اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
عقل مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 26
دوشنبه ، 13 شهریور 1391 ، 12:14

دکتر سید محمد بنی هاشمی

اشاره
هر مكتب و مذهبى، بر يك سلسله «واژگان كليدى» تكيه دارد و ديدگاههاى خود را از طريق آنها بيان مى‌كند. اين واژگان، عمود خيمه يك نظام فكرى است كه آن بناى انديشگى بر اين مبنا استوار مى‌شود. به واقع، بسيارى از اختلافات، ناشى از عدم تعريف دقيق واژه‌هاست كه هركس به گونه خود، مدّعا را مى‌فهمد و در نتيجه، جنگ هفتاد و دو ملّت پديد مى‌آيد. در حالى كه اگر از همان آغاز، براى ديدن پيلى كه در خانه تاريك است، همه چراغ به دست مى‌رفتند، آن همه اختلاف پديد نمى‌آمد.
اختلاف گاهى برخاسته از سخن گفتن جاهلانه است؛ چنان‌كه اميرالمؤمنين 7 فرمودند: «لو سكت الجاهل، ما اختلف الناس» (بحارالانوار، ج 75، ص 81) و گاهى برخاسته از هواهاى نفسانى كه در اين صورت، پس از علم پديد مى‌آيد؛ چنان‌كه در قرآن اشاره مى‌شود (شورى (42) / 14) و گاه، برخاسته از بيانهاى مختلف از يك حقيقت واحد، چنان‌كه بارها مشاهده شده است.
با توجّه به نقش اساسى تعريف واژه‌هاى كليدى در تبيين مباحث عقائدى و رفع اختلاف، فصلنامه سفينه در صدد برآمده تا در هر شماره، يك واژه كليدى در مباحث عقايد را ـ در حدّ گفتارى مختصر ـ توضيح دهد. اميد است از اين شماره، هربار با يك واژه كليدى آشنا شويم. در اين مورد، تذكّر چند نكته ضرور است :
1. گفتارهاى اين سلسله، توسط پژوهشگران مختلف نوشته مى‌شود. لذا هريك از آنها، سبك و سياق خاصّ خود را دارد؛ گرچه اصول حاكم بر تمام اين گفتارها، همان شاخصهاى پژوهشىِ شناخته شده است.
2. چارچوب كلّى اين گفتارها، تعريف واژه‌ها بر مبناى قرآن و حديث است؛ يعنى همان چارچوب كلّى فصلنامه سفينه.
3. به دليل اختصار در اين گفتارها، هدف اصلى بيان سرفصل‌هاى اصلى و ارجاع به منابع ديگر است كه به تفصيل به آن مطلب پرداخته‌اند.
4. در اين مورد نيز ـ مانند موارد ديگر ـ چشم به يارى پژوهشگرانِ درد آشنا داريم كه با بيان ديدگاههاى اصلاحى، تكميلى و انتقادى، همچون گذشته، اين سلسله مطالب را يارى كنند.

عقل يك حقيقت وجدانى است؛ لذا هرگونه تعريفى از آن بايد ريشه در وجدان عُقلا داشته باشد؛ به گونه‌اى كه هر عاقلى فطرتآ آن را تأييد و تصديق كند. بنابراين، استناد به كتب لغت در اين زمينه، براى اين است كه نشان دهيم كه حقيقت وجدانى در زبان عربى چه ناميده مى‌شود و وجه تسميه آن چيست. همچنين شواهد نقلى و روايى در بحث شناسايى گوهر عقل، همگى، جنبه تذكّرى و تنبّهى دارند؛ يعنى عُقلا از اين طريق به ويژگيهاى عقل و عاقل متذكّر مى‌شوند و تنبّه وجدانى مى‌يابند.
با اين مقدّمه، اگر معناى لغوى عقل را در كتب لغت جستجو كنيم، به يك معناى وجدانى روشن برمى‌خوريم كه تعابير مختلف، همگى حاكى از آن هستند.
1. معجم مقاييس اللّغة: «العَقْلُ: الحابِسُ عَنْ ذَميمِ القَوْلِ وَ الفِعْلِ.» (ابن‌فارس، ج 4، ص 69) عقل، مانع از گفتار و كردار ناپسند است.
2. لسان العرب: «العَقْلُ: الحِجْرُ وَ النُّهى، ضِدُّالحُمْقِ» (ابن‌منظور، ج 11، ص 458) «حِجر» يعنى حرمت و محدوديّت. به همين سبب، آن را كه ممنوع التّصرف است ـو به بيان ديگر تصرّف بر او حرام گشته است ـ اصطلاحآ محجور مى‌نامند. «نُهى» نيز از نَهْى به معنى «بازداشتن» مشتق شده است. علاوه بر اين حُمق يا حماقت نيز در مقابل عقل جاى دارد.
3. اقرب الموارد «عِقال» را وسيله بستن معرّفى مى‌كند. (شرتونى، ص 812)
4. القاموس العصرى «عَقَلَ» را به معناى «رَبَطَ» دانسته است. پس «عَقْل» نيز همچون «رَبْط» به مفهوم بستن است. زمانى كه كسى شترى را مى‌بندد، عرب گويد : «عَقَلَ البعيرَ». (انطون، ص 450)
براساس اين سخنان، عقل نوعى حبس و ممنوعيّت براى انسان است. انسان در هنگام عاقل بودنش، انجام پاره‌اى اعمال را ممنوع مى‌يابد. اين وجدان به خاطر آن است كه عقل، وسيله نوعى ادراك و فهميدن است. شخص با وجود آن، خود را مجاز به انجام اعمال ناشايست نمى‌داند؛ زيرا زشتى آن را مى‌فهمد. بنابراين فهم و ادراك عقلانى، انسان را از لاقيدى خارج مى‌كند و به بند تقيّد مى‌كشد. در مقابل، براى كسى كه فاقد اين فهم است، چنين محدوديّتى معنا ندارد. او از هر قيد و بندى آزاد است؛ چون آنچه را عاقل مى‌فهمد، او نمى‌فهمد. از اين عدم فهم، به حُمق يا حماقت تعبير مى‌شود.
لسان العرب در ادامه مى‌افزايد :
العاقِلُ الَّذي يَحبِسُ نَفْسَهُ وَ يَرُدُّها عن هَواها.
عاقل كسى است كه نفس خود را حبس مى‌كند و آن را از آنچه ميل دارد، بازمى‌دارد.
أُخِذَ مِن قَوْلِهِمْ قَدِ اعْتُقِلَ لِسانُهُ إذا حُبِسَ وَ مُنِعَ الكَلامَ.
اين تعبير (عاقل)، از گفتار عرب گرفته شده كه وقتى زبان كسى محبوس گرديده و از سخن گفتن بازداشته شود، مى‌گويند: قد اعتقل لسانه.
در پايان، ابن‌منظور در بيان وجه تسميه عقل، «يَعْقِلُ» را در كنار «يَحْبِسُ» مى‌نشاند :
سُمِّيَ العَقْلُ عَقْلا، لاَنَّهُ يَعْقِلُ صاحِبَهُ عَنِ التَّوَرُّطِ فِى المَهالِکِ: أىْ يَحبِسُهُ.
عقل را عقل ناميده‌اند؛ چرا كه دارنده خود را از فروغلتيدن به مهلكه‌ها بازمى‌دارد.
البتّه روشن است كه اين بازدارندگى و منع، درونى است، نه اينكه خارجآ از آدمى سلب اختيار كند.
5. در كتاب معجم الفروق اللّغويّة ـ كه تفاوت‌هاى ميان معانىِ كلمات قريب‌المعنى را بيان مى‌دارد ـ درباره علم و عقل مى‌خوانيم :
الْفَرقُ بَيْنَ الْعِلْمِ وَ الْعَقْلِ أَنَّ الْعَقْلَ هُوَ الْعِلْمُ الأَوَّلُ الَّذي يَزْجُرُ عَنِ الْقَبائِحِ. وَ كُلُّ مَنْ كانَ زاجِرُهُ أَقْوى، كانَ أَعْقَلَ. (عسكرى، ص 366)
اينجا تصريح شده كه عقل نوعى علم است: «العقل هو العلم»؛ يعنى اساساً عقل و علم، يك سنخ دارند. هر دو از مقوله فهم و درك‌اند و البتّه اين به خودى خود، امرى وجدانى است.
امّا آنچه عقل را نسبت به علم تمايز مى‌دهد، بنابر گفته ياد شده، دو نكته است : يكى آنكه عقل، «علم اوّل» است و ديگر آنكه عقل، بازدارنده از بديهاست. بهترين معنايى كه براى «اوّل» بودن اين علم خاص (عقل) به نظر مى‌رسد، اين است كه بگوييم عقل اكتسابى نيست. ادراك‌هاى عقلى، مبتنى بر تعليم و تعلّم نيست؛ بلكه فهم خوبى و بدىِ عقلى بدون هيچ تعليمى، از ابتداى بلوغ در انسان حاصل مى‌شود. تا زمانى كه كودك علم به حُسن يا قُبح افعال ندارد، عامل بازدارنده هم ندارد؛ امّا همين كه اين علم پديد آمد، او را از ارتكاب قبايح منع مى‌كند.
ما در خود مى‌يابيم كه قبل از بلوغ عقلانى، اين علم اوّل را ـ كه اكنون ما را از ارتكاب زشتى‌ها باز مى‌دارد ـ نداشتيم. از سوى ديگر، اين خوب و بدها را جايى آموزش نديده‌ايم؛ بلكه با رسيدن به سنّ بلوغ اين علم به ما داده شده است. اين دانش نخستين، مرز ميان بى‌عقلى و عقل را بيان مى‌كند و كمترين عاملى است كه عاقل را از غير عاقل جدا مى‌سازد و مى‌رساند كه اگر آدمى به اين نقطه برسد، در جرگه عاقلان درآمده است. امّا همين دانش غير تعليمى مى‌تواند درجات مختلف داشته باشد و هركس درجه بالاترى از آن را دارا شود، عاقل‌تر خواهد بود: كلُّ من كان زاجرُه أقوى فهو أعقل.
برخى از شواهد نقلى و روايى بحث عقل همين رويكرد را تأييد مى‌كند:
1. عقل، عِقال جهل است. پيامبر 9  فرمايد: إنَّ العقلَ عِقالٌ مِنَ الجَهلِ والنفسُ مثل أخبَثِ الدَوابِّ فإنْ لم تُعقَلْ حارَ. (حرّانى، ص 15)
عقل، عقال (مانع) از جهل است ونفس (انسان) همچون سركش‌ترين چارپايان است كه اگر عقال نشود، سرگردان مى‌گردد.
توضيح اين كلام پيامبر 9 در شرح بيان ابن‌منظور در «لسان العرب» گذشت.
2. نورى جداسازنده ميان حق و باطل. حضرتش فرموده‌اند:
العقلُ نورٌ يُفْرَقُ به بينَ الحقِّ و الباطلِ. (ديلمى، ص 198)
عقل نورى است كه به وسيله آن، ميان حق و باطل فرق نهاده مى‌شود.
فرق نهادن ميان حق و باطل، همان تشخيص حَسَن از قبيح است كه با كشف حُسنِ حَسَن و قُبح قبيح صورت مى‌پذيرد. انسان با واجديّت اين نور (عقل) توانايى تشخيص خوب از بد را دارا مى‌شود. مثلاً همه عقل را حقّ و ظلم را باطل مى‌يابند. اين حُسن و قبحها واقعى‌اند؛ يعنى اعتبارى، قراردادى يا سليقه‌اى نيستند. به تعبير ديگر، حقّ بودن عدل يا بطلان ظلم، مطلق است نه نسبى.
3. مانند چراغى در وسط خانه. پيامبر 9 فرمود:
... فَيَقَعُ في قلبِ هذا الإنسانِ نورٌ فيفهم الفريضةَ و السُنَّةَ و الجَيِّدَ و الرَدِيَّ. ألا و مَثَلُ العَقلِ في القَلُبِ كَمَثَلِ السِراجِ في وَسَطِ البيت. (صدوق، علل الشرايع، ص 98)
آن‌گاه در قلب اين انسان (بالغ) نورى مى‌افتد كه در نتيجه آن، فريضه و سنّت و خوب و بد را مى‌فهمد. آگاه باشيد كه عقل در قلب، مانند چراغ در وسط اتاق است.
مراد از فريضه و سنّت، واجب و مستحبّ عقلى است. واجب عقلى مانند رعايت عدل يا ترك ظلم و مستحبّ عقلى مانند احسان به والدين در موردى كه وظيفه‌اى متوجّه فرزند نيست.
دانشمندان شيعه به پيروى از رسول خدا 9 و عترت پاك ايشان، همين رويكرد را در شناخت عقل پيش گرفته‌اند:
1ـ ثقة الاسلام كلينى در مقدّمه كتاب «كافى» گويد:
اين كتاب خود را با «كتاب العقل» آغاز مى‌كنم؛ زيرا عقل، قلب و محور همه چيز است و احتجاج (محاسبه و مؤاخذه) و پاداش و كيفر براساس آن مى‌باشد. (إذْ كان العقلُ هو القطب الذي عليه المدار و به يُحتجُّ و له الثواب و عليه العقاب) (كلينى، ج 1، ص 10)
وى در نخستين بخش كافى «كتاب العقل و الجهل»، 36 حديث از اهل بيت عصمت و طهارت 7 نقل كرده است. در حديث سوّم آن باب امام صادق 7 عقل را چنين تعريف مى‌كند :
«ما عُبِدَ به الرحمنُ و اكتَسِبَ به الجِنان.» راوى مى‌پرسد: پس آنچه در معاويه بود، چيست؟ مى‌فرمايند: «تلک النكراء. تلک الشَيْطَنَة. و هي شبيهةٌ بالعَقْلِ و لَيْسَتْ بالعَقْلِ.» (كلينى، ج 2، ص 11)
قسمت اوّل بيان امام 7 ناظر به معرّفى عقل از طريق بيان نتيجه و اثر آن است. در واقع، عقل را نورى دانسته‌اند كه به وسيله آن حُسن عبوديت پروردگار، كشف و راه صحيح بندگى او طى مى‌شود. نتيجه اين عبادت و بندگى، پاداش بهشت است كه نصيب عاقل مى‌گردد.
قسمت دوم كلام امام 7 بيان اين نكته است كه در بسيارى اوقات، بعضى از زرنگيها و شيطنتها در نظر كوته‌انديشان، نشانه عقل به حساب مى‌آيند كه بايد از اين اشتباه رايج و بزرگ اجتناب شود. عقل يك گوهر قدسى و الاهى است كه هيچ‌گاه به چيزى بر خلاف رضاى پروردگار و در مسير شيطانى، جهت‌گيرى نمى‌كند. به تعبير ديگر، هيچ‌گاه گمراهى و ضلالت را نشان نمى‌دهد و حيله‌گريهاى معاويه صفتان را نبايد نتيجه روشنگرى نور عقل دانست. اين شيطنتها، به ظاهر شبيه عقل است؛ ولى عقل نيست.
2ـ شيخ صدوق در كتاب «معانى الاخبار» بابى تحت عنوان «باب معنى العقل» آورده و در بيان معنا و تعريف عقل دو حديث ذكر كرده است. حديث اوّل همان حديثى است كه به نقل از مرحوم كلينى در كتاب شريف كافى آورديم و حديث دوم از امام حسن مجتبى 7 است كه در توصيف عقل فرمودند:
التَّجَرُّعُ لِلْغُصَّةِ حتّى تُنالَ الفُرْصَةُ. (صدوق، معانى الاخبار، ص 240)
جرعه جرعه غصّه خوردن تا فرصت مناسب به دست آيد.
اين بيان، معرّفى عقل از طريق شناخت يكى از نتايج و آثار مهم آن است. در شرايطى كه انسان براى احقاق يك حق، شرايط و زمينه‌ها را مناسب نمى‌بيند، به نور عقلش، قبح اقدام كردن و نيز حُسن تحمّل كردن را مى‌يابد و منتتظر فرصت مناسب بودن را كشف مى‌نمايد؛ هرچند كه اين حلم و بردبارى به غصّه خوردنهاى پياپى بينجامد.
بهترين مثال اين امر، غصّه‌خوردنهاى امام مجتبى 7 است كه اين حديث شريف از زبان آن بزرگوار مى‌باشد. ايشان به سبب بى‌معرفتيهاى ياران بى‌وفايش، چاره‌اى جز صلح با معاويه فريب‌كار نداشت و تحمّل اين امر غصّه‌هاى فراوانى را به كام مباركش مى‌ريخت. البتّه كمال عقل ايشان، حُسن اين غصّه‌خوردنها و بلكه ضرورت تحمّل آن را كشف مى‌كرد.
درباره اين بيان صدوق بايد توضيح داد كه او تا جايى كه متن احاديث را در بيان مراد خود كافى و رسا ببيند، به توضيح نمى‌پردازد. بدين روى، اين حديث را مى‌توان ديدگاه صدوق دانست.
3ـ شيخ مفيد در بيان و تعريف عقل به اين نكته بسيار مهم اشاره مى‌كند:
يُسمّى عقلاً لاِنَّه يَعْقِلُ عَنِ الْمقَبَّحاتِ. (مفيد، النكت فى مقدمات الاصول، ص 22)
عقل ناميده مى‌شود چون (عاقل را) از ارتكاب زشتيها باز مى‌دارد.
اين جمله كوتاه و پر معنى، اشاره به معناى وجدانى، لغوى و روايى عقل دارد. ايشان همچنين بر انفكاك‌ناپذير بودن «عقل» از «سمع» تأكيد مى‌نمايد (مفيد، اوائل المقالات، ص 44، شماره 7 و 8) و اين امر را مورد اتفاق علماى اماميه مى‌داند. اين همان لازمه‌اى است كه ميان عقل (حجّت باطنى)  و شرع (حجّت ظاهرى) برقرار است.
4ـ علّامه محمّدباقر مجلسى در كتاب بحارالانوار، شش معناى اصطلاحى براى عقل بيان كرده است و اكثر اخبار مربوط به عقل را ناظر به معناى اوّل و دوم آن مى‌داند كه به تصريح ايشان، مآل و نتيجه واحد دارند. اين دو معنا عبارت‌اند از:
الأوّل هو قوّةُ إدراک الخير و الشرّ و التمييز بينهما... الثاني ملكةٌ و حالةٌ في النَفْسِ تَدعُو إلى اختيار الخير و النَفعِ و اجتنابِ الشرورِ و المضارّ و بها تَقوى النَفْسُ على زَجْرِ الدواعي الشهوانيّة و الغضبيّة و الوساوسِ الشيطانيّة. (مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 99)
اوّل عبارت است از توانايى ادراك خير و شرّ و تشخيص آنها... دوم حالت نفسانى راسخى كه به انتخاب خير و فايده و اجتناب از شرور و ضررها فرامى‌خواند و نفس به سبب همين ملكه نفسانى قدرت مى‌يابد كه انگيزه‌هاى شهوت و غضب و وسوسه‌هاى شيطانى را منع نمايد.
5ـ مرحوم آية‌الله‌ميرزامحمّدمهدى اصفهانى در درسهاى خود ـ اعمّ از اصول فقه و معارف ـ به گونه خاصّى مباحث عقل را مطرح فرموده كه از جهاتى منحصر به فرد است. عناوين بخشى از دروس ايشان در باب عقل چنين است:
يك. عقل نور است.
دو. اين نور پس از طىّ دوران طفوليت به فرد مميّز عطا مى‌گردد.
سه. با اين نور، خوبى و بدى پاره‌اى از افعال اختيارى انسان كشف مى‌شود (مانند خوبى احسان و بدى ظلم).
چهار. انسان در حال غضب يا شهوت شديد، اين نور را از دست مى‌دهد و بدى كارش را متوجّه نمى‌شود.
پنج. عاقلان به سبب دارا بودنِ همين نور، خود را ار ديوانگان متمايز مى‌شمارند.
شش. انسان به سبب مخالفت با عقل مستحقّ كيفر مى‌گردد.
هفت. اين نور، حجّت باطنى (درونى) خداوند بر انسان عاقل است.
هشت. نور عقل، فارق ميان واجب عقلى (فريضه) و مستحبّ عقلى (سنّت) است.
نه. عقل و علم، از جهت حقيقت نورى با يكديگر تفاوت ندارند.
ده. تفاوت ميان علم و عقل به متعلّق آنها بر مى‌گردد.
وى علاوه بر موارد فوق مباحث دقيق و ظريفى در باب «حُسن و قُبح ذاتى» به عنوان صفت فعل عاقل مختار، «مستقلات عقليه»، «ملازمه عقل و شرع»، «اختلاف درجات عقول»، «تباين عقل و عاقل و معقول» و «ذاتى بودن حجّيت عقل» مطرح كرده است كه مى‌توان گفت پيش از ايشان چنين تفصيلى با دقّت و عمق خاصّ خود، بى سابقه است. از اين رو پژوهشگران را به مطالعه آثار اين عالم بزرگوار در اين زمينه دعوت مى‌كنيم. (رجوع شود: بنى‌هاشمى، سيّد محمّد. كتاب عقل؛ همو، پرتو خرد؛ خدايارى، على‌نقى، سرچشمه حكمت)


فهرست منابع
4. ابن‌منظور. لسان العرب. بيروت: دار صادر، 2000 م.
1. آنطوان، الياس. القاموس العصرى. تهران: مؤسّسه انتشارات اميركبير، 1376 ش.
2. شرتونى، سعيد. اقرب الموارد.
3. ابن‌فارس، احمد. معجم مقابيس اللغة. قم: مكتبة الاعلام السلامى، 1404 ق.
5. عسكرى، ابوهلال. معجم الفروق اللغويه. قم: مؤسّسة النّشر الاسلامى، 1421 ق.
6. حرّانى، ابن شعبه. تحف العقوول. قم: انتشارات جامعه مدرّسين، 1404 ق.
7. ديلمى، حسن‌بن ابى‌الحسن. ارشاد القلوب. انتشارات شريف رضى، 1412 ق.
8. صدوق، محمّد. علل الشرايع. قم: انتشارات مكتبة الدّاورى.
9. كلينى، محمّد. كافى. تهران: دارالكتب الاسلاميّة، 1362 ش.
10. صدوق، محمّد. معانى الاخبار. قم: انتشارات جامعه مدرّسين، 1361 ش.
11. مفيد، محمّد. النكت فى مقدمات الاصول.
12. مفيد، محمّد. اوائل المقالات.
13. مجلسى، محمّدباقر. بحار الانوار. تهران: مكتبة الاسلاميّة، 1397 ق.
14. بنى‌هاشمى، سيد محمّد. كتاب عقل. تهران: انتشارات نبأ،  1385 ش.
15. جهان‌بين، اميرمسعود. پرتو خرد. تهران: انتشارات نبأ، 1388 ش.
16. خدايارى، على‌نقى و جمعى از نويسندگان. سرچشمه حكمت. تهران: انتشارات نبأ،  1388ش.

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 6 دی 1391 ، 12:44
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: