏اند. پاره‏اى از اين نظرات ذيل عنوان
بعد بيان مى‏شود.

6. تبيين محدثان و دانشمندان از حديث

چنان‏كه ديديم، ترمذى ضمن اظهار نظر درباره سند اين حديث، درباره مفهوم
آن نيز مطالبى را بيان كرده است. وى بعد از نقل حديث و بيان اشكالات سندى آن
نوشته است: «فسر بعض أهل العلم هذا الحديث فقالوا إنما هبط على علم اللّه‏ و قدرته و
سلطانه، و علم اللّه‏ و قدرته و سلطانه فى كل مكان و هو على العرش كما وصف فى كتابه
»
(ترمذى، ج 5، ص 78) يعنى: «برخى از عالمان، اين حديث را اين‏گونه توضيح داده‏اند
كه: }اگر طنابى را به اعماق زمين بياندازيم {بر علم و قدرت و سلطه خداوند فرود
مى‏آيد و علم و قدرت و سلطه او در همه جا هست؛ در حالى‏كه خود بر عرش
است؛ چنانكه در كتابش فرموده است.»

فارغ از اينكه ترمذى چه ديدگاهى درباره بر عرش بودن خداوند دارد، مى‏بينيم
كه وى حديث را به معناى هبوط طناب بر علم و قدرت خدا دانسته است.

علامه مجلسى در تأييد اين برداشت، نقل قولى از طيبى در بحارالانوار آورده
است: «قال الطيبى فيما رووا لو دليتم بحبل إلى الأرض السفلى لهبط على اللّه‏: دليتم أى
أرسلتم. و على اللّه‏ أى على علمه و قدرته و سلطانه
» (مجلسى، ج 55، ص 107) يعنى: «طيبى
درباره آنچه روايت كرده‏اند كه: «اگر طنابى را به درون زمين بياندازيد، بر خدا فرود
مى‏آيد.» گفته است: "دليتم" يعنى پايين بفرستيد و" بر خدا "يعنى بر علم و قدرت و
سلطه او».

 

ميرزا حبيب اللّه‏ خويى، شارح شهير نهج البلاغه، ضمن نقد مستندات صوفيه در
عقيده به وحدت وجود، درباره استناد آنها به اين حديث مى‏نويسد: «و أما الرواية
الأخيرة فعلى تسليم صحّة سندها و عدم كونها من موضوعات العامّة، فمعناها إحاطته
تعالى بجميع العوالم و عدم خلوّ مكان منه عزّ و جلّ بهذا المعنى، و أين هذا ممّا زعمه حزب
الشيطان من أنّ الوجود هو اللّه، تعالى عمّا يقول الظالمون علوّا كبيراً
» (خويى، ج 13،
ص 164) يعنى: «امّا درباره روايت اخير (حديث لو دليتم...) با فرض تسليم درباره
صحت سندش و اينكه آن را از مجعولات اهل سنّت ندانيم، معناى آن احاطه
خداوند بر تمام عالم و خالى نبودن مكانى از او (به همين معنا؛ يعنى احاطه داشتن
خداوند بر مكانها) است. اين كجا و آنچه حزب شيطان مى‏گويند كه وجود همان
خداوند است، كجا؟ خدا از آنچه ستمكاران درباره او مى‏گويند، كاملاً برتر است.»
وى در ادامه، به شدّت به انتقاد از ابن عربى و طرفداران او پرداخته است. (خويى،
ج 13، ص 164) چنانكه ملاحظه مى‏شود، ميرزا حبيب، نسبت به صحت سند حديث
ترديد دارد و برخورد صوفيه را با آن به نقد كشيده است.

همچنين عجلونى در كشف الخفاء از ابن حجر آورده است: «معناه أن علم اللّه‏
يشمل جميع الأقطار فالتقدير: لهبط على علم اللّه‏، و اللّه‏ سبحانه منزه عن الحلول فى
الأماكن
» (عجلونى، ج 2، ص 153) يعنى: «معناى حديث اين است كه علم خداوند همه
جا را فرا گرفته، پس تقدير كلام اين مى‏شود: «بر علم خدا فرود مى‏آيد» و خداوند از
حلول در مكانها منزّه است.» محدّثان و مفسران ديگرى از اهل سنّت نيز همين
توضيح را درباره اين حديث مطرح كرده‏اند. (براى نمونه، نك: ثعلبى، ج 9، ص 230،
بروسوى، ج 9، ص 218، مباركفورى، ج 9، ص 133 و قاسمى، محاسن التأويل، ج 5، ص 98)

7. نقد و بررسى برداشت عرفا و صوفيه از حديث

7ـ1ـ ناسازگارى مكان‏مندى خداوند با آموزه‏هاى اسلامى

صرف نظر از تعارض ديدگاه «وحدت وجود و موجود» با آموزه‏هاى اسلامى[4]،

در نقد برداشت صوفيه از اين حديث، مى‏توان به رواياتى اشاره كرد كه خداوند را
منزّه از مكان‏دار بودن معرّفى كرده است. مرحوم شيخ صدوق در كتاب التوحيد،
بابى را به احاديث همين موضوع اختصاص داده است. (نك: صدوق، التوحيد، ص 173 ـ
185) از آن ميان به روايت ذيل اشاره مى‏شود:

«عَنْ سُلَيَْمانَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: قُلْتُ لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليه‏السلام هَلْ يَجُوزُ أَنْ نَقُولَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ
فِى مَكَانٍ؟ فَقَالَ: سُبْحَانَ اللَّهِ وَ تَعَالَى عَنْ ذَلِكَ. إِنَّهُ لَوْ كَانَ فِى مَكَانٍ لَكَانَ مُحْدَثاً، لِأَنَّ الْكَائِنَ
فِى مَكَانٍ مُحْتَاجٌ إِلَى الْمَكَانِ، وَ الِاحْتِيَاجُ مِنْ صِفَاتِ الُْمحْدَثِ لَا مِنْ صِفَاتِ الْقَدِيم» (همان)
يعنى: «سليمان‏بن مهران مى‏گويد: به حضرت جعفربن محمّد عليه‏السلام گفتم كه آيا جائز
است كه كسى بگويد خداى عزّ و جلّ در مكانى قرار دارد؟ امام فرمود: خداوند از
اين نسبت منزّه و برتر است؛ چراكه اگر خداوند در مكانى باشد، حادث است؛ زيرا
آنچه در مكان است احتياج به مكان دارد و احتياج از صفات حادث است نه از
صفات قديم».

براساس اين روايات كه مى‏توان گفت تواتر معنوى دارند، خداوند منزّه از
مكان‏مند بودن است. آيا اين همه تأكيد بر چنين تنزّهى، با اين اعتقاد كه نه تنها
خداوند در مكانهاست؛ بلكه مكانها چيزى جز ذات خداوند نيستند، سازگار است؟
اگر اين چنين بود، نفى مكان‏مندى خداوند در تعاليم الهى، امرى لغو و بيهوده بود؛
زيرا در آن صورت نبايد گفته مى‏شد كه خداوند مكان ندارد و نيازى هم به آن ندارد؛
بلكه بايد گفته مى‏شد كه مكانها تجلى ذات خداست. حال آنكه چنين سخنى در
آيات و روايات ملاحظه نمى‏شود. به عبارت ديگر نفى نياز خداوند به مكان، به طور
ضمنى حاكى از تباين ذاتى حق تعالى با كنه مكانهاست.

7ـ2ـ صفات الهى در آيه 3 سوره حديد، متضاد نيست.

ابن عربى پس از بيان آيه سوّم سوره حديد مى‏نويسد: «پس خداوند به ذاتش در

همه چيز در يك حالت است؛ بلكه او عين چيزهاى متضاد، مانند اوّل و آخر و ظاهر
و باطن است.»

ولى مراجعه به روايات معصومين گوياى آن است كه اسمهاى اوّل و آخر و ظاهر
و باطن، با هم متضادّ نيستند؛ بلكه اسم «اوّل» به قديم بودن خداوند، اسم «آخر» به
بقاء حق تعالى، اسم «ظاهر» به آشكار بودن خداوند به وسيله آياتش و نيز غلبه و
استيلاى او بر همه چيز و اسم «باطن» به علم و قدرت نافذ و نيز به نامحسوس بودن
خداوند، تفسير شده است (نك: كلينى، ج 1، ص 115؛ سيّد رضى، ص 272 و 329)؛ اگر به اين
بيانات توجه شود، معلوم مى‏گردد كه اين اسامى ضدّ همديگر نيستند.

7ـ3ـ ناهمخوانى برداشت ابن عربى با سياق حديث

با توجّه به تفسيرى كه اهل‏بيت عليهم‏السلام از آيه سوّم سوره حديد داشته‏اند، مى‏توان
گفت كه سياق حديث نيز با برداشت ابن عربى هم‏خوانى ندارد؛ زيرا پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
پس از عبارت «لو دليتم بحبل لهبط على اللّه‏»، آيه مزبور را تلاوت كرده‏اند و تفسير آيه
اصلاً با برداشت ابن عربى ارتباطى ندارد. همچنان‏كه اشاره شد، در مكتب
اهل‏بيت عليهم‏السلام، اسم باطن خداوند در اين آيه، به علم او به همه چيز دلالت دارد. (نك:
كلينى، ج 1، ص 123 و صدوق، التوحيد، ص 190) اين حاكى از آن است كه بر فرض صدور
حديث از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، مراد ايشان از آن، اشاره به علم و قدرت مطلق الهى است.
موضوعى كه ترمذى و ديگران نيز بدان اشاره كرده‏اند. (ترمذى، ج 5، ص 78، آلوسى،
ج 14، ص 168، عجلونى، ج 2، ص 153) بنابراين، نمى‏توان اين حديث را شاهدى بر نظريه
وحدت وجود دانست.

8. نتيجه

با توجّه به اشكالاتى كه در قسمت بررسى سند حديث بيان شد و نيز تصريحات
محدّثان اهل سنّت، مى‏توان گفت حديث «لو دليتم بحبل لهبط على اللّه‏» از جهت
اسناد، معتبر نيست.

همچنين بر اساس ساختار محتوايى آيات و روايات، مى‏توان گفت كه سياق

حديث، با برداشت عرفا و صوفيه هم‏خوانى ندارد و بر فرض صدور اين حديث از
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، مراد ايشان، اشاره به احاطه علم و قدرت خداوند بر همه جاست.
موضوعى كه در آيات و روايات ديگر، از جمله در تفسير اهل‏بيت عليهم‏السلام از آيه سوّم
سوره حديد، قابل مشاهده است.

 

منابع

قرآن كريم

1. آشتيانى، سيّد جلال الدين. مقدمه تمهيد القواعد. تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و آموزش عالى،
1360 ش.

2. آلوسى، محمود. روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم. بيروت: دارالكتب العلميه، 1415 ق.

3. آملى، حيدر. جامع الأسرار و منبع الأنوار. انتشارات علمى و فرهنگى وزارت فرهنگ و آموزش
عالى، 1368 ش.

4. ابن حنبل. المسند. بيروت: دارصادر.

5. ابن عربى. محى الدين محمّدبن على. الفتوحات المكيّه. بيروت: دارصادر.

6. ـــــــــــــــــــــــــــــــ. فصوص الحكم. انتشارات الزهراء، 1370 ش.

7. ابن كثير، اسماعيل بن عمرو. البداية و النهاية. بيروت: دار الفكر، 1407 ق.

8. ـــــــــــــــــــــــــ. تفسير القرآن العظيم. بيروت: دار الكتب العلمية، 1419 ق.

9. الألبانى، محمّد ناصر. ضعيف سنن الترمذى. بيروت: المكتب الإسلامى، 1411 ق.

10. بحرانى، سيّد هاشم. البرهان فى تفسير القرآن. تهران: بنياد بعثت، 1416 ق.

11. بروسوى، اسماعيل. تفسير روح البيان. بيروت: دارالفكر.

12. پهلوان، منصور. فصلنامه پژوهشهاى قرآن وحديث. تهران: دانشكده الهيات دانشگاه تهران؛ پاييز
و زمستان 1390.

13. ترمذى، محمّد بن عيسى. سنن ترمذى. بيروت: دار الفكر، 1403 ق.

14. ثعلبى نيشابورى، احمد بن ابراهيم. الكشف و البيان عن تفسير القرآن. بيروت: دار احياء
التراث‏العربى، 1422 ق.

15. خوئى، ميرزا حبيب اللّه‏ هاشمى. منهاج‏البراعة فى شرح نهج‏البلاغة. تهران: مكتبه‏الاسلامية، 1358
ش.

16. سيّد رضى، ابوالحسن محمّد بن حسين بن موسى. نهج البلاغة. قم: دارالهجرة.

17. صدوق، محمّدبن على‏بن حسين‏بن بابويه. التوحيد. قم: انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه،

1398 ق.

18. صنعانى، عبد الرزاق. المصنّف. بيروت: المجلس العلمى.

19. طبرى، ابو جعفر محمّدبن جرير. جامع البيان فى تفسير القرآن. بيروت: دار المعرفة، 1412 ق.

20. عجلونى، اسماعيل بن محمّد. كشف الخفاء. بيروت: دارالكتب العلمية، 1408 ق.

21. عفيفى، ابو العلا. تعليقه و مقدمه فصوص الحكم. انتشارات الزهراء عليهاالسلام، 1370 ش.

22. قاسمى، محمّد جمال الدين. محاسن التأويل. بيروت: دار الكتب العلميه، 1418 ق.

23. كاشانى، عبدالرزاق. شرح فصوص الحكم. قم: انتشارات بيدار، 1370 ش.

24. كلينى، محمّدبن يعقوب. الكافى. تهران: دار الكتب الاسلامية، 1365 ش.

25. مباركفورى، أبو العلا محمّد عبد الرحمن. تحفة الأحوذى بشرح جامع الترمذى. بيروت: دار الكتب
العلمية، 1410 ق.

26. مجلسى، محمّدباقر. بحار الأنوار. بيروت: مؤسة الوفاء، 1404 ق.

27. محدّث قمى، عباس. مفاتيح الجنان. تهران: انتشارات صبا، 1384 ش.

28. مفيد، محمّدبن محمّدبن نعمان. الإرشاد. قم: كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد، 1413 ق.

 



[1]. مراجعه به روايات معصومين گوياى آن است كه اسمهاى اوّل و آخر و ظاهر و باطن، متضاد نيستند. نك: بحرانى، ج 5، ص 279

 

[2]. بر استناد سيّد حيدر به اين آيه دو اشكال وارد است؛ نخست اينكه آيه مزبور درصدد بيان عاقبت امر مردم است؛ نه نفى وجود آنها؛ چنانكه از سياق آيه و استعمال فعل يبقى مشهود است. دوم آنكه مراجعه به روايات اهل‏بيت عليهم‏السلام بيانگر آن است كه وجه خداوند، به معناى ذات خدا نيست؛ بلكه به معناى راه، دين يا حجتى است كه خداوند به واسطه آن پرستيده مى‏شود. نك: بحرانى، ج 4، ص 295 و معناى آيه با اين توضيح اين مى‏شود كه هر كارى كه جنبه الهى نداشته باشد و براى غير خدا انجام شود از بين رفتنى است. چنانكه خداى متعال فرموده است: «ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّه‏ِ باق» (نحل (16) / 96)

 

[3]. در دعاى مروى از امام حسين عليه‏السلام كه پدر بزرگوارشان به جوانى آموخت كه دچار عقوبت گناه شده بود مشلول، آمده است:«يا مَنْ بَطَنَ فَخَبَر» (مجلسى، بحارالأنوار، ج 92، ص 399)؛ اين دعا در مفاتيح‏الجنان نيز نقل شده است. (نك: محدّث قمى، ص 137)

 

[4]. تفصيل اين موضوع را بنگريد در مقال" تحقيق در متن و اسناد حديث «انّ اللّه‏ خلق آدم على صورته» و نقد ديدگاه ابن عربى" چاپ شده در فصلنامه پژوهشهاى قرآن وحديث دانشكده الهيات دانشگاه تهران؛ پاييز و زمستان 1390.

 


[1] . دانشجوى مقطع دكترى دانشگاه تهران.Email: آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

[2] . دانشجوى مقطع دكترى دانشگاه قرآن و حديث.Email: آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

[3] . چنان‌كه ابن عربى، اين حديث را 10 بار در الفتوحات المكيّه و 2 بار در فصوص الحكم ذكر كرده درحالى‌كه به مأخذ و سند آن اشاره‌اى نداشته است.

[4] . هُوَ الْأَوَّلُ وَ الآْخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَليم.

[5] . از آنجا كه متن اين روايات قبل از عبارت «لو دليتم بحبل لهبط على الله»، مانند يكديگر است، تنها به ذكراسناد حديث و عبارت موردنظر در منابع گوناگون اكتفا مى‌شود.

 

آخرین بروز رسانی مطلب در پنجشنبه ، 28 فروردين 1393 ، 13:40
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: