اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
تداوم امامت بر مبناى آيه 51 سوره قصص مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 26
دوشنبه ، 13 شهریور 1391 ، 12:01

عباس نوری

چكيده: نگارنده آيه «و لقد وصّلنا لهم القول» (قصص (28) / 51) را از آياتى مى‌داند كه بر امامت اهل بيت : دلالت دارند. وى ابتدا مفردات آيه شريفه را تبيين مى‌كند و سپس اقوال مفسّران را نقل مى‌كند و پس از آن اشاره مى‌كند كه قرآن به تنهايى براى تذكّر دادن كافى نيست و به مبيّن معصوم نياز دارد. پس از آن، پنج روايت نقل مى‌كند به اين مضمون كه مراد از پيوستگى قول در آيه، تداوم امامت است.
كليد واژه: نصوص امامت / آيه 51 سوره قصص / امامت / تفسير موضوعى.
وَ لَقَدْ وَصَّلنا لَهُمُ آلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ. (قصص (28) / 51)


1. مقدّمه
در مبحث امامت، موضوعاتى مطرح شده كه در زمينه معرفت امام 7 و شناخت جايگاه بى‌بديل و منحصر به‌فرد حجّت الاهى در عالم هستى، ضرورت تامّ دارد. يكى از مهم‌ترين اين موضوعات، استمرار وجودى امامان معصوم : در گستره زمانى و مكانى است؛ آن‌گونه كه در حديثى از امام باقر 7 نقل شده است:
لَوْ بَقيتِ الاَْرْضُ يَوْماً بِلا امامٍ مِنّا لَساخَتْ بِأَهْلِها.
اگر زمين يك روز بدون امامى از ما باقى بماند، اهلش را فرو خواهد برد. (الصّدوق، كمال الدين و تمام النّعمة، باب 21، ح 14، ص 388)
زمين هيچ‌گاه از حجّت الاهى خالى نيست. مى‌توان گفت: حجّت خدا آيت تكوينى الاهى است؛ همان‌گونه كه كلمات قرآن، آيات لفظى الاهى‌اند. و حقيقت خليفة اللّهى، همان كتاب جامع خداوندى است. همانند قرآن كه تجلّى الاهى است، او نيز جلوه‌اى تامّ از خداوند خواهد بود؛ آن‌گونه كه اميرالمؤمنين7 درباره مقام الاهى خود مى‌فرمايد :
ما كانَ للهِ آيةٌ اَكْبَرَمِنّي.
خدا را نشانه و آيه‌اى بزرگ‌تر از من نيست.
چنين كسى همتاى قرآن است. البتّه در عالم ملك و نظام تشريع، تابع احكام قرآن است و حتّى از ايثار و نثار حيات دنيوى خود براى حقيقت قرآن دريغ ندارد، ولى جان او با قرآن همبرى دارد كه حديث معروف و قطعى الصّدور ثقلين بر اين تلائم دلالت دارد. حقيقت حجّة الله، همان كتاب جامع و مهيمن بر ديگر كتب و كلمه‌ها مى‌باشد؛ چرا كه وى مظهر اسم اعظم است و ديگر موجودها اسماء ديگر. اين حقيقت واحد در چهارده مصداق جلوه دارد كه به مدلول «أنفُسَنا وَ أنفُسَكُمْ» در آيه مباهله مباين هم نيستند. حديث نبوى «فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّي» نيز بر همين حقيقت دلالت دارد و به گفته برخى از شارحان، حضرت فاطمه 3 «بَضْعَةُ الْحَقيقَةُ النَّبَوِيَّةُ» نيز هست، نه فقط بَضعة النّبى. حديث معروف «حُسَيْنُ مِنّي وَ أنا مِنْ حُسَيْنِ» نيز همين حقيقت را مى‌رساند. انسلاخ اين حقيقت از عوالم هستى چونان قبض روح از يك كالبد زنده است كه تنها كالبدى بى‌جان و بى‌اثر، از آن باقى مى‌ماند؛ همان‌گونه كه در زيارت جامعه كبيره مى‌خوانيم و عرض مى‌كنيم: «وَأنَّ اَرْوَاحَكُمْ فِي الاْرْواحِ وَ أجْسَادَكُمْ فَى الاْجْسادِ وَ أنْفُسَكُمْ في النُّفُوسِ»... كلمه «فى» در اينجا، به يك «فَيَويّت» ملكى و ملكوتى دلالت دارد كه فيويّت قيوميّت است؛ يعنى: روح شما روح ارواح است و جسم شما روح اجسام است كه تمامى اجسام را فرا گرفته است. علوم اين بزرگان روح علم ماست. و رحمتشان روح رحمت ماست. اينها در واقع «جان جهان» هستند و روح مدبّر هستى وجود ملكى آنهاست. (نك: شرح مدرس و دهكردى)
اين بزرگواران گاهى در زندگى دنيوى مبتلا به ابتلائاتى مى‌شوند و حقوق مسلّمشان غصب مى‌شود يا بندىِ حبس و ايذاء و اذيّت دشمنان مى‌گردند؛ ولى در هر حال، ولايت كليّه را بر عهده دارند. «بِهِمْ تَحَرَكَّتِ المُتَحَرِّكَاتُ وَ سَكَنَتِ السَّواكِنُ.»
اينها در همه حال «با بى‌پر و بالى، پر و بال دگران‌اند» و به مقام ملكوتى خود تجلّى مى‌كنند. و در همان زمان كه به زبان حال و مقال در پيشگاه الاهى عرضه مى‌دارند : من هرچه دارم، از «ندارم» «دارم» ـ يعنى حضيض و فقر در برابر خداوند متعال را در مقام عبوديّت اظهار مى‌كنند ـ نسبت به آدميان، در بالاترين نقطه اوجى هستند كه حتّى در تصوّر آدميان نيز نمى‌گنجد.
در اين راستا، آيه 51 سوره مباركه قصص تأييد و صحّه‌اى بر مطالب فوق است.
(وَ لَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ آلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ)
و براى آنان سخن در سخن پيوستيم؛ باشد كه پند گيرند.
نوشتار ذيل اجمالاً رهيافتى است بر اين مطلب كه «توصيل قول» (تداوم سخن) در واقع استمرار امامت است. 

2. مفردات
ابتدا به مفردات آيه شريفه اجمالاً اشاره مى‌شود:
1ـ2) لَقَد : در مغنى اللّبيب آمده است: معنى دوّم «قد» نزديك گردانيدن زمان ماضى به زمان حال است؛ چنان‌كه اگر بگويى «قامَ زيدٌ» احتمال گذشته نزديك و گذشته دور را دارد، ولى اگر بگويى «قَد قَامَ» اختصاص پيدا مى‌كند به گذشته نزديك.
در لسان العرب آمده است: قد حرف تأكيد است براى تصديق مطلب...
نحويّون گفته‌اند: فعل ماضى حال نمى‌شود مگر به وسيله «قد». حرف لام در اوّل «قد» به منظور تأكيد مضمون جمله است و اين لام بر ماضى مقرون به قد، داخل مى‌شود... خطّاب و محمّدبن مسعود مخالفت كرده‌اند و گفته‌اند: اگر گفته شود «إنَّ زيداً لَقَدْ قَامَ» اين لام جواب قسمى مقدّر است.
در مطوّل تفتازانى ص 19 چاپ عبدالرّحيم آمده است:
بلاغت در كلام، عبارت است از مطابقت كلام با مقتضاى حال؛ و مراد از حال، آن چيزى است كه اقتضا مى‌كند كه كلام به وجهى مخصوص گفته شود. مثلاً منكر حكمى بودن مخاطب، حالى است كه مقتضى تأكيد آن حكم است... و معنى مطابقت كلام با مقتضاى حال، اين است كه اگر حال مقتضى تأكيد باشد، كلام به صورت مؤكّد ادا شود.
2ـ2) وَصّلنا : از ريشه وصل و از باب تفعيل است و در اصل، به مفهوم پيوند دادن قطعه‌هاى ريسمانِ به هم پيوسته آمده است. (طبرسى، مجمع البيان) و جمهور «وصّلنا» را با تشديد قرائت كرده‌اند.
يكى از معانى و دلالتهاى وزن تفعيل، تكثير است؛ لذا مى‌توان گفت : «لقد وصّلنا» به معنى نازل كردنِ پيوسته و پشت سر هم است.
با توجّه به مطالب ياد شده، با كمى دقّت، معلوم مى‌شود كه چون حال مقتضى تأكيد حكم است، اين آيه شريفه به صورت مؤكّد نازل شده است: لام «لقد»، خواه لام ابتداء باشد يا جواب قسمى مقدّر باشد، تأكيد مضمون جمله را مى‌رساند. «قد» هم طبق نوشته لسان العرب، تأكيد است براى تصديق مطلب. فعل بودن مسند جمله و خصوصآ مشدّد بودن آن نيز، مفيد تأكيد مضمون جمله است؛ براى اينكه مفيد تجدّد و تكثير به معنى نازل كردن به صورت اندك اندك و خرد خرد، پيوسته و پشت سر هم است.
رشيدالدين ميبدى آيه را چنين ترجمه كرده است: «سخن در سخن پيوستيم بر ايشان، گاه وعده و گاه وعيد و گاه مثل و گاه قصّه.»
2ـ3) «وَصَّلنا لَهُمُ الْقَوْلَ» را مفسّران مختلف چنين معنا كرده‌اند :
الف ـ توصيل القول، هو إتيان بيان بعد بيان. (فخر رازى، طبرسى، ابوالفتوح)
ب ـ توصيل يعنى: تكثير وصل و تكرير آن. (نسفى، به نقل: الاساس فى التفسير)
ج ـ توصيل يعنى : ضمّ قطع الحبل، بعضها إلى بعض. (مراغى)
د ـ المعنى: انّ القرآن أتاهم متابعآ متواصلا وعدآ و وعيدآ. (زمخشرى)
قرطبى گويد : أنزلنا القرآن بعضه بعضآ، وعدآ و وعيدآ و قصصآ و عبرآ و نصائح و مواعظ، إرادَة أن يتذكّروا فيفلحوا. سپس مى‌افزايد : و أصلها من وصل الحبال بعضها ببعض. (الجامع)
2ـ4) ال: در اين مورد، دو نظر بيان شده است :
الف ـ «ال» در «القول» براى جنس و مُفيد استغراق است.
ب ـ «ال» در «القول» از نوع «ال» عهد ذهنى يا عهد علمى است. (النّحو الوافى جزء اوّل ص 423 و 424 مؤلّف عبّاس حسن، ناشر: دارالمعارف مصر به طور مختصر)
2ـ5) قول : به معنى سخن و سخن گفتن است. در اقرب الموارد گفته است: قول به معنى كلام يا هر لفظى است كه زمان آن را افشاء مى‌كند.
طبرسى گويد: قول در كلام عرب، براى حكايت وضع شده؛ چنان كه گويى: «قَالَ زَيدٌ ـ خَرَجَ عَمرٌو» و در قرآن در وجوه متعدّدى به كار رفته است كه از جمله آنها عبارت‌اند از:
الف ـ سخن معمولى و متداول نظير: (قَوْلٌ مَّعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِّن صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أَذًى) «زبان خوش و پرده‌پوشى بهتر است از صدقه‌اى كه آزارى در پى داشته باشد.» (بقره (2) / 263)
ب ـ خلق صوت: مانند صدايى كه از درخت براى حضرت موسى 7 رسيد: (قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَى) «فرمود اى موسى آن را به زمين انداز.» (طه (18) / 19)
ج ـ اراده و خواست: (قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلَاماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ) «گفتيم اى آتش بر ابراهيم سرد  سلامت شو.» (انبياء (21) / 69)
د ـ اجابت تكوينى: (فَقَالَ لَهَا وَ لِلاَْرْضِ آئْتِيَا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قَالَتَآ أَتَيْنَا طَآئِعِينَ) «به آسمان و زمين فرمود: خواه ناخواه، بياييد. گفتند: البتّه رام و تسليم آمديم.» (فصّلت (41) / 11)
ه  ـ قول نفسى و باطنى: (وَيَقُولُونَ فِي أَنفُسِهِمْ لَوْلاَ يُعَذِّبُنَا آللهُ) و در دلهايشان مى‌گويند چرا خداوند عذابمان نمى‌كند.» (مجادله (58) / 8)
از مفهوم آيه شريفه استنباط مى‌شود كه: انسانها بدون آموزه‌هاى بيداربخش تعاليم آسمانى، گرفتار غفلت و بى‌خبرى‌اند و تنبّه و بيدارى مردم، از هدفهاى اصلى تعاليم وحيانى و آسمانى است كه به صورت تدريجى، مكرّر و متنوّع، نازل مى‌شوند و همسويى و پيوستگى دارند.
2ـ6) لَعَلَّ :
الف ـ جوهرى مى‌گويد: لَعَلَّ كلمه شكّ است و اصلش عَلَّ بوده و لام آن زائد است. (به نقل ابن‌منظور) نيز گفته‌اند: كلمه رجاء و طَمَعَ و شكّ است و در قرآن به معنى «كَىْ» آمده است. ابن‌منظور گويد: در اين آيه لَعَلَّ به معنى «كى» است.
ب ـ ابن‌هشام گويد: لَعَلَّ چند معنى دارد:
اوّل توقّع يعنى، اميد به تحقّق يك امر محبوب و ترس از تحقّق يك امر مكروه مانند : لَعَلَّ الْحَبِيبَ مُواصِلٌ وَ لَعَلَّ الرَّقِيبَ حاصِلٌ...
دوّم: تعليل. جماعتى از جمله اخفش و كسائى، لَعَلَّ را در اين آيه بر آن معنى حمل كرده‌اند: (فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَيِّنآ لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى) (طه (18) / 44)
ج ـ عبّاس حسن گويد: لَعَلَّ وَ عَسَى وقتى كه در كلام خداوند قرار بگيرند معنى اميد و ترس نمى‌دهند؛ براى اينكه اميد و ترس بر خدا محال هستند، بلكه معنى آنها گاهى تحقيق و قطع است و گاهى اميد و ترس است؛ البتّه نسبت به كسى كه سخن درباره اوست نه نسبت به مولى جلّ شأنه.
2ـ7) يَتَذَكَّرُونَ :
الف ـ ابن‌عبّاس: يعنى محمّد را به ياد بياورند و به او ايمان بياورند. (قرطبى)
ب ـ علىّبن عيسى: به ياد بياورند (گذشتگان را) و بترسند از اينكه بر آنان نازل شود آنچه بر گذشتگان نازل شده است. (همان)
ج ـ نقّاش: از قرآن پند گيرند و از بت‌پرستى بپرهيزند. (همان)
د ـ الاساس فى التفسيّر نوشته است: «لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» يعنى تا اينكه به ياد بياورند و پند بگيرند و رستگار شوند. (حوّى، ج 7، ص 4093)
3. اقوال مفسّران
3ـ1) در تفسير علىّبن ابراهيم آمده است:
عَن أبِي عَبدِاللهِ 7 فِي قَولِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ: «وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ آلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» قَالَ إمامٌ بَعْدَ إمامٍ يعنى: امام بعد از امام. (قمى، ج 2، ص 141)
3ـ2) در تأويل الآيات الظّاهرة آمده است:
محمّدبن عبّاس بِاِسْنادِهِ عَنْ حُمْرانَ عَنْ اَبِيعَبْدِاللهِ فِي قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ: «وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ آلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» قَالَ: إمامٌ بَعْدَ إمامٍ وَ هُوَ القَوْلُ فِي الإمَامَةِ أو جَعْلُهُ مُتَّصِلاً إمَامٌ إلى إمامٍ مِنْ لَدُنْ آدَمَ إلى قائِمٍ (صلوات الله عليهم).
يعنى: امام بعد از امام و اين قولى است در امامت يا قرار دادن امامى متّصل به امامى از حضرت آدم تا حضرت قائم كه درودهاى خدا بر آنان باد. (حسينى استر آبادى، ج 1، ص 42)
3ـ3) فيض كاشانى گويد:
اِتَّبَعْنا بَعْضَهُ بَعْضاً فِي الاْنْزالِ اَوِ النَّظْمِ قال: إمامٌ إلى إمامٍ.
دنبال كرديم بعضى از آن را بعد از بعضى ديگر در نازل كردن يا در ترتيب. گفت: امام تا امام. (الاصفى)
3ـ4) طبرسى گويد :
براى آنان گفتار را تفصيل داديم و روشن ساختيم و معناى آن اين است كه آورديم آيه‌اى بعد از آيه‌اى و بيانى بعد از بيانى و آنان را آگاه كرديم از اخبار پيامبران و ملّتهاى هلاك شده‌شان به اين اميد كه متذكّر شوند؛ يعنى يادآور شوند و فكر كنند و حقّ را بدانند. (طبرسى، مجمع البيان، ج 7، ص 337)
3ـ5) در تفسير جامع آمده است كه: در كافى ذيل آيه ياد شده از عبدالله‌بن جندب روايت كرد كه گفت: معناى آيه را از حضرت موسى‌بن جعفر 8 پرسيدم فرمودند : مراد آن است كه براى هدايت مردم امامى را بعد از امام ديگر تعيين كرديم. (بروجردى، ج 5، ص 231)
3ـ6ـ در تفسير احسن الحديث آمده است:
منظور از توصيل قول، پى در پى فرستادن آيه‌ها و سوره‌ها و معارف و احكام و حقائق است در تفسير برهان در شش روايت از ائمّه اطهار : نقل شده كه «وَصَّلْنا» را «إمامٌ بَعْدَ إمامٍ» تفسير كرده‌اند. اين روايات از باب تطبيق است. (قرشى، احسن الحديث، ج 8، ص 63)
3ـ7ـ در تفسير الميزان آمده است:
معناى آيه فوق اين است كه ما قرآن را كه اجزائى وصل به هم دارد بر آنان نازل كرديم؛ قرآنى كه آيه‌اى بعد از آيه و سوره‌اى دنبال سوره و وعده و وعيد و معارف و احكام و قصص و عبرت‌ها و حكمت‌ها و مواعظى پيوسته به هم دارد چنين قرآنى بر آنان نازل كرديم، باشد كه متذكّر شوند. (طباطبايى، الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 31، ص 83)
3ـ8ـ در تفسير كنز الدّقائق در ذيل آيه مذكوره چنين آمده است :
أَتْبَعْنا بَعْضَهُ بَعْضاً في الاْنْزالِ، لِيَتَّصِلَ التَّذْكيرُ. أوْ في النَّظْمِ، لِتَتَقَرَّرَ الدَّعْوَةُ بِالْحُجَّةِ وَ الْمَواعِظَ وَ الْمَواعيدَ، وَ النَّصائِحَ و العِبَرِ، لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ. فَيُؤمِنونَ وَ يُطيعُونَ. (قمى مشهدى، ج 10، ص 80)
3ـ9ـ در تفسير نور در ذيل آيه (وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ) چند پيام ذكر گرديده كه از جمله آنها اين است :
1. آيات قرآن داراى يك نوع همسويى و پيوستگى است.
2. همه آيات الاهى كتب آسمانى و رهبران دينى يك حرف و هدف را دنبال مى‌كنند. (تفسير نور، ج 9، ص 70 و 71)
نكته مهم: بايد دانست كه قرآن به تنهايى براى تذكّر كافى نيست.
حضرت على 7 در نهج البلاغه مى‌فرمايد:
كِتابُ اللهِ تُبصِرونَ بِهِ وَ تَنطِقُونَ بِهِ وَ تَسْمَعُونَ بِهِ، يَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ وَ يَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلى بَعْضٍ وَلا يَخْتَلِفُ فِي اللهِ وَلا يُخْالِفُ بِصْاحِبِه عَنِ اللهِ.
اين كتاب خداست كه با آن حقايق را مى‌بينيد و با آن سخن مى‌گوييد و به كمك آن مى‌شنويد. بعضى از آن به بعضى ديگر سخن مى‌گويد و برخى گواه بر برخى ديگر مى‌باشد. درباره خدا سخنى به خلاف و اختلاف نگفته است و كسى كه با آن مصاحبت كند، وى را از خدا جدا نمى‌سازد. (نهج البلاغه، خ 133)
تفسير قرآن به قرآن نيز مخاطبان قرآن را به عترت ارجاع مى‌دهد كه بدون آنها تفسير حقيقت قرآن به يارى قرآن نيز تمام نمى‌شود. از اين رو، حضرت اميرالمؤمنين 7 درباره اولياى الاهى يعنى معصومين : مى‌فرمايد:
إنَّ أوْلِياءَ اللهِ هُمُ الَّذينَ نَظَرُوا إلى باطِنِ الدُّنيا إذا نَظَر النّاسُ إلى ظاهرِها... بِهِم عُلِمَ الْكِتابُ وَ بِهِ عَلِمُوا. وَ بِهِم قامَ الْكِتابُ وَ بِهِ قامُوا...
دوستان خدا كسانى‌اند كه به درون دنيا نگريستند، هنگامى كه مردم برون آن را ديدند... كتاب خدا به وسيله آنان دانسته شد و آنان به كتاب خدا دانايند. كتاب به واسطه آنان برپاست و آنان به كتاب برپايند. (نهج البلاغه، حكمت 432)
اينان پرسشهاى خاصّى در محضر قرآن مطرح مى‌كنند و پاسخ صائب از قرآن دريافت مى‌دارند كه ديگران از طرح آن پرسشها و شنيدن پاسخ قرآن ناتوان‌اند. و اين در واقع استنطاق قرآن است.
حضرت اميرالمؤمنين 7 مى‌فرمايد:
ذلِکَ القُرْآنُ فَاستَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لكِنْ أُخْبِرُكُم عَنْهُ. ألا إنَّ فيهِ عِلْمَ ما يَأتي، وَ الحَديثَ عَنِ الماضي، وَ دَواءَ دائِكُمْ، وَ نَظْمَ ما بَيْنَكُمْ.
اين قرآن را به سخن درآوريد و هرگز او به زبان عادى سخن نمى‌گويد؛ امّا من از او به شما آگاهى مى‌دهم. بدانيد در قرآن علوم آينده و اخبار گذشته و داروى بيماريها و نظم حيات اجتماعى شماست. (نهج البلاغه، خطبه 158)
مراد اين است كه قرآن اگر چه نور، ذكر و «تِبياناً لِكُلِّ شيء» است، ولى استنطاق و به سخن در آوردن و نكته‌يابى از قرآن در حدّ اعلى غير از معصومين : كار هركس نيست و بعضاً نتيجه معكوس مى‌دهد...
(وَ لاَ يَزِيدُ آلظَّالِمِينَ إِلاَّ خَسَاراً) (اسراء (17) / 82) و به تنهايى براى تذكّر كافى نيست و اين هدف بدون امامت تأمين نمى‌شود. 

زانكه از قرآن بسى گمره شدند         زين رسن قومى درونِ چَه شدند
مر رسن را نيست جُرمى اى عنود          چون تو را سوداى بالا سر نبود
4. روايات ذيل آيه
4ـ1) در اصول كافى : حسين‌بن محمّد عن معلى‌بن محمّدبن جمهور عن حمّادبن عيسى عن عبدالله‌بن جندب قال: سَألْتُ اَباالْحَسَنِ 7 عَنْ قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ: (وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ آلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ) قَالَ اِمامٌ اِلى اِمامٍ.... از عبدالله‌بن جندب روايت است كه مى‌گويد: از امام كاظم 7 معناى آيه (وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ آلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ) را پرسيدم. حضرت در پاسخ فرمودند: مراد آن است كه براى هدايت مردم، امامى بعد از امام ديگر تعيين نموديم. (الكلينى، الكافى، ج 1، ص 343)
4ـ2) همين حديث در امالى شيخ طوسى نيز آمده است. (الطّوسى، الامالى، ج 1، ص 300)
4ـ3) در مناقب ابن‌شهر آشوب نيز حديث فوق نقل شده است و مراد از قول به امام بعد از امام (سلام الله عليهم) تطبيق داده شده است. (ابن‌شهر آشوب، ج 3، ص 96)
4ـ4) علّامه مجلسى سه روايت از امام صادق 7 نقل نموده كه در دو مورد به عبارت «امام بعد از امام» و در يك مورد به عبارت «امام الى امام» تعبير شده است. (مجلسى، محمّدباقر، بحارالانوار، ج 23، ص 31 ـ 30) وى، در موضع ديگر، ذيل جمله‌اى از زيارت جامعه كبيره چنين آورده است:
وَالرَّحْمَةُ الْمَوصُوْلَةُ أيْ اَلْغَيْرِ الْمُنْقَطِعَةِ، فَانَّ كُلَّ إمامٍ بَعْدَهُ إمامٌ، كَما فُسِّرَ قَوْلُهُ تَعالى «وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ آلْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» بِذلِکَ فِي بَعْضِ الاْخْبارِ أو الْمَوْصُولَةُ بَيْنَ الله وَ بَيْنَ خَلْقِهِ...
يعنى ائمّه : جمعى هستند كه در مقام مظهريّت رحمت و ظهور و بروز آن انقطاعى نداشته و پيوسته به يكديگر اتّصال و پيوند دارند. (بحارالانوار، ج 102، كتاب المزار، باب الزّيارات الجامعه، ص 140) علّامه مجلسى در جاى ديگر آورده است: وَمَثَلُكُمْ مَثَلُ النُّجُوِم، كُلَّما غابَ نَجْمٌ، طَلَعَ نَجْمٌ اِلى يَوْمِ القِيامَةِ. (مجلسى، بحارالانوار، ج 23، ص 126) هر ستاره‌اى كه از آسمان ولايت غروب كند، كوكبى دگر جايگزين آن مى‌گردد.
اين امر پيوسته ادامه داشته و دارد. و امروز رحمت موصوله، آن رحمت واسعه‌اى است كه از سال 260 هجرى قمرى آغاز شده و ما امروز در سايه هماى رحمت حضرتش قرار داريم؛ يعنى حضرت ولىّ عصر، عجّل الله فرجه الشريف.
در زيارت آن رحمت موصوله مى‌خوانيم: اَلسَّلامُ عَلَيْکَ أيُّهَا العَلَمُ الْمَنْصُوبُ وَ الْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ وَ الْغَوْثُ وَ الْرَّحْمَةُ الْواسِعَةُ وَعْدَاً غَيْرَ مَكْذُوبٍ. (مفاتيح الجنان، زيارت آل يس)
4ـ5) آيت الله العظمى لطف الله صافى گلپايگانى در كتاب «توضيحاتى پيرامون كتاب عقيده مهدويّت در شيعه اثناعشرى» ]نوشته دكتر عبدالعزيز ساشادينا [مى‌نويسد :
«اصل اينكه زمين بدون حجّت و امام باقى نخواهد ماند، اصلى است كه علاوه بر آياتى مثل (ولكلّ قوم هاد) و آيه (و لقد وصّلنا لهم القول) و آيه (يوم ندعو كلّ أُناس بإمامهم) ـ با عنايت به تفسير آنها ـ احاديث و اخبار متواتر و قطعى نيز بر آن دلالت دارد؛ ازجمله همان خبر معروف كميل‌بن زياد است، از اميرالمؤمنين 7 ـ كه در نهج‌البلاغه و كتابهاى معتبر اهل سنّت مثل «تذكرة الحفّاظ» و كتابهاى شيعه از زيديّه و اماميّه همه اتّفاق بر آن دارند ـ كه زمين از «قائم لله بحجّة» خالى نمى‌ماند: يا ظاهر و آشكار، و يا غايب و مستور.
و در «صواعق» و بعض كتابهاى ديگر اهل سنّت، از حضرت امام زين‌العابدين 7 نيز كلامى طولانى نقل كرده‌اند كه در آن به همين مسئله خالى نبودن زمين از امامى از اهل بيت : تصريح شده است. خلاصه، اين يك اصل مسلّم است كه اگر حديثى برخلاف آن پيدا شود، اگر قابل توجيه و تفسير موافق نباشد، مردود شناخته مى‌شود. اينها همه اصولى است كه حتّى در دعاهايى كه از ائمّه اهل بيت : رسيده، به آن تأكيد و تصريح شده است. براى درك اين اصل، تنها اين فقره از دعاى حضرت امام زين‌العابدين 7 در صحيفه كامله كافى است.
در دعاى روز عرفه كه دعاى 47 است، مى‌فرمايد :
اللّهمّ إنّک أيّدت دينک في كلّ أوان، بإمام أقمته عَلَمآ لِعبادک و منارآ في بلادک، بعد أن وصلت حبله بحبلک، و جعلته الذريعة إلى رضوانک، و افترضت طاعته و حذّرت معصيته، و أمرت بامتثال أوامره و الانتهاء عند نهيه و ألّا يتقدّمه متقدّم و لايتأخّر عنه متأخّر؛ فهو عصمة اللّائذين و كهف المؤمنين و عروة المستمسكين و بهاء العالمين.
در اين فقره از دعا ـ كه در نهايت صحّت و اعتبار است ـ هركس دقّت كند، هم مذهب شيعه اماميّه را در امامت مى‌شناسد و هم مى‌فهمد كه اين شئون و مقامات، همه از اوّل براى ائمّه : ثابت بوده و كسى چيزى بر آن اضافه ننموده است. امامت اصل ثابت اسلامى است كه مثل امام زين‌العابدين 7 ـ كه تمام فِرَق اسلام به جلالت قدر او اعتراف دارند ـ اين اصل را در دعاى عرفه با اين بيانِ بلاغت نظام، بيان مى‌فرمايد.
اين اصل كه «هركس بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد، مثل مردن جاهليّت مرده است»، اصلى است كه در احاديث معتبر به اين لفظ «من مات و لم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهليّة» و لفظ‌هاى ديگر روايت شده است. ]اين اصل[ نيز خالى نماندن زمين را از امام، تأييد و اثبات مى‌نمايد. اخبار و احاديث ديگر مثل احاديث متواتر ثقلين و سفينه و امان، همه، به اين اصل دلالت دارند.
همچنين اين اصل كه امامان دوازده نفرند و همه از اهل بيت، و يازده نفر آنان از نسل على و فاطمه 8 مى‌باشند، و اوّل آنها اميرالمؤمنين 7، پس از آن امام حسن مجتبى 7 و پس از او سيّدالشّهداء امام حسين 7 و بعد از او نُه نفر از فرزندان او كه همه به اسم معرّفى شده و نُهمين آنها كه دوازدهمين امام است، حضرت مهدى 7 است، همه در احاديث متواتره ـ كه بعض آنها بعض ديگر را تأييد مى‌نمايد ـ منصوص و مبيّن است.»
5. تحليل و بررسى
براى تحليل و بررسى مطالب پيشين بايد به چند نكته توجّه كرد:
1. اهل بيت : دست‌پرورده بلاواسطه خداوندند؛ آن‌گونه كه در مقام معرّفى خود فرموده‌اند... «فَإنّا صَنائعُ رَبِّنا» ولى ديگران به يُمن آن بزرگان به تعالى و تكامل مى‌رسند «وَ النّاسُ بَعدُ صَنائِعُ لَنا». (نهج البلاغه، نامه 28)
بديهى است كه بدون امامت، هدف تذكّر تأمين نمى‌شود و آيه (لَعَلّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ) تحقّق نمى‌يابد.
2. با پايان يافتن حيات دنيوى آن بزرگواران، ولايت و حقيقت وجودى‌شان كم‌رنگ و فرسوده نمى‌شود و جايگاه رفيع‌شان همچنان پايدار است.
3. خداوند با رحمت موهوبى خود آن امامان معصوم را شاهد بر اعمال بندگان قرار داده (توبه (9) / 105) و با قرآن قرين و ملازم‌اند و به مدلول حديث قطعى الصّدور ثقلين، هيچ‌گاه از هم جدا نمى‌شوند. در نتيجه، هركس راهى معارض با راه آنان در عقيده و عمل انتخاب كند، گمراه است و جدّ و جهدش جز فاصله گرفتن از شاهراه هدايت برايش ره‌آوردى نخواهد داشت.
گو بدو چندان كه افزون مى‌دود         از مراد خود جداتر مى‌شود
4. حقيقت قرآن كريم و آيات نورانى مصحف شريف درباره آنهاست و رموز قرآن در ايشان مستقرّ و مندرج است. آنان كنوز الاهى در اين خاكدان‌اند كه گستره و قلمرو خلافت الاهى‌شان تمام عوالم هستى را فراگرفته است. آنان «امير كلام» و مالك ملك سخن‌اند و سخنشان به تعبير ابن‌سينا در مقامات العارفين «اَلْكَلامُ الواعِظُ مِنْ قائِلٍ زَكِيٍّ» گفتار پند دهنده از گوينده پاك سرشت است (اشارات و تنبيهات، نمط نهم) و به تعبير علّامه طباطبايى؛ محتواى قرآنى به صورت خطبه‌هاى اميرالمؤمنين7 در آمده است. (جوادى آملى، حكمت نظرى و عملى نهج البلاغه، ص 51)
5. زندگى واقعى و اصيل جز در سايه التزام و تمسّك به آموزه‌هاى آن ذوات                                            

مقدّسه ممكن نيست و زيستن بدون ولايت، «حيات طيّبه» محسوب نمى‌شود. همان‌گونه كه بدون قبول نبوّت، نمى‌توان به «حيات طيّبه» دست يافت.
گر مراد از زندگى جنبندگى است         خار در صحرا سراسر زندگى است
هم جُعل زنده است هم پروانه، ليك         فرقها از زندگى تا زندگى است
6. حجّت خدا، بنده برگزيده خداست كه خدا را به جميع صفات جلال و جمال مى‌ستايد و در مقابل هر جلوه‌اى از جلوات الوهيّت، يك نوع خشوع و خضوع و استكانت و كرنش و كوچكى متناسب با آن جلوه الاهى نشان مى‌دهد و در آينه كوچكى خودش بزرگى خدا را مى‌نماياند. عبد خاصّ خدا به تمام وجودش مستغرق در خداست. حجّت خدا جز به معبودش نمى‌انديشد؛ حتّى به اندازه يك لحظه در عمرى دراز. بدين روى، خداوند حكيم، در ميان كائنات، در درجه اوّل، او را محبوب خود مى‌دارد و ديگران را به بركت وجودش دوست مى‌دارد. لذا تمام نعمت را به او مى‌دهد و به بركت وجود وى ما نيز از رزق و روزى الاهى بهره‌مند مى‌شويم.
اميد كه از پيروان راستين آن مقتدايان و هاديان برتر راه صلاح و سعادت بوده باشيم كه سعادت دارين در گرو اقتدا و تمسّك به آنان و دل سپردن به مهرشان مى‌باشد آن گونه كه رسول اكرم 9 مى‌فرمايد:
مَنْ رَزَقَهُ اللهُ حَبَّ الأئمّةَ مِنْ أهْلِ بَيتي فَقَدْ أصْابَ خَيْرَ الدُّنيا وَ الاْخِرَةِ فَلايَشُكَّنَّ أحَدٌ أنَّهُ فِي الْجَنَّةِ...
هركس كه خداوند محبّت امامان از اهل بيت مرا روزى او دارد، خير دنيا و آخرت به او رسيده است و هيچ كس ترديد نورزد كه او يقيناً در بهشت است... (الصدّوق، خصال، ج 2، ص 515)
7. از مفاد احاديثى كه در ذيل آيه 51 سوره مباركه قصص نقل شده، چنين نتيجه مى‌گيريم كه مصداق اتمّ و اكمل واژه قول در آيه مذكوره امام بوده كه در اين زمان، وجود اقدس حضرت ولىّ عصر ـ عجّل الله تعالى فرجه ـ است كه مظهر لطف و                                                
تداوم امامت بر مبناى آيه 51 سوره قصص
رحمت الاهى است و هدايت بندگان جز از طريق ارتباط با آن امام همام ميسور نخواهد بود. در صورت ارتباط با ولىّ خدا و نصرت و يارى وى، بنا به تضمين خداوند عزّوجَلّ، سعادت و رستگارى و ثبات قدم در دين الاهى به انسان مى‌رسد؛ چنان كه ذيل آيه شريفه (يا اَيُّها الَّذيüنَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا واتَّقُوا الله لعلّكُم تُفْلِحُونَ) (آل عمران (3) / 200) از امام صادق 7 نقل شده است:
وَ رابِطُوا على الأئِمَّة :. (الحويزى، ج 1، ص 427)
نيز به ما وعده داده‌اند :
(يَـأَ يُّهَا آلَّذِينَ ءَامَنُواْ إِن تَنصُرُوا آللهَ يَنصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ)
اى اهل ايمان، اگر ]دين[ خدا را يارى كنيد، او نيز شما را يارى مى‌كند و گامهايتان را استوار مى‌سازد. (سوره محمّد 9 (47) / 7)
8. در واقع، در اين بيان، «ال» در «القول»، به معناى عهد ذهنى يا ذكرى نزديك‌تر است. از سويى، كلمه الاهى امامت، دست كم به عنوان يكى از مهم‌ترين مصاديق «قول» مطرح مى‌شوند. اين معنى، عمق بيشترى به «تذكّر» مى‌دهد كه هدف از «توصيل قول» بيان شده است: (لعلّهم يتذكّرون)؛ چرا كه در اين صورت، تذكّر، از ناحيه خداوند حكيم است، به واسطه امامانى كه جانشينانِ بحقّ پيامبرند؛ همان پيامبرى كه شأن اصلى او تذكّر دادن است (فذكّر إنّما أنت مذكّر...) و اين تذكّر، گاه به آيات قرآن است و گاه به حكمتهاى شفاهى حضرتش (فإنّما يسّرناه بلسانک لعلّهم يتذكّرون...) طبعآ اين تذكّرهاى شفاهى، با تذكّرهاى امامان معصوم : تداوم مى‌يابد.
اميد كه بتوانيم در عمل به آيه شريفه فوق، با حركتى خالصانه و مبتنى بر ارزشهاى برخاسته از فرهنگ قرآن و عترت، پيش برويم و قلب مقدّس امام موعود حضرت ولىّ عصر(عج) را شاد نموده و مشمول دعاهاى خير حضرتش قرار گيريم.
منابع
قرآن كريم. ترجمه استاد محمّدمهدى فولادوند. تهران: دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى، 1415ق.
نهج البلاغه. ترجمه و شرح نهج البلاغه: دكتر سيد جعفر شهيدى. تهران: شركت چاپ و نشر علمى و فرهنگى كتيبه، 1385.
. ابن‌شهر آشوب مازندرانى، ابوجعفر محمّدبن على. مناقب. قم: مطبعة العلميّة.
. ــــــــــــ. متشابه القرآن و مختلفه. انتشارات بيدار.
. ابن‌منظور. لسان العرب. بيروت: دار احياء التّراث العربى. چاپ اوّل، هجده جلدى، 1408 ق.
. ابن‌هشام، جمال‌الدّين. مغنى اللّبيب. تهران: المكتبة الاسلامية.
. ابوعلى سينا. اشارات و تنبيهات.
. آلوسى بغدادى، محمود. روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم و السبع المثانى. بيروت: دار احياء التراث العربى، 1408 ق.
. بحرانى، سيد هاشم. البرهان فى تفسير القرآن. تهران: بنياد بعثت، چاپ اوّل، 1415 ق.
. بروجردى، سيد ابراهيم. تفسير جامع. مشهد: نشر جليل.
. بلخى، مولانا جلال‌الدين محمّد. مثنوى معنوى. تهران: انتشارات علمى ـ فرهنگى.
. تفتازانى خراسانى، سعدالدين. مطوّل تفتازانى. تهران: دار الطباعة مخصوص حاج ابراهيم.
. جوادى آملى. حكمت نظرى و عملى در نهج البلاغه. نشر اسراء.
. حسن، عباس. النحو الوافى. مصر: دار المعارف.
. حسينى استرآبادى، سيد شرف‌الدين على. تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطّاهرة. قم : انتشارات جامعه مدرسين، 1409 ق.
. حوّى، سعيد. الاساس فى التّفسير. دار السلام للطباعة و النشر و التوزيع، شارع الازهر.
. الخوزى الشرتونى اللبنانى، سعيد. اقرب الموارد فى فصح العربيّة و الشوارد. چاپ افست مشريّه.
. رازى، ابوالفتوح. تفسير روض‌الجنان و روح الجنان. حسين‌بن محمّدبن احمد الخزاعى النيشابورى. مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1366 ش.
. رهنما، زين‌العابدين. قرآن مجيد با ترجمه و جمع‌آورى تفسير. تهران: چاپ كيهان.
. زمخشرى خوارزمى، ابى‌القاسم جار الله محمودبن. الكشّاف عن حقائق التنزيل و عيون الاقاويل فى وجوه التنزيل. بيروت: دار الفكر.
. صابونى، محمّدبن على. صفوة التفاسير. مكتبة جدّه.
. صدوق. خصال. تحقيق: على اكبر غفارى. قم: جامعه مدرسين حوزه علميه.
. طباطبايى، سيد محمّدحسين. الميزان فى تفسير القرآن. تهران: كانون انتشارات محمّدى، 1362.
. طبرسى طوسى، امين‌الدين ابوعلى الفضل‌بن الحسن. تفسير مجمع البيان طبرسى. بيروت: دار احياء التراث العربى، 1379 ق.
. طبرى، ابى‌جعفر محمّدبن جرير. جامع البيان فى تفسير القرآن.
. طوسى، ابوجعفر محمّدبن حسن. الامالى. قم: انتشارات دار الثقافه، چاپ اوّل، 1414 ق.
. فخر رازى. التفسير الكبير. بيروت: دار احياء التراث العربى. چاپ سوم.
. فيض كاشانى، ملامحسن. تفسير الاصفى.
. قاسمى، محمّد جمال الدين. المسمّى محاسن التأويل. بيروت: دار الفكر، 1398 ق.
. قرائتى، محسن. تفسير نور. تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى.
. قرشى، سيد على اكبر. تفسير احسن الحديث. تهران: انتشارات بنياد بعثت، چاپ اول 1370 ش.
. قرطبى، ابوعبدالله محمّدبن احمد الانصار. الجامع لاحكام القرآن قرطبى. بيروت: دار احياء التراث العربى، 1372 ق.
. قمى، ثقة المحدّثين حاج شيخ عبّاس. مفاتيح الجنان. ترجمه: سيد هاشم رسولى محلّاتى. تهران : انتشارات فراهانى.
. قمى، على‌بن ابراهيم‌بن هاشم. تفسير قمى. قم: مؤسسة دار الكتاب للطّباعة و النشر، چاپ سوم.
. قمى مشهدى، محمّدرضا. تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب. چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1366 ش.
. كرمى فريدنى، على. واژه‌هاى قرآن در ترجمه تفسير مجمع‌البيان.
. كلينى، محمّدبن يعقوب. اصول كافى. ترجمه: حاج سيّد جواد مصطفوى. تهران: دفتر نشر فرهنگ اهل بيت :، چهار جلدى.
. گنابادى، سلطانمحمّد. تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة. مترجمين: محمّد آقا رضاخانى و حشمت الله رياض.
. مجلسى، محمّدباقر. بحارالانوار. تهران: دارالكتب الاسلامية.
. مراغى. احمد مصطفى. تفسير المراغى. بيروت: دار احياء التراث.
. معلوف يسوعى، لويس. المنجد فى اللّغة و الاعلام. بيروت: دار المشرق.
. مغنيه، محمّد جواد. تفسير الكاشف. بيروت: دار العلم للملايين.
. النفى، ابوالبركات عبدالله‌بن احمدبن محمود. تفسير النفى. مصر: دارالكتب العربيه الكبرى.
. هاشمى رفسنجانى، على اكبر. تفسير راهنما.
 

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 6 دی 1391 ، 12:30
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: