اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
سيماى امام على (ع) در قصيده عينيّه شاعر اهل سنّت، عبدالباقى العمرى مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 28
دوشنبه ، 13 شهریور 1391 ، 13:41

دکتر آفرین زارع

مرضیه کهندل جهرمی

چكيده: امام على‌بن ابى‌طالب 7 شخصيّتى است بى‌نظير كه شاعران بسيارى از مذاهب گوناگون، زبان به مدح ايشان گشوده‌اند. شاعران اهل سنّت نيز از اين امر مستثنا نبوده‌اند و شخصيّت والاى حضرت على 7 نه تنها شيعيان را به ستايش واداشته، بلكه دانشمندان و بزرگان غير شيعه نيز، آن‌گاه كه گوشه‌هايى از عظمت آن حضرت را درك كرده‌اند، در برابر عظمت شخصيّت ايشان سر تعظيم فرود آورده‌اند.
در اين مقاله، سعى شده تا با بررسى قصيده عينيّه شاعر اهل سنّت، عبدالباقى العمرى، دورنمايى از چهره تابناك امام على 7 را به نمايش بگذاريم و ديدگاه عمرى و ميزان معرفت وى را نسبت به امام اوّل مسلمانان با الهام از قرآن كريم و حديث شريف بكاويم.
كليد واژه : امام على 7 ؛ عصر عثمانى ؛ مديحه ؛ قصيده عينيّه ؛ عبدالباقى العمرى.

مقدّمه
گذرى بر تاريخ عثمانى
حكومت عثمانى در شبه جزيره آناتولى در سال 1200 م، با انقراض حكومت سلجوقى تأسيس گرديد. (بكرى، ص 41) اين حكومت همواره درگير جنگهاى هولناك بود. نشان دادن قدرت و اقتدار، ترساندن مردم و واداركردن آنها به اطاعت از حكومت، از مهم‌ترين هدفهاى حكومت عثمانى بود؛ به گونه‌اى كه بسيارى از مردم ناگزير به هجرت به ديگر كشورها شدند. عواملى كه فتنه و آشوب را در اين دولت به اوج رساند، عبارت‌اند از :
1. تسلّط عثمانيها بر اموال مردم و موقوفه‌هاى آنها.
2. تاراج هزاران كتابى كه بيانگر نقش علم و دانش در ديار مصر و تاريخ سيصد ساله آن كشور بود.
3. جايگزين كردن زبان تركى به جاى زبان عربى، به عنوان زبان رسمى در دواوين و گفتگوهاى حكومتى؛ به طورى كه زبان عربى تنها زبان گفتارى ميان عامّه مردم گشت. (رزق سليم، ص 93)
كشورهاى عربى در اين دولت (در آغاز قرن 19) حكومتهايى تابع بودند كه در زيرگامهاى نظام سياسى، اقتصادى، اجتماعى و ادارى اين حكومت ستمگر لگدمال مى‌شدند. (العودات، ص 50)
از نظر اوضاع اجتماعى، مى‌توان گفت كه هدف اساسى و عمده نظام عثمانى، بر مصلحت خليفه شكل گرفته بود نه مصلحت رعايا. رعايا در اين دولت، تركيبى از مردم كشورهاى مختلف مانند عرب سورى و عراقى، بربر، كرد، ترك... با دين و زبانهاى متعدّد بودند. (بكرى، ص 49)
اوضاع دينى اين عصر نيز چندان بسامان نبود و به دلايلى چون جنگهاى صليبى و مغول، شيوع قحطى و وبا و تسلّط حاكمان، عدّه‌اى غرق در ميگسارى و فسق و 
فجور بودند و عمر خود را در اين لذّات طى مى‌كردند و عدّه‌اى ديگر زندگى خود را در نماز، عبادت، استغفار و انتظار مرگ، مى‌گذراندند و اين امر سبب پيدايش گروههايى در تصوّف و زهد شد كه البتّه تعداد بسيار كمى در زهد خود صادق بودند. (همو، ص55)
وضعيّت فرهنگى اين عصر نيز رو به تنزّل گراييد و در شكل فقر و عقب‌ماندگى فرهنگى، خود را نشان داد. (معارج، ص50) يعنى به دليل وجود تركهاى عثمانى و اشغال شام و مصر، جنبش فرهنگى به سمت قهقرا و زوال رفت؛ به گونه‌اى كه با گذشت روزگار، جهل و نادانى بر مردم هجوم آورد. (بكرى، ص 60)
اوضاع ادبى عصر عثمانى
زبان و ادبيات در اين عصر، دچار مصيبتى شد كه در دوره‌هاى قبل وجود نداشت. جايگزين شدن زبان تركى به عنوان زبان رسمى در حكومت و سياست، همچنين بسته شدن ديوان انشاء در اين دوره، از عواملى بودند كه سبب شدند نويسندگان و شاعران عرب زبان اشتياق و رغبتى به ادبيّات نشان ندهند. (همو، ص 94)
به دليل موارد ذكر شده و خفقانهاى هولناك اين عصر، قلمها از نگارش بازماندند و ادبيّات اين دوره، بدون در نظر گرفتن نقش موثّر خود در زندگى فرهنگى، اجتماعى و تمدنى، به سمت انحطاط پيش رفت. (www.Ingdz.com)
دولت و رونق شعر نيز دگرگون شد و جز ويرانه‌هايى از آن باقى نماند؛ به طورى‌كه همّت و تلاش شاعران، از سرودن اغراض و مضامين والاى شعرى كاهش يافت. (بكرى، ص 94)
اوضاع نثر، كتابت و نويسندگى نيز در اين دوره مساعد نبود و عدم علاقه و تمايل دولتمردان عثمانى به ادبيّات و زبان عربى، از مهم‌ترين عوامل ضعف نثر در اين دوره است. (www.Ingdz.com) بسته شدن ديوان انشاء نيز عاملى موثّر و مهمّ 
براى ضعف نويسندگى به شمار مى‌رفت و نويسندگان در نوشتارهاى خود به لفّاظى و علم بديع توجّه داشتند و اين امر منجر به ايجاد تكلّفى واضح در اسلوبهاى نوشتار شد. (رزق سليم، ص 94)
اوضاع شعر و ادبيّات
در بررسى عوامل موثّر در شعر عصر مملوكى ـ عثمانى، موارد ذيل داراى اهمّيّت است :
1. يكى از عوامل پيشرفت مضامين شعرى، فراغ بال و آسودگى خاطر شاعر است، به گونه‌اى كه شاعر تنها خود را وقف سرودن شعر نمايد نه مشاغلى ديگر؛ امّا در اين عصر، شاعران به دليل نداشتن آسودگى خاطر، ابتدا به مشاغلى ديگر توجّه داشتند و بعد به شعر روى مى‌آوردند.
2. انگيزه‌هاى شعرى در گذشته با انگيزه‌هاى شعرى اين دوره تفاوت داشت. در گذشته، شاعر با هدف جلب نظر حاكم، رسيدن به عطاياى او يا ارضاى خود از نظر اجتماعى سياسى شعر مى‌سرود؛ امّا در اين دوره هيچ‌گونه وجه تشابهى بين شاعر و حاكم وجود نداشت؛ زيرا حاكمان اين دوره ترك‌زبان بودند و از زبان عربى چيزى نمى‌دانستند.
3. به دليل عوامل ويران كننده‌اى چون جنگهاى صليبى، حمله مغول و در پى آن، آتش‌سوزى، غارت و چپاولگرى، هجرت دانشمندان از زادگاهشان و آوارگى آنها، ثروت غنى ادبى كه در كتابخانه‌هاى عربى انباشته گرديده بود، از بين رفت و به سبب آن، جمود فكرى و عقلى بسيارى در ادب اين دوره رخ داد.
4. به خاطر كمبود بررسيهاى نقدى كه قوام شعر بر آن است، جنبش نقدى در اين دوره خاموش شد. اين امر خود از عمده عوامل مهم در ضعف ادب اين دوره مى‌باشد.
5. از ديگر علل ركود ادبى اين عصر، مشكل زبانى (ازدواج لغوى) است. 
شاعران اين عصر همانند شاعران جاهلى، اسلامى و اموى، زبان را به خوبى نمى‌دانستند؛ به طورى كه خطاهاى زبانى و نحوى در شعر اين شاعران باعث ضعف شعرى آنها شد. منظور از ازدواج لغوى، تنها به كار بردن لفظهاى غريب و بيگانه نيست، بلكه استعمال الفاظ غيرمفهوم نيز هست؛ به گونه‌اى كه كاربرد كلمات غير مفهوم در ازدواج لغوى، در شعر اين دوره بسيار ديده مى‌شود.
6. از ديگر پديده‌هاى ضعف ادبى، سستى و ركاكت در اسلوب شعرى است؛ بدين معنى كه شاعر در تصرف و كاربرد زبان و شناخت اسرار شعر، عاجز است. ركاكت و سستى اسلوب شعرى به عواملى چون جهل به زبان و گرايش به الفاظ عامّه بازمى‌گشت كه منجر به ضعف موسيقى شعر مى‌شد. (بكرى، ص310 و 319)
تمامى عوامل ذكر شده، دست به دست هم دادند تا ادبيات و شعر اين دوره به سوى سقوط كشيده شود؛ تا جايى كه بسيارى از پژوهشگران، اين دوره را به عصر انحطاط توصيف مى‌كنند. (همو، ص310) اين امر سبب پيدايش تقليد صرف در مضامين شعرى اين دوره شد؛ به طورى كه نوآورى رخت بر بست.
يادآور مى‌شود كه يكى از مهم‌ترين غرضهاى شعرى مدح است؛ امّا مضامين اين غرض در آثار شاعران عثمانى، تكرارى و متداول  و گاهى نيز همراه با سستى و ضعف است. در اين عصر، توجّه شاعر بيشتر به صفات برجسته ممدوح بوده؛ به‌طور مثال، اگر ممدوح خود را جنگجو و شجاع مى‌پنداشته، شاعر او را به شير توصيف مى‌كرده است.
بايد گفت در عصر عثمانى، مضامين مدحى به پايين‌ترين سطح خود رسيد و اين سقوط و انحطاط در دو امر اساسى متجلّى شده است: 1ـ شاعر  2ـ شعر.
1. شاعر : شاعر اين دوره در مدحيّاتش، خود را بسيار ذليل و حقير مى‌كرده؛ به‌طورى كه آبروى خود را مى‌ريخته است؛ امّا شاعران ديگر عصرها در مديحه‌هاى خود پيوسته عزّت نفس را نگاه مى‌داشته و به صورت اشاره، مقصود خود را 
مى‌رساندند ـ و با وجود تنگدستى ـ كرامت خود را زير پا نمى‌گذاشتند.
2. شعر : امّا سقوط شعر به دليل ركاكت و سستى در الفاظ بوده كه هيچ روحى در آن وجود نداشت.
خلاصه گفتار اينكه در مضامين و معانى مدح اين دوره به هيچ چيز جديدى اشاره نشده است و شاعران مدح‌گو بيشتر مقلّد شيوه پيشينيان بوده‌اند و حتّى در تقليد خود نيز موفق عمل نكرده‌اند. (همو، ص 98)
در چنين اوضاع آشفته ادبى، شاعرى پا به عرصه وجود گذاشت كه با وجود سنّى بودن، قريحه شعرى خود را در سرودن اشعارى بس زيبا در مدح اهل بيت : به كار برد؛ مخصوصاً قصيده عينيّه او كه در مدح مولا على 7 است؛ حاوى معانى و مضامين والايى است كه بيانگر ارادت اين شاعر نسبت به حضرت اميرالمومنين7 مى‌باشد. نام اين شاعر عبدالباقى العمرى است.
عبدالباقى العمرى و زندگى او
عبدالباقى‌بن سليمان‌بن احمد الفاروقى الموصلى العمرى، اديب، شاعر و مورّخ، كه در سال 1204 ق. در موصل متولّد شد. نسبت او به عمربن خطّاب مى‌رسد. قصايد او در مدح اهل بيت : «الباقيات الصالحات» نام دارد. او عينيّه‌اى در مدح حضرت على با اين مطلع دارد:
أنت العَليُّ الّذي فَوْقَ العُلا رُفِعَا         بِبَطْنِ مَكَّةَ وَسْطَ البيتِ إذْ وُضِعَا
(زركلى، ج 3، ص 45)
بغدادى در مورد اين شاعر چنين گفته است: «او يكى از اركان كشور و از رجال دولت بوده و در ادبيّات و شعر حاذق بوده و چيرگى داشته است.»
كحّاله در مورد او چنين مى‌گويد: «او اديب، شاعر و مورّخى است كه در موصل متولّد شد و به بغداد منتقل گرديد و در آنجا كارهاى حكومتى انجام داد و در همان مكان وفات يافت.» و شيخ آقابزرگ تهرانى درباره ديوان «الترياق» چنين گفته است : 
«خلوص و صداقت عبدالباقى را در ديوانش (الترياق) در دوستى اهل بيت: آشكارا مى‌توان ديد؛ همان‌طور كه خود شاعر در ديوان «الباقيات الصالحات» به اين مطلب اذعان داشته و چنين سروده است :
هذا الكِتابُ المُنْتَقَى و الُْمجْتَبَى         مِنْ نَعْتِ أَهْلِ الْبَيْتِ أَصْحابِ الْعَبا
اين كتاب نيك و برگزيده‌اى است كه ستايش اهل بيت، يعنى اصحاب عبا، در آن آورده شده است.» (الحسينى الجلالى، ج 2، ص 153)
تحليل ابيات قصيده عينيّه
اين قصيده از 75 بيت تشكيل شده كه عبدالباقى العمرى، بدون مقدّمه‌چينى، از ابتدا به مدح اميرالمومنين 7 مى‌پردازد و ايشان را در تعدادى از ابيات با واژه «أنت» مورد خطاب قرار مى‌دهد و جز مواردى اندك، از اين روش، عدول نمى‌كند. درون مايه‌هاى اين مدحيّه چنين است :
ـ بلندى قدر و منزلت امام على 7 كه در آن، تعدادى از فضايل غير قابل شمارش ايشان را بر شمرده‌است؛
ـ اشاره به يقين و حكمت اميرالمومنين 7؛
ـ كفر ستيزى ايشان 7؛
ـ دلاورى و جنگاورى حيدر كرّار 7؛
ـ جايگاه ادبى امام و نهج البلاغه؛
ـ دانش و بى همتايى امام 7؛
ـ واقعه عاشورا و حلم امام على 7؛
ـ شاعر و مدح امام على 7؛
1. قدر و منزلت
عبدالباقى العمرى در مقام و منزلت اميرالمومنين 7 چنين مى‌سرايد: تو والاتر از هر والايى هستى و وسط خانه كعبه ديده به جهان گشودى. سرآمد جوانمردانى 
كه در گهواره هدايت، از سينه فاطمه بنت اسد شير نوشيدى. اصل و نسبى دارى بسى والا و متّصل به ريسمانى كه اوج بزرگى را مى‌كوبد (خاندانت همگى در اوج بزرگى بوده‌اند)؛
أنْتَ الْعَلِيُّ الَّذِي فَوْقَ الْعُلا رَفَعا         بِبِطْنِ مَكَّةِ وَسْطَ الْبَيْتِ إذْ وَضَعَا
لله دَرُّ فَتَى اْلفِتْيانِ مِنْکَ فَتًى         ضَرَعَ الفواطمَ في مهدِ الهُدَى رَضَعَا
وَ أَنْتَ ذُو حَسَبٍ يَعزِي إلى نَسَبٍ         قَدْ نيِطَ في سَبَبِ أَوجِ العُلا قَرَعا
على 7 در آغوشى كسى رشد يافته كه در هدايت مردم به توحيد و يكتاپرستى، برهانهاى عظيمى ارائه كرده است. مولايش او را سرپرستى كرده؛ كسى كه حقّ را در مورد امتّش، جدّش، على 7 و پدرش رعايت كرده است. اميرالمومنين 7 هم‌پيمان طه و رسول خداست؛ به همين دليل فرد برجسته و ماهرى است (اينكه پيامبر با خصوصياتى چون: دعوت به يكتاپرستى و حقّ محورى، مربّى على 7 بوده، در رشد ايشان، تأثير داشته است).
لَقَدْ تَرَعْرَعتَ في حِجْرٍ عَلَيْهِ لِذي         حِجْرٍ بَراهِينُ تعظيمٍ بِها قَطَعَا
رَعاهُ مَوْلاهُ مِنْ رَاعٍ لأُمَّتِهِ         لِجَدَّه و أبيکَ الحَقَّ فيک رَعَا
رَبيبُ طه حبيبُ الله أنتَ و مَن         كانَ الْمُرَبَّي له طه فَقَدْ بَرَعَا
اميرالمومنين 7 دادرس‌ترين مردم براساس حقّ و عدالت است. ايشان و حقّ در روز محشر همراه يكديگر محشور خواهند شد، اشاره به حديث پيامبر 6 كه فرمود: «عليٌّ مَعَ الْحَقَّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَليًّ لَنْ يَفْتَرِقا حَتّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ.» (نيشابورى، ص927)
و أنتَ و الحَقُّ يا أَقْضَى الْأَنامِ بِهِ         غَداً عَلَى الْحَوْضِ حَقّاً تُحْشَرانِ مَعَا
پيامبر با آن حضرت عقد اخوّت بست و جز على كسى نيافت كه با وى پيمان برادرى ببندد. على 7 برادر و نظير پيامبر است و فقط در نبوّت با نبىّ اسلام تفاوت دارد. خداوند به پيامبران، شريعت داده ولى به على 7 نه. اشاره به حديث منزلت دارد كه رسول خدا 6 فرمود: «يا عليُّ، أنتَ مِنّي بِمَنْزِلةِ هارونَ مِنْ مُوسي إلّا أنّه لانَبيَّ 
بَعْدِي.» (نيشابورى، ج 4، ص 1490)
آخاک مَنْ عَزَّ قَدْراً أَنْ يَكُونَ لَهُ         أخآ سِواک إذا داعِي الإخاءِ دَعَا
و أنتَ صِنْوُ نَبِيًّ غَيْرَ شِرْعَتِهِ         لِلْأنْبِياءِ إلهُ الْعَرْشِ ما شَرَعَا
على 7 همسر دخت هدايتگر مردم به سنّتهايى است كه هر كه از آنها منحرف شود، از هدايت باز مى‌ماند. على 7 اوّلين كسى است كه به سوى هر دو قبله (بيت المقدّس و كعبه) به همراه پيامبر نماز گزارد. او همانى است كه در شب هجرت پيامبر 6 از مكّه به مدينه، در بستر او آرميد تا ايشان به سلامت هجرت نمايد. اشاره به آيه ليلة المبيت كه فرموده: (وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَه اْبْتِغاءَ مَرضاتِ اللهِ و اللهُ رَووفٌ بِالْعِبادِ) (بقره (2) / 207)
و أنتَ زوجُ ابنةِ الهادي إلى سننٍ         مَن حادَ عَنْهُ عَداهُ الرُّشْدُ فَانْخَزَعَا
وَ أَنْتَ أَنْتَ الّذي لِلْقِبْلَتَيْنِ مَعَ         النَّبِيَّ أَوَّلُ مَنْ صَلَّى و مَنْ رَكَعَا
و أنتَ أنتَ الّذي في نَفْسِ مَضْجَعِهِ         في ليلِ هِجْرَتِهِ قَدْ باتَ مُضطَجَعَا
اميرالمومنين 7 كسى است كه به همراه رسول خدا، پاره تنش فاطمه زهرا و نور دو چشمانش حسن و حسين : زير عباء قرار گرفت و حديث شريف كساء در شأنشان نازل شد. اشاره به حديث كساء دارد كه وقتى اين پنج تن برگزيده خداوند، زير عباى پيامبر 6 قرار گرفتند، آيه 33 سوره مباركه احزاب، مشهور به آيه تطهير نازل شد. (حسكانى، ج 2، ص 21؛ نيشابورى، ج 4، 1501)
لکَ الكساءُ معَ الهَادي وَ بَضْعَتِهِ         و قُرَّتَي ناظِرَيْهِ ابْنَيْکَ قَدْ جَمَعَا
اوست اميرمومنان كه همچون ملكه زنبوران عسل، به هر سمتى رو كند، مؤمنان از او تبعيّت و به همان سوى روى مى‌كنند.
و أَنْتَ يَعْسُوبُ نَحْلِ الْمُوْمِنِينَ إلَى         أَيَّ الْجِهاتِ انْتَحَى يَلْقاهُمُو تَبِعاً

(درباره لقب «اميرالمومنين» كه فقط از آنِ امام على 7 است، مى‌توان به: سيّد رضى، ص 38؛ ابن‌عقده كوفى، ص 20؛ ابن‌طاووس، ص 426؛ كلينى، ج 1، ص 442 ؛ مجلسى، ج 18، ص 306 مراجعه كرد.)
به خاطر وجود على 7 است كه هستى، صبح را از فرق سر تاريكى بيرون مى‌كشد (پيدايش شب و روز به خاطر وجود حضرت على 7 است) :
و أَنْتَ أَنْتَ الَّذي مِنْهُ الْوُجُودُ نَضَى         عمودَ صُبْحٍ لِيَافُوخِ الدُّجَا صَدَعَا
آثار مقام و منزلت والاى على 7 تا آسمان بالا رفته و به خاطر آن، قدر و منزلت آسمان، كاهش يافته (تنزّل كرده)؛ به‌طورى كه وقتى اين آثار، سر آسمان را لمس كرده، باعث ريختن موى آن شده است.
و أَنْتَ أَنْتَ الَّذِي آثارُهُ ارْتَفَعَتْ         عَلَى الْأَثِيرِ وَ عَنْها قَدْرُهُ اتَّضَعَا
وَ أَنْتَ أَنْتَ الَّذِيِ آثارُهُ مَسَحَتْ         هامَ الْأَثِيرِ فَأَبْدَى رَأْسَهُ الصَّلَعَا
على 7 همان كسى است كه گامهايش در جايى كه پروردگار رحمان دست گذاشته بود، فرود آمد (اشاره به فتح مكّه كه حضرت على 7 از شانه‌هاى پيامبر6 بالا رفت و خانه كعبه را از لوث وجود بتها پاك نمود).
]آن‌قدر ايشان بزرگوار است كه[ در جنگ صفين، ]به در خواست جمعى از لشكريان، كسى را حكم قرار داد[ كه فريبش دادند (اشاره به جريان حكميّت).
خداوند، تمام فضايلى را كه در مخلوقاتش پراكنده، همه را يكجا در وجود اميرالمومنين قرار داده است (آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى).
و أَنْتَ أَنْتَ الَّذِي حَطَّتْ لَهُ قَدَمٌ         في مَوْضِعٍ يَدَهُ الرَّحْمنُ قَدْ وَضَعَا
قَدْ خَادَعُوا مِنْکَ في صِفَّينَ ذا كَرَمٍ         إِنَّ الْكَرِيمَ إذَا خَادَعْتَه انْخَدَعَا
مَا فَرَّقَ اللهُ شَيئاً في خَلِيقَتِهِ         مِنَ الْفَضائِلِ إلّا عِنْدَکَ اجْتَمَعَا
اوست نقطه باء بسم‌الله الرحمن الرحيم كه با وجود يگانه (تك) بودنش، تمام قرآن در آن گرد آمده است. حضرت على 7 فرمود: تمام قرآن در «بسم الله الرحمن 
الرحيم» خلاصه شده و «بسم‌الله الرحمن الرحيم» در «باء» بسم الله خلاصه شده و من نقطه «باء» هستم).
و أنتَ نقطةُ باءٍ مَعَ تَوَحُّدِها         بها جميعُ الذي في الذِّكْرِ قَدْ جُمِعَا
او درى است كه قدر و منزلت نگهبانش آنچنان بلند است كه جز دست روح‌القدس آن را نكوفته است.
وَ أنت بابٌ تَعَالَى شَأْنُ حارسِهِ         بِغَيْرِ راحةِ رُوحِ القُدْس ما قَرَعَا
دين مبين اسلام، با شهادت او و فرزندانش داغدار شد.
و أنت مَنْ فُجِعَ الدَّينُ المبينُ بهِ         و مَن بأولادِه الإسلامُ قَد فُجِعَا
2. حكمت، يقين، كفرستيزى
عبدالباقى العمرى، حكمت، يقين و كفرستيزىِ بهترين خلق خدا پس از پيامبر 6 را اين‌گونه توصيف مى‌كند :
درون او سرشار از حكمتهايى است كه فلك الافلاك با آن همه عظمت و گستردگى، تنها يك دهم آن مى‌باشد. اشاره به حديث پيامبر 6 دارد كه به امام على7 فرمودند: «إنّکَ مَنْزوعٌ مِن الشَّرک، بَطينٌ مِن الْعِلم.» (ديلمى، ج 2، ص 258؛ طبرى، ص 184؛ صدوق، ج 2، ص 47)
و أنتَ ذاک البطينُ المُمْتَلِئُ حِكَمآ         معشارُها فلکُ الأفلاک ما وَسَعا
شاعر همچنين، ايشان را عين يقين مى‌داند كه كنار رفتن پرده‌ها، ذرّه‌اى به آن يقين نمى‌افزايد.
و أنتَ عينُ يقينٍ لم يَزدْهُ بهِ         كَشفُ الغطاءِ يَقينآ أيَّةَ انْقَشَعَا
(اشاره به حديث امام على 7 كه فرموده: «لو كُشِف الغِطاءُ ما ازْددتُ يقيناً.» اربلى، ج 1، ص 170؛ قمى، ص 137؛ سيد ابن طاووس، ج 2، ص 512)
در باب كفر ستيزى نيز مولاى مومنين شير دليرى است كه با چنگالش، شرك را 
كنده و بيرون كشيده است (ريشه كن كرده)؛
و أنتَ ذاک الهزبرُ الأنزعُ البطلُ         الَّذي بمِخْلَبِه للشَّرک قَد نَزَعا
ايشان در كفر ستيزى، شمشيرى را حاكم نموده كه اگر روزى آن را بر شانه افلاك فرود آورد، فرو مى‌ريخت؛ (هر قدر هم كافر، قدرتمند باشد، ياراى ايستادگى در برابر آن حضرت را ندارد).
حكّمتَ في الكفرِ سيفاً لو هَوَيْتَ بِهِ         يوماً على كَتَدِ الأفلاکِ لانْخَلَعَا
حتّى غلاف شمشير، شرك را چون مارى كه زبان بيرون آورده، فش‌فش مى‌كند، مى‌بلعد؛ همان‌طور كه وقتى شمشير بر پيكر دشمن فرود مى‌آيد، مكر كفر را مى‌بلعد (شمشير، درغلافش آرام ندارد و براى زدودن كفر، بى‌تاب است. وقتى بيرون كشيده مى‌شود، رهايى مى‌يابد و آماده و با نشاط، انجام وظيفه مى‌كند).
و أنتَ ذُو مِنْصَلٍ صَلَّ يُنَضْنِصُ في         غِمْدٍ كَلُغْدٍ لَمِكْرِ الكُفْرِ قَدْ بَلَعَا
هنگامى كه على 7 با نوك شمشيرش كافر را به هلاكت مى‌رساند، شب كفر، پاره پاره مى‌شود و به روز مى‌گرايد (با نابودى كفّار، ظلمت گمراهى از بين مى‌رود و روشنايى هدايت رخ مى‌نمايد).
واللَّيلُ لَمّا تسمّي كافراً بشبا         قُرضابِ بطشِکَ قد غادرتَهُ قَطَعا
او كسى است كه جنازه كفر را تنها و بى ياور به بيابان پرت كرده؛ به همين دليل عقابى بر آن فرود آمده ]آن را مى‌درد[.
نَبَذْتَ للشَّرکِ شِلْواً بالعَراء لِذا         عليهِ نَسْرٌ مِنَ الخِذْلانِ قد وَقَعَا
3. دلاورى و جنگاورى
چنان‌كه خواهيم ديد، به نظر عبدالباقى العمرى، على مرتضى 7 خود را وقف نابودى كفر كرد و دوشادوش پيامبر رحمت 6 در هدايت مردم به يكتاپرستى، جهاد نمود. او كفر را كه ميان مردم جاهليّت ريشه دوانده بود و باطن آنها را چون 
شب، قيراندود ساخته بود، ريشه كن كرد و باعث پديدار شدن و درخشش نور هدايت و سعادت در ايشان شد. براى تحقّق ايمان به تنها پروردگار هستى است كه در مقابله با كافران ـ كه پند و اندرز و سخن روشنگرانه خداوند را كه در قالب قرآن بر پيامبرش نازل شد، شنيدند امّا نپذيرفتند، سرسختى كردند و به مبارزه برخاستند ـ با شجاعت تمام وارد نبرد شد و بيباكانه، سپاهيان دشمن را پراكنده و متلاشى ساخت و آنها را به زانو در آورد.
و أنتَ أنتَ الَّذي يَلْقَى الكتائبَ في         ثُباتِ جَأْشٍ له ثَهْلانُ قَدْ خَضَعا
امير مؤمنان 7 در روز جنگ بدر، چنان قدرتمندانه بر دشمنان خدا مى‌تاخت كه گويى با خورشيد نيمروز درخشان كه همچون ماه كامل تابان است، مسابقه گذاشته است.
بارَيْتَ شَمْسَ الضُّحَى في جَنَّةٍ بَزَغَتْ         في يومِ بَدرٍ بزوغَ البَدْرِ إذ سَطَعَا
و در جنگ احزاب، يك تنه در قلعه خيبر را از جا در آورد؛ طورى كه حتّى اگر ميخهاى آن مانند ستارگان قطب در جاى خود ثابت و راسخ بودند، باز هم از جا كنده مى‌شد.
و بابُ خَيْبَرَ لَوْ كانَتْ مَسامِرُهُ         كُلَّ الثَّوابتِ حتَّى القُطْبِ لاَ نْقَلَعَا
گويى مادر شريف اين جنگاور نترس و متهوّر ـ كه خود، دختر «اسد» بود ـ از ابتدا مى‌دانست كه فرزند برومندش در نوجوانى و پس از آن، يكى از اركان پيشرفت اسلام خواهد شد؛ از اين‌رو، او را «حيدر» ناميد؛ و چه اصيل و شرافتمند است شيرزنى كه شيرمردى چنين بزايد.
سَمَّتْکَ أمُّکَ بِنْتُ اللَّيثِ حَيْدَرَةً         أكْرِمْ بِلَبْوَةِ ليثٍ أنْجَبَتْ سَبُعَا
به دليل همين شجاعت است كه حتّى «برج اسد» نيز در مقابل ايشان، فرومايه و سرخورده مى‌ماند.

و أنْتَ حَيْدَرَةُ الغابِ الَّذي أسَدُ         البُرْجِ السَّماويَّ عَنْهُ خاسئاً رَجَعا
شاعر، در توصيف دلاورى اميرالمومنين 7 شمشير ايشان را نيز به تصوير مى‌كشد :
مُحَدَّبٌ يَتراءَى في مُقَعَّره         مَوْجٌ يَكاد عَلَى الآفاقِ أن يَقَعَا
أسَلْتَ مِنْ غِمْدِهِ نارآ مُرَوَّقَةً         تَجَرَّعَ الكُفْرُ مِنْ راوُوقِها جُرَعَا
حَكَى الحَمامُ حِمامآ مِنْ حسامِکَ في         لِسانِ نارٍ عَلَى هاماتِهِمْ سَجَعَا
غَليلُهُ طالَما أوْرَدْتَهُ عَلَقآ         يَوْمَ النَّهْرَوَان مِنْ نَهْرٍ فَمَا انْتَقَعَا
بِذي فِقارِکَ عَنّا أيُّ فاقِرَةٍ         قَصَمْتَها وَ دَفَعْتَ السُّوءَ فَانْدَفَعَا
أرادَ سَيْفُکَ في لَيْلِ العُجاجَةِ أنْ         يَرْوَى السَّنَى عَنْ لِسانِ الصُّبْحِ فَانْدَلَعَا
عَالَجْتَ بِالبيضِ أمراضَ القُلُوبِ وَلَوْ         كان العِلاجُ بغيرِ البيضِ مَا نَجَعا
شمشير پشت برآمده (گوژ دارى) كه در خميدگى‌اش، موجى به نظر مى‌رسد كه نزديك است بر آفاق فرود آيد.
از غلاف چنين شمشيرى، آتشى خالص، جارى كردى كه كفر، از صافى آن، جرعه‌هايى نوشيد. هر چه در نهروان آن را در نهرى از خون وارد نمودى، سوزش تشنگى‌اش بر طرف نشد.
هر مهره‌اى (كژى‌اى) كه آشكار شد، با ذوالفقارت، شكستى و سوء و بدى را دفع نمودى (به وسيله شمشير مشهورت همه كژيها و شرها را از اسلام و مسلمين، دفع كردى).
شمشير تو اراده كرد تا در شب پوشيده از گرد و غبار، از زبان صبح، نور را روايت كند. اين‌گونه شد كه كبوتر، با آوازى، مرگ را كه در زبانِ آتش نشئت گرفته از شمشير تو، بر سر كافران مشرك فرود مى‌آمد، حكايت كرد.
تو با شمشير، بيماريهاى دلها را درمان كردى و اگر به جز شمشير راه ديگرى جهت درمان در پيش مى‌گرفتى، موثّر واقع نمى‌شد.
همان‌طور كه از ابيات برمى‌آيد، عبدالباقى العمرى، شمشير معروف و منحصر 
به فردِ قهرمان قهرمانان را وسيله نابودى پليديها، شرارتها، پليدها و اشرار مى‌داند كه بدان، دردها درمان شد و نور و روشنايى، درخشيدن گرفت؛ حتّى در بيت دهم قصيده، شاعر اميرمومنان را خود شمشير مى‌داند؛ شمشيرى دو لبه كه گاهى مرزها را آبيارى مى‌كند و گاهى فطرتها را شفا مى‌بخشد (باعث هلاكت عدّه‌اى مى‌شود كه هرگز هدايت‌پذير نيستند، امّا ديگران را به خود مى‌آورد و هوشيار مى‌سازد) :
و أنت بالطَّبع سيفٌ تارَةً عَطَبَا         يَسقي الثُّغُورَ و يَشْفي مَرَّةً طَبَعَا
4. جود و كرم
شاعر علاوه بر پرداختن به منزلت ولىّ خدا و جانشين پيامبر او و سخن گفتن از يقين، حكمت، كفرستيزى، دلاورى و جنگاورى آن بنده صالح خدا، از جود و كرم، جايگاه ادبى امام و نهج‌البلاغه ايشان نيز دم مى‌زند. آنجا كه مى‌گويد: فريادرس كسى است كه از نابودى، ترسيده و به او پناه آورده، و براى آن كه به بخشش وى اميد بسته و دست به دامنش شده، باران است.
و أنتَ غَوْثٌ و غَيْثٌ في رَدًى و نَدًى         لِخائفٍ و لِراجٍ لاذَ و انْتَجَعَا
تكيه‌گاه پناهنده‌اى است كه به او پناه آورده و پناهگاه كسى كه از روزگارش مى‌هراسد.
و أنت رُكْنٌ يُجيرُ المُسْتَجيرُ بهِ         و أنتَ حِصْنٌ لمَن مِنْ دَهْرِهِ فَزَعَا
كسى كه به كرم تو طمع كند، عزّت مى‌يابد؛ در حالى كه آن كه به بخشش غير تو قانع باشد، به ذلّت مى‌رسد.
و أنتَ مَن في بَنْداهُ عِزُّ مَن طَمَعَا         و في جَدْي مَنْ سِواهُ ذُلُّ مَن قَنَعَا
جود و كرم اميرالمومنين 7 به اعطاى طعام، لباس يا مال به افراد نيازمند و اميدوار خلاصه نمى‌شد؛ بلكه دين مبين اسلام نيز از حمايتهاى مالى آن حضرت و شجاعتش مسلّح و قدرتمند شد.
وَأَنْتَ مَنْ حَمَتِ الْإِ سْلامَ وَمْزَتُهُ         وَ درَّعَتْ لِبْدَتاهُ الدِّينَ فَادَّرَعَا

5. نهج البلاغه و جايگاه ادبى امام على 7
نهج البلاغه راه هدايتى است كه از تو ]يا على[ به ما رسيده و با آن، رگ و ريشه گمراهى، ريشه‌كن و سركوب شده است.
نهجُ البلاغةِ نهجٌ عنکَ بَلَّغَنا         رُشداً به اجّتُثَّ عِرقُ الغَيَّ فانقمَعَا
مغزهايى كه براى ستمكاران بدترين ظرف تكبّر و نادانى به شمار مى‌رفت، به وسيله نهج‌البلاغه، اعتبارش را از دست داد.
به دُمِغَتْ لأهلِ البَغي أدْمِغةٌ         لِنَخوِةِ الجَهلِ قَد كانتْ أَشَرَّ وَعَا
چه بسيار خطيبان سخنور زبان آورى كه امير بى‌بديل عرصه بيان با خطابه‌سرايى بر فراز منبرها، سركوبشان كرد؛ چنان كه خيانت را از بين برد (اديب چيره‌دستى به نام على، بر تمامى اديبان شيوا سخن فائق آمده و هيچ‌كس توان رقابت با ايشان را ندارد).
كم مِصْقَعٍ مِن خِطابٍ قد صَقَعْتَ بِهِ         فَوقَ المنابرِ صَقْعَ الغَدْرِ فانْصَقَعا
6. دانش و بى‌همتايى امام على 7
عبدالباقى العمرى با ذكر دو ويژگى ديگر امام على 7 نگاهى بسيار كوتاه به عاشورا مى‌اندازد، سپس خود را مديحه‌سرايى كه دلپسند و برازنده، ممدوحش را ستوده است، معرّفى مى‌كند:
امام درياى گسترده‌اى است كه در سرحدّش گلوگاهى (لنگرگاهى) دارد كه بى‌دغدغه مى‌تواند آب هفت دريا را بنوشد (به دانش و وسعت وجودى آن امام همام اشاره مى‌كند).
بَسيطُ بَحْرٍ لَهُ ثَغْرٌ بِمِرْشَفِهِ         لِلاْبْحُرِ السَّبْعِ مَأْمُونَ الشَّجَا كَرَعَا
هيچ‌كس براى رسيدن به ايشان سوار بر مركب نشد جز آنكه در دويدنش، به گرد او نرسيد و خوار شد (احدى را ياراى برابرى با ايشان نيست).
و ما امْتَطَى لاحِقاً في أثْرِهِ أحَدٌ         إلّا و عَنْ  شَأْوِه في عَدْوِهِ ضَلَعَا

7. واقعه عاشورا و حلم امام على 7
]اين امام با اين همه فضايل[ اگر روز عاشورا بر شهداى كربلا، غمگسارى مى‌كرد، به خدا سوگند، جز به پروردگار شكايت نمى‌برد.
لَئِن تَوَجَّعَ في يَوْمِ الطُّفُوفِ لَهُمْ         فَمَا سِوَى الله وَ اللهِ اشْتَكَى الوَجَعَا
8. شاعر و مدح امام على 7
من مديحه‌گوى توام كه نيكو و دلپسند تو را ستوده‌ام و پيوسته در سرودن مديحه دست به نوآورى مى‌زنم و كسى كه براى بدست آوردن بلندى و رفعت، مبتكر شود، ثنايش ابتكارى مى‌شود.
أبا الحسينِ أنا حسّانُ مَدْحِکَ لا         أنْفَکُّ أظهِرُ في انشائِه البِدَعَا
و كُلُّ مَنْ راح لِلْعَلياءِ مُبْتَكِراً         جاءَ الثّناءُ عَلَى عُلياهُ مُختَرِعَا
تمام حروف براى سرودن اين مديحه تعظيم كرده و سر فرود آورده و هر صدايى براى خواندنِ آن، به خاموشى گراييده است.
مَدْحٌ لَقَدْ خَضَعَتْ كلُّ الحُرُوفِ لَهُ         و كلُّ صَوْتٍ إلَى إنْشادِهِ خَشَعَا
اين ستايش از ژرفاى دل بيرون آمده و انديشه آن را تراوش نموده (اين مديحه، نتيجه فوران انديشه و احساس است.)
مُسْتَنْبَطٌ مِنْ قَلِيب القَلْبِ يَنْضَحُهُ         فِكْرٌ و هَلْ تَنْزَحُ الأفكارُ ما نَبَعَا
امّا آيا مى‌شود فضايل بى شمار شخصيّتى چون اميرالمومنين 7 را با حروف و واژه‌ها سرود؟ شاعر در پاسخ به اين پرسش مى‌گويد :
پوزش مى‌طلبم؛ چرا كه از عهده ستودن تو برنمى‌آيم و ناتوانم؛ و هر چه از تعيين حدودى براى ستودنت ناتوان شدم، اين ستايش گسترده‌تر شد.
عُذْراً فَقَدْ ضِقْتُ ذَرعاً عَنْ إحاطَتِهِ         و كلَّما ضِقْتُ عَن تَحْدِيدِهِ اتَّسَعَا

عبدالباقى العمرى ضمن دعا براى نخستين كوكب آسمان امامت و خاندان پاكش، از محضر حضرتش در خواست مى‌كند كه اين مديحه را از او بپذيرد و اين‌گونه قصيده را به پايان مى‌رساند :
با شكوه‌ترين و نورانى‌ترين سلام خدا، تا زمانى كه خورشيد غروب مى‌كند و ماه طلوع، و تا هنگامى كه پرنده‌اى طوق‌دار بر فراز شاخه اندوه مى‌نالد، بر تو و خاندان گرامى‌ات باد.
عَلَيْکَ أسْنَي سلامُ الله ما غَرُبَتْ         شمسٌ و ما قَمَرٌ من أُفْقِهِ طَلَعَا
و آلِکَ الغُرِّ ما ناحَتْ مُطَوَّقَةٌ         مِنْ فوقِ غُصْنِ أسًى في حُزْنها يَنَعَا
اى جان جهانيان فدايت، ثنايى را كه عالم آسمانى، نظيرش را نشنيده، پذيرا باش.
فَاقْبَلْ فَدَتْکَ نُفوسُ العالمينَ ثَنآ         بِمِثْلِه العالَمُ العلويُّ ما سَمِعَا
با دقّت در مفاهيم اين قصيده بلند و دلربا، سوالى برخاسته از شگفتى به ذهن خطور مى‌كند و آن اينكه: چرا شاعر با وجود آگاهى از ويژگيها و فضايل بى‌نظير اميرالمومنين 7 جدّش «عمر» را سبب عزّت يافتن اسلام مى‌داند و مى‌گويد :
يَقُولُونَ لِمَ لا تَمْتَدِحُ جدَّکَ الَّذي         أعَزَّ بِه الإسلامَ مَوْلاهُ فَاعتزّا
فَقُلْتُ كفاهُ الْفَخْرُ أنَّ الَّذي به         حَوَى شَرَفَ الإسْلامِ نالَ به العِزّا
(عبدالباقى العمرى، التّرياق الفاروقى، ص 425)
امّا آيا به راستى چنين است؟ براى يافتن پاسخ بايد تاريخ را مرور كنيم :
در هيچ يك از اسناد و مدارك تاريخى مورد اعتماد، ثبت نشده كه عمر، در پيكار با دشمنان اسلام، كسى را كشته باشد و چنان كه ابن ابى‌الحديد  هم ذكر كرده، ابوبكر و عمر همواره در لحظات دشوار و طاقت‌فرساى نبرد، فرار را بر قرار ترجيح مى‌دادند و هرگز شمشيرشان، مرگ را بر سر خصم فرود نياورد :

و ما أَنْسَ لا أنْسَ اللَّذَيْنِ تَقَدَّما         و فَرَّهُما وَ الْفَرُّ قَدْ عَلِما حُوبُ
و لِلرَّايَةِ الْعُظْمَي و قَدْ ذَهَبا بِها         مَلابِسُ ذُلًّ فَوْقَها وَ جَلابيبُ
ابن ابى‌الحديد به جنگ خيبر اشاره مى‌كند كه پيامبر 6 ابتدا پرچم اسلام را به دست ابوبكر داد و او را روانه دژهاى خيبر كرد؛ ولى او بى‌آنكه كارى از پيش ببرد، بازگشت. روز بعد، عمربن خطّاب را گسيل داشت كه او نيز همچون آن يك، ناكام بازگشت و همراهان خود را مقصّر مى‌دانست! ابن ابى‌الحديد معتزلى فرار اين دو را ننگى عظيم مى‌شمارد و بيان مى‌كند كه فرار آنها، ترس نابودى اسلام را پيش آورد و اسباب سرافكندگى مسلمانان و پرچم اسلام را فراهم آورد. (قصائد علويّات سبع)
يكى از دلايل غصب خلافت اميرالمومنين 7 نيز بر اساس خطبه معروف و تاريخى حضرت فاطمه زهرا 3 در مقابل زنان مهاجران و انصار، اين بود كه على‌بن ابى‌طالب يك‌تنه خون بسيارى از كفّار و مشركان و دشمنان اسلام را ريخته بود و عرب، كينه‌اى ديرينه از ايشان در سينه داشت؛ به همين سبب، زير بار ولايت آن حضرت نرفت و فتنه كرد. (طبرسى، ج 1، ص 98؛ ابن‌طيفور، ص 27؛ طبرى، ص 31)
جالب‌تر آنكه ابن ابى‌الحديد سنّى ـ سراينده قصايد علويّات سبع ـ در شرحش بر خطبه دوم نهج‌البلاغه، اذعان كرده كه حضرت اميرالمومنين7 بر خلفاى پيش از خود، دو نعمت داشته:
1. جهاد در راه خدا در حالى كه خلفا، قاعد بوده‌اند.
2. دانش الاهى، كه اگر نبود، زمامداران پيش از ايشان 7 در بسيارى از احكام، فتاواى غلط صادر مى‌كردند؛ چنان كه عمر بارها اعتراف كرد كه: اگر على نبود، بى‌شك عمر هلاك مى‌شد. (ابن ابى‌الحديد، ج 1، ص 141)
با وجود اين اسناد تاريخى غير قابل انكار، چگونه اسلام، بدست عمر، عزّت يافته؟ آيا عبدالباقى العمرى كه با مهارت، وقايع تاريخى را در مدح اميرالمومنين 7 
به كار گرفته، از گريزهاى مكرّر جدش عمر در جنگها و ناچيز بودن دانشش كه به صدور فتواهاى غلط منجر مى‌شد، بى‌اطّلاع بوده؟ يا علّتهاى ديگرى مانع پذيرش حقيقت از سوى او شده است؟
نتيجه
امام على‌بن ابى‌طالب 7 شخصيّتى بى‌نظير است كه صاحبان همه اديان و مذاهب در هر گروه و فرقه‌اى، به بيان فضائل ايشان پرداخته‌اند. عبدالباقى العمرى نيز شاعرى است سنّى مذهب كه در قصيده عينيّه خود عظمت و شكوه حضرت على 7 را به نظم در آورده و به تصوير كشيده است كه هر خواننده‌اى را به تعجّب وامى‌دارد كه چگونه اين ابيات در مدح حضرت على7 توسّط يك سنّى مذهب سروده شده است؟ اين امر بيانگر اين نكته است كه هيچ وجدان بيدارى در مقابل فضائل و كمالات اين امام همام، قادر به سكوت نيست.



منابع
قرآن كريم.
1. ابن ابى‌الحديد معتزلى، عزّالدين عبدالحميد. شرح نهج‌البلاغه. تحقيق: محمّد ابوالفضل ابراهيم. بيروت: دارالجيل، 1987 م.
2. ابن طاووس، رضى‌الدين على‌بن موسى. اليقين فى إمرة اميرالمومنين 7. نجف اشرف: المطبعة الحيدريّة، 1369 ق.
3. ابن طيفور، احمدبن ابى‌طاهر، بلاغات النّساء. قم: انتشارات شريف رضى، بى‌تا.
4. ابن عقده كوفى، محمّدبن سعيد. فضائل اميرالمومنين 7. به كوشش: عبدالرزّاق محمّد حسين حرز الدّين. قم: چاپ اوّل، نشر الدّليل، بى‌تا.
5. ابن فوطى شيبانى، كمال‌الدّين ابوالفضل عبدالرّزّاق. مجمع الآداب فى معجم الألقاب. تهران: نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1416 ق.
6. ابن كثير دمشقى، ابوالفداء اسماعيل. البداية و النهاية. بيروت: دارالمعرفة، 2002م.
8. احمد نصارى، معصومه. بررسى مضامين و شرح قصايد علويات سبع ابن ابى‌الحديد. (پايان نامه كارشناسى ارشد). دانشگاه شهيد چمران اهواز، تيرماه 1380 ش.
9. اربلى، على‌بن عيسى. كشف الغمّة. تبريز: مكتبة بنى‌هاشم، 1381 ق.
10. العودات، حسين. مجلة المعارج 2005. دوره 18، ش 18.
11. بغدادى، اسماعيل پاشا. أسماء المولّفين و آثار المصنّفين من كشف الظُّنون. بى‌جا، دارالفكر، 1982م.
12. بكرى، امين. مطالعات فى‌الشعر المملوكى و العثمانى. بيروت: منشورات دارالآفاق الجديد.
13. حسكانى، عبيدالله‌بن احمد. شواهد التنزيل. تحقيق: محمّدباقر محمودى. ايران: مجمع احياء الثقافة الاسلامية، 1411 ق.
14. حسينى جلالى، محمّدحسين. فهرس التراث. قم: دليل ما، 1422 ق.
15. خوانسارى اصفهانى، محمّدباقر. روضات الجنّات. ترجمه: محمّدباقر ساعدى خراسانى. تهران : 1360ش.

16. ديلمى، حسن‌بن ابى‌الحسن. إرشاد القلوب. بى‌جا، انتشارات شريف رضى، 1412ه.
17. رزق سليم، محمود. الأدب العربى و تاريخى فى عصر المماليك و العثمانيّين و العصر الحديث. مصر: دارالكتاب العربى.
18. زركلى، خيرالدين. الاعلام. بيروت: الطبعة الثانيه.
19. سيّد رضى. خصائص أمير المومنين. بإشراف: سيّد عبدالرزّاق مقرّم. قم: مكتبة بصيرتى، 1359ق.
20. صدوق، محمّدبن بابويه. عيون أخبار الرّضا 7. بى‌جا، انتشارات جهان، 1378 ق.
21. طبرى، عماد الدين. بشارة المصطفى. نجف اشرف: كتابخانه حيدريّه، 1383 ق.
24. طبرسى، ابومنصور احمدبن على. الاحتجاج. مشهد: نشر مرتضى، 1403 ق.
25. طبرى، محمّدبن جرير. دلائل الامامة. قم: دارالذخائر للمطبوعات، بى‌تا.
22. طوسى، نصيرالدين محمّدبن حسن. امالى. قم: دارالثّقافة، 1414 ق.
26. على صالح، على. الروضة المختارة. بيروت: بى‌نا، 1392 ق.
27. العمرى، عبدالباقى. التّرياق الفاروقى أو ديوان عبدالباقى العمرى. نجف اشرف: دارالنّعمان، 1964م.
28. قمى، شاذان‌بن جبرئيل. الفضائل. قم: انتشارات رضى، 1363ش.
29. كلينى، محمّدبن يعقوب. اصول كافى. تصحيح: محمّدجعفر شمس الدّين، بيروت: چاپ اوّل، بى‌نا، 1411 ق.
30. مجلسى، محمّدباقر. بحارالأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار. بيروت: موسّسة الوفاء، 1403 ق.
31. مدرّس، محمّدعلى. ريحانة الأدب. تبريز: چاپخانة شفق، چاپ دوم، بى‌تا.
32. نيشابورى، ابوعبدالله. المستدرك على الصحيحين. بيروت: دار احياء التراث العربىّ.
33. نيشابورى، مسلم‌بن حجّاج. صحيح مسلم. بيروت: دار ابن حزم، 1416 ق.
34. سايت منتدى المهندس www.ingdz.com.

 

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 6 دی 1391 ، 14:18
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: