اللهم و صلّ علی الطاهرة البتول، الزهراء ابنة الرسول، امّ الائمة الهادین ... و مستودعاً لحکمة؛ (بحارالانوار ، ص 181) اللهم صلّ علی فاطمة بنت نبیّک و زوجه ولیّک و امّ السبطین الحسن و الحسین ...؛(بحارالانوار، ج 99 ، ص 45) اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
تحليلى پيرامون حديث ردّ الشمس مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
شماره سفینه - سفینه 26
دوشنبه ، 13 شهریور 1391 ، 11:57

حجت الاسلام مهدی مردانی


چكيده : مقاله حاضر عهده‌دار تحليل يكى از احاديث فضائل اميرالمومنين7 به نام «ردّ الشمس» است كه در دو بخش سامان يافته است. در بخش اوّل، ديدگاه محدّثان و انديشمندان اهل سنّت درباره حديث ردّ الشمس مورد نقد و بررسى قرار گرفته است و در بخش دوم، از منظر عالمان و محدّثان شيعه به مطالعه اين حديث پرداخته شده است. شواهد و مويّدات حديث ردّ الشمس، در خاتمه ارائه شده است.
كليد واژه : ردّ الشمس / مصادر اهل سنّت / مصادر شيعه ـ شواهد و مويّدات / اسناد حديث / متن حديث.


مقدّمه
«ردّ الشمس»  ـ به معناى «بازگردانده خورشيد» ـ عنوان يكى از برجسته‌ترين فضائل امير مومنان 7 است كه عالمان و محدّثان بزرگ شيعى و سنّى از آن ياد كرده‌اند. اين فضيلت سترگ، به لحاظ امكان وقوع يا كيفيّت تحقق، فراتر از خرد عمومى است؛ بدين روى، نيازمند تحليل و اثبات است. در اين گفتار، كوشيده‌ايم تا با پرهيز از هرگونه جانبدارى و تنها با اتكاء بر معيارهاى علمى، به بررسى و تحليل اين واقعه تاريخى ـ حديثى بپردازيم. بر اين اساس و به دليل تفاوت مبانى شيعه و سنّى در ردّ يا قبول حديث، نوشتار حاضر در دو بخش سامان يافته است: در بخش اوّل، ديدگاه اهل سنّت و در بخش دوم، ديدگاه شيعه مورد مطالعه و بررسى قرار مى‌گيرد.
بنابر قول مشهور، اين اتفاق نادر، دو بار براى اميرالمومنين 7 رخ داده است: يكى در روزگار پيامبر اسلام و ديگرى در دوران خلافت ايشان. آنچه در منابع اهل سنّت گزارش، و پيرامون آن اظهار نظر شده است، تنها واقعه نخست است كه به گونه‌هاى متفاوتى نيز نقل شده است. متن گزارش نخستين ردّ الشمس بدين شرح است :
اسماء بنت عميس روايت كرده‌است كه رسول خدا 9 روزى در خانه خود بود و على 7  نيز در خدمت او. در اين هنگام، جبرئيل از جانب خداى سبحانه آمد و با پيامبر به رازگويى پرداخت. ]از آنجا كه هنگام وحى، بر آن حضرت سنگينى عارض مى‌شد و به ناچار به جايى تكيه مى‌كرد، در اينجا هم[ وقتى وحى رسيد، زانوى اميرالمومنين را بالش قرار داد ]و سر خويش را بر آن نهاد[ و سر برنداشت تا خورشيد غروب كرد. اميرالمومنين 7 نماز عصر را به همان حال نشسته خواند و به ناچار ركوع و سجده آن را به اشاره برگزار كرد. زمانى كه رسول خدا به حال عادى برگشت، به امير المومنين 7 فرمود : آيا نماز عصر را از دست دادى؟ عرض كرد: اى رسول خدا به خاطر شما و آن حالتى كه براى شنيدن وحى به شما دست داده بود، نمى‌توانستم ]سر شما را بر زمين نهاده و[ ايستاده نماز بخوانم! پيامبر به او فرمود: خدا را بخوان تا خورشيد را برايت بازگرداند و تو نمازت را ـ همان‌گونه كه از دست داده‌اى ـ ايستاده بخوانى؛ زيرا تو در حال اطاعت خدا و رسول او بوده‌اى؛ بدين سبب خداوند دعايت را مستجاب مى‌كند. اميرالمومنين 7 بازگشتن خورشيد را از خداوند درخواست كرد. خورشيد بازگشت و در همان جايى از آسمان كه وقت نماز عصر بود قرار گرفت. اميرالمومنين 7 نماز عصر را در وقت خواند و سپس خورشيد غروب كرد.
متن گزارش دومين واقعه ردّ الشمس نيز از اين قرار است :
از جويرية‌بن مسهر روايت شده كه گفت: ما به همراه اميرالمومنين علىّبن ابى‌طالب 7 از جنگ خوارج باز مى‌آمديم تا اينكه به سرزمين بابِل رسيديم و وقت نماز عصر فرا رسيد. امير المومنين 7 و لشكريان در آن زمين فرود آمدند. آن‌گاه حضرت فرمود: اى مردم، اين سرزمين مورد لعن و غضب خداوند است و در طىّ روزگار تاكنون دو بار به عذاب الاهى دچار شده و هم اكنون نيز در انتظار عذاب سوّم است. اين زمين يكى از زمينهاى موتكفه است و نخستين سرزمينى است كه در آن بت پرستيده شد؛ بنابراين هيچ پيامبر و وصىّ پيامبرى را جايز نيست كه در چنين زمينى نماز گزارد؛ ولى هركس از شما كه بخواهد مى‌تواند اينجا نماز بخواند. مردم به دو سوى جاده مايل شده و به نماز پرداختند و آن حضرت بر استر رسول خدا9 سوار شده و روانه گشت.
جويريه ]راوى خبر[ گويد: من با خويشتن گفتم: به خدا قسم من از اميرالمومنين 7 پيروى مى‌كنم و امروز حتماً بايد به ايشان اقتدا كنم. پس به دنبال آن حضرت روان شدم. به خدا سوگند هنوز از پل «سوراء» نگذشته بوديم كه خورشيد غروب كرد. من به شكّ افتادم ]كه چرا نماز حضرت فوت شد؟[ آن حضرت متوجّه من شد و فرمود: اى جويريه شكّ كردى؟ عرض كردم: بلى يا اميرالمومنين بعد آن حضرت در گوشه‌اى فرود آمد و وضو ساخت و برخاست و با كلامى سخن گفت كه نشناختم گويا كه به زبان عبرانى بود. آن‌گاه بانگ نماز برداشت. در اين هنگام به خورشيد نگريستم. به خدا قسم، ديدم كه با صداى عظيمى از ميان دو كوه بيرون آمد. آن حضرت نماز عصر را به جا آورد و من با او نماز گزاردم. هنگامى كه از نماز فارغ شديم، شب ـ همچنان كه قبلاً فرارسيده بود ـ دوباره همه جا را فراگرفت.
حديث ردّ الشمس در منابع اهل سنّت
بى‌گمان، نخستين گام در مسير اعتبارسنجى يك حديث، شناخت مصادر و منابعى است كه به گزارش آن پرداخته‌اند. اين امر، با توجّه به قدمت تاريخى مصادر و جايگاه علمى مولّفان آنها اثرى شايان در قضاوت نهايى ما درباره حديث خواهد داشت. از اين‌رو، در بررسى حديث رد الشمس در حوزه اهل سنّت شايسته است كه ابتدا به معرّفى مصادر و منابعى بپردازيم كه اين حديث را گزارش كرده‌اند. در اين ميان، برخى از بزرگان اهل سنّت علاوه بر گزارش حديث، با توثيق سند يا تصحيح محتواى حديث، بر ارزش و اعتبار آن نيز مهر تأييد زده‌اند.
1. ابو الحسن عثمان‌بن ابى‌شيبة العبسى الكوفى (م239)؛ وى برادر «ابوبكربن ابى‌شيبه» صاحب «المصنف» است و حديث ردّ الشمس را در «سنن» نقل كرده است. اين نخستين گزارشى است كه در منابع اهل سنّت به ثبت رسيده است.
2. أبو جعفر احمدبن صالح الطبرى المصرى (م248)؛ ابوجعفر طبرى يكى از پيش‌كسوتان حديث اهل سنّت است كه حتّى بخارى در صحيح خود از او روايت نقل كرده است. وى حديث ردّ الشمس را به دو طريق، از اسماء بنت عميس گزارش كرده و درباره اعتبار آن نيز گفته است:
لا ينبغي لمن سبيله العلم التخلّف عن حفظ حديث أسماء بنت عميس الّذي روته فى ردّ الشمس لأنّه من علامات النبوّة.
3. محمّدبن الحسين الأزدى (م277)؛ وى علاوه بر نقل حديث در كتاب «المناقب»، به صحت آن نيز اعتراف نموده است. ابن‌حجر عسقلانى در اين باره مى‌گويد:
قال ابن‌النديم في تاريخ حلب: قدم ]الأزديّ[ على سيف الدولة ابن‌حمدان فأهدى له كتابا في مناقب عليّ ـ رضي الله عنه ـ وقد وقفت عليه بخطّه و فيه أحاديث منكرة تتضمّن تنقيص عائشة و غيرها و صحّح ردّ الشمس على عليّ...
4. ابوبكر عمروبن ابى‌عاصم الضحّاك (م287)؛ وى اين حديث را در «كتاب السنّة» نقل كرده است:
ثنا أبو بكر حدّثنا عبيد الله‌بن موسى عن فضيل‌بن مرزوق عن إبراهيم‌بن الحسن عن فاطمة بنت الحسين عن أسماء بنت عميس قالت: كان رسول الله9 يوحى إليه و رأسه في حجر عليّ رضى الله عنه...
5. ابو بشر محمّدبن احمد الدولابى (م310) در كتاب «الذريّة الطاهرة» اين حديث را گزارش نموده است:
حدّثني اسحاق‌بن يونس حدّثنا سويدبن سعيد عن المطلب‌بن زياد عن إبراهيم‌بن حبّان عن عبدالله‌بن حسن عن فاطمة بنت حسين عن الحسين7 قال: كان رأس رسول الله 9 في حجر عليّ و كان يوحى إليه فلمّا سرى عنه قال يا عليّ صلّيت العصر؟ قال لا. قال: اللّهمّ إنّک تعلم أنّه كان في حاجتک و حاجة رسولک فرُدّ عليه الشمس. فردّها عليه فصلّى و غابت الشمس.
6. ابو جعفر احمدبن محمّد الطحاوى (م321)؛ وى حديث ردّ الشمس را در كتاب «مشكل الآثار» به دو طريق نقل كرده و در اعتبار آن گفته است: «هذان الحديثان ثابتان و رواتهما ثقات.» (اين دو حديث، درست و راويان آنها ثقه است.)
گفتنى است كه اين نقل و تصحيح به كرات توسط عالمان اهل سنّت گزارش شده است؛ لكن در چاپهاى موجود كتاب، اثرى از حديث ديده نمى‌شود. علّامه امينى در اين‌باره مى‌گويد: «تواتر نقل هذا التصحيح عن أبيجعفر الطحاويّ في كتب القوم... غير أنّ يد الطبع الأمينة على ودائع الاسلام حرّفه عن مشكل الآثار.»
7. ابوجعفر محمّدبن عمرو العقيلى (م322) در كتاب «الضعفاء الكبير»؛ وى پس از نقل اين حديث بى آنكه خرده‌اى بر آن بگيرد، تنها به تنافى اين حديث با روايت ابوهريره اشاره مى‌كند كه در ادامه بحث، بدان پاسخ داده خواهد شد :
حدّثنا أحمدبن داود قال حدّثنا عمّاربن مطر قال حدّثنا فضيل‌بن مرزوق عن إبراهيم‌بن الحسن عن فاطمة بنت الحسين عن أسماء بنت عميس قالت: كان رسول الله 9 يوحى إليه ورأسه في حجر عليّ و لم يكن عليّ صلّى العصر. فقال النّبي 9 إنّ عليّاً كان في طاعتک فاردد عليه الشمس. قالت أسماء: فوالله لقد رأيتها غابت ثمّ طلعت بعد ما غابت... فالرواية فيه لينة وقد روى هشام‌بن حسان عن محمّدبن سيرين عن أبى هريرة أن النبي 9 قال: لم تردّ الشمس إلا على يوشع‌بن نون.
8. ابوالقاسم سليمان‌بن احمد الطبرانى (م360) در «المعجم الكبير»؛ طبرانى در اين كتاب، حديث ردّ الشمس را با اسناد متعدّدى گزارش كرده است و همين امر باعث شده كه بسيارى از محدّثين متأخّر اهل سنّت به اين كتاب استناد كنند.
حدّثنا إسماعيل‌بن الحسن الخفاف، ثنا أحمدبن صالح، ثنا محمّدبن ابى‌فديک، أخبرني محمّدبن موسى الفطريّ، عن عون‌بن محمّد عن أمّ جعفر، عن أسماء بنت عميس انّ رسول الله 9 صلّى الظهر بالصهباء ثم ارسل عليا في حاجة...
9. أحمدبن موسى ابن‌مردويه الاصفهانى (م410) در «مناقب على‌بن أبى‌طالب»؛ وى در اين كتاب به سه طريق اين حديث را نقل كرده است:
عن أسماء بنت عميس و أم سلمة و جابربن عبدالله الأنصارى و أبى سعيد الخدرى و الحسين‌بن على رضى الله عنهم: أن النبى 9 كان ذات يوم فى منزله و عليّ بين يديه إذ جاء جبرئيل يناجيه عن الله عز و جل فلما تغشى الوحى توسد فخذ عليّ و لم يرفع حتّى غابت الشمس. فصلّى العصر جالساً إيماء فلمّا أفاق قال لعليّ: فاتتک العصر؟ فقال: صلّيتها إيماء. فقال: ادع الله يردّ عليک الشمس حتّى تصلّيها قائماً في وقتها فإنّه يجيبک لطاعتک الله و رسوله. فسأل الله في ردّها فردّت عليه حتّى صارت في موضعها من السماء وقت العصر، فصلّاها ثم غربت.
از بررسى مصادر و منابع ياد شده چنين استفاده مى‌شود كه حديث ردّ الشمس صاحب پيشينه‌اى كهن و قابل قبول است و همين امر موجب حصول اطمينان به صدور اين حديث مى‌گردد. علاوه بر آنكه نقلهاى فراوان و اسناد متعدد حديث در كنار تصريح بزرگانى چون احمدبن صالح طبرى، محمّدبن حسين ازدى و احمدبن محمّد الطحاوى به صحّت، اين معنا را قوّت مى‌بخشد.
مخالفان حديث ردّ الشمس
با آنكه بسيارى از بزرگان و محدّثان اهل سنّت، حديث ردّ الشمس را در آثار خود گزارش نموده و حتّى در برخى موارد بر صحّت و اعتبار آن نيز تأكيد ورزيدند، بعضى از عالمان اهل سنّت، كه به تعصّب و عناد با شيعه شهره‌اند ـ به مخالفت با اين حديث پرداخته و آن را جعلى و ساختگى شمردند.
اين جريان فضيلت‌ستيز، با عبدالرحمن‌بن على‌بن الجوزى (م597) در كتاب «الموضوعات» آغاز و پس از او توسط شاگردان و پيروان وى ادامه يافت؛ افرادى چون: تقى‌الدين احمدبن تيميّة (728) در «منهاج السنّة»، محمّدبن ابى‌بكر معروف به ابن‌قيم الجوزيّة (751) در «المنار المنيف»، ابوالفداء اسماعيل‌بن كثير(774) در «البداية و النهاية» و ابن‌حزم اندلسى در «الملل و النحل» از اين گروه‌اند. گفتنى است كه اشكالاتى كه از سوى اين افراد بر حديث ردّ الشمس گرفته شده، در دو محور سند و متن حديث خلاصه مى‌شود كه بيشتر آنها توسط ديگر عالمان اهل سنّت پاسخ داده شده است.
الف) اشكال سندى:
ابن‌جوزى در باب يازدهم الموضوعات، پس از آنكه به نقل حديث ردّ الشمس مى‌پردازد، ضعف سند را دليل بر وضع حديث مى‌شمرد و مى‌گويد:
... هذا حديث موضوع بلا شکّ و قد اضطرب الرواة فيه... و «أحمدبن داوود» ليس بشيء. قال الدارقطنيّ: متروک كذّاب. و قال ابن‌حبّان: كان يضع الحديث. و «عمّاربن مطر» قال فيه العقيليّ: كان يحدّث عن الثقاة بالمناكير. و قال ابن‌عديّ: متروک الحديث. و «فضيل‌بن مرزوق» ضعّفه يحيى. و قال ابن‌حبّان: يروى الموضوعات و يخطئ على الثقاة.
وى همچنين با ذكر طريق ديگرى از حديث  به نقد راويان آن پرداخته و گفته است :
و هذا حديث باطل. أمّا «عبدالرحمن‌بن شريک» عن أبيه، فقال أبوحاتم الرازيّ: هو واهي الحديث. قال المصنّف: قلت و أنا فلا أتّهم بهذا إلّا «ابن عقدة» فإنّه كان رافضيّاً يحدّث بمثالب الصحابة.
پاسخ  :
1. عدم اعتبار كتاب الموضوعات :
روشن است كه ابن‌جوزى تنها با استناد به ضعف برخى از روات، حديث ردّالشمس را باطل و موضوع خوانده است. امّا اين سخن، با انتقادات زيادى از سوى عالمان اهل سنّت مواجه گرديده است تا آنجا كه حتّى برخى اصل كتاب «الموضوعات» را زير سوال برده و آن را نامعتبر دانسته‌اند. شهاب الخفاجى در اين‌باره مى‌گويد:
و قد قال خاتمة الحفّاظ السيوطيّ و كذا السخاويّ أنّ ابن‌الجوزيّ في موضوعاته تحامل تحاملاً كثيراً حتّى أدرج فيه كثيراً من الأحاديث الصحيحة كما أشار إليه ابن‌الصلاح.
همچنين احمد الزينى الدحلان در كتاب «السيرة النبويّة» گفته است:
... لاعبرة بإخراج ابن‌الجوزيّ لهذا الحديث في الموضوعات؛ فقد أطبق العلماء على تساهله في كتاب الموضوعات حتّى أدرج فيه كثيراً من الأحاديث الصحيحة.
2. عدم اعتبار اتّهام ابن‌جوزى :
از سوى ديگر، برخى از عالمان اهل سنّت اذعان داشته‌اند كه ادّعاى ابن‌جوزى نسبت به وضع حديث ردّ الشمس، ادّعايى باطل بوده و او اشتباه بزرگى را مرتكب شده است. ابن‌حجر عسقلانى در اين‌باره گفته است :
و روى الطحاويّ و الطبرانيّ في الكبير و الحاكم و البيهقّي في الدلائل عن أسماء بنت عميس أنّه دعا لمّا نام على ركبة عليّ ففاتته صلاة العصر فردّت الشمس حتّى صلّى عليّ ثمّ غربت. و هذا أبلغ في المعجزة و قد أخطأ ابن‌الجوزيّ بإيراده له في الموضوعات و كذا ابن‌تيميّة في كتاب الردّ على الروافض في زعم وضعه.
3. وجود اسناد و طرق معتبر :
به گواهى دانشمندان و محدّثان اهل سنّت، حديث ردّ الشمس داراى اسناد و طرق متعدّدى است كه در منابع معتبرى همچون «المعجم الكبير» طبرانى ذكر شده است. از اين‌رو، بديهى است كه اگر برخى از اسناد حديث ضعيف باشد، نمى‌توان ديگر طرق آن را ناديده گرفت. اين در حالى است كه به اعتراف بعضى از بزرگان، حديث ردّ الشمس به غير از طرقى كه بدان خرده گرفته شده، داراى اسناد معتبرى نيز هست؛ چنان كه على‌بن ابى‌بكر الهيثمى (م807) با توثيق يكى از اسناد حديث گفته است :
عن أسماء بنت عميس: أنّ رسول الله 9 صلّى الظهر بالصهباء... رواه كلّه الطبرانيّ بأسانيد و رجال أحدها رجال الصحيح عن إبراهيم ابن‌حسن و هو ثقةٌ، وثّقهُ ابن‌حبّان.
همچنين علّامه احمدبن محمّد القسطلانى (م923) در كتاب «المواهب اللدنيّة» تصريح كرده است :
رواه ]أي حديث ردّ الشمس[ الطبرانيّ في معجمه الكبير بإسناد حسن.
و محمّدبن يوسف الصالحى الشامى (م942) نيز در رساله «مزيل اللّبس عن حديث ردّ الشمس» نوشته است:
... قال الحافظ مُغَلْطاي في «الزهر الباسم» بعد أن أورد الحديث من عند جماعة لا يلتفت لما أعلّه به ابن‌الجوزيّ من حيث إنّه لم يقع له الإسناد الذيّ وقع لهولاء.
4. توثيق راويان حديث ردّ الشمس :
و سرانجام اينكه حتّى همان راويانى كه توسط برخى از رجاليون اهل سنّت محكوم به ضعف گرديدند، توسط عدّه ديگرى از صاحب نظران علم رجال توثيق شده‌اند؛ الامام العينى الحنفى (م855) در «عمدة القارى» مى‌نويسد :
و قد وقع ذالک ]ردّ الشمس[ أيضاً للإمام عليّ ـ رضي الله عنه ـ أخرجه الحاكم عن أسماء بنت عميس... و هو حديث متّصل و رواته ثقات و إعلال ابن‌الجوزيّ هذا الحديث لا يلتفت إليه.
همچنين جلال الدين السيوطى (م911) در ردّ تضعيفات بيان شده مى‌گويد :
قلت: «فضيل» الذيّ أعلّ به الطريق الأوّل ثقة صدوق احتجّ به مسلم في صحيحه و خرّج له الأربعة. و «عبد الرحمن‌بن شريک» و إن وهّاه أبوحاتم فقد وثّقه غيره و روى عنه البخاريّ في الأدب. و «ابن‌عقدة» من كبار الحفّاظ... و «داوود» وثّقه قوم و ضعّفه آخرون.
ب) اشكالات متنى:
يكى ديگر از اشكالاتى كه مخالفان حديث ردّ الشمس مطرح كرده‌اند، شبهاتى است كه متوجّه متن و محتواى حديث است كه نخستين و مهم‌ترين آنها ادّعاى مغايرت اين حديث با روايت نبوى است كه فرمود: «إنّ الشمس لم تحبس لأحد إلّا يوشع‌بن نون.»
طبق مفاد اين حديث، خورشيد تنها براى وصى حضرت موسى «يوشع‌بن نون» نگه داشته شده است و اين حصرِ روايت با بازگشت خورشيد براى اميرالمومنين منافات دارد.
پاسخ :
در پاسخ اين اشكال، صرف نظر از بررسى سندى حديث، بايد گفت كه مدلول حديث ردّ الشمس با مدلول روايت نبوى كاملاً متفاوت است؛ چراكه بنابر روايت نبوى آنچه اتفاق افتاد «حبس الشمس» بوده است؛ يعنى خورشيد مدتى ديرتر از زمان مغرب، غروب كرد؛ در حالى كه طبق مفاد حديث ردّ الشمس، خورشيد پس از غروب دوباره بازگشت و در واقع «ردّ الشمس» صورت گرفت. اين پاسخ را برخى از بزرگان اهل سنّت همچون ابوجعفر الطحاوى و ابن‌رشد بيان كرده‌اند :
و أجاب الطحاويّ في مشكل الآثار و تبعه ابن‌رشد في مختصره بأنّ حبسها غير ما في الحديث أسماء من ردّها بعد الغروب.
پاسخ ديگر اين است كه حصر موجود در روايت نبوى، بر زمان انبياء سابق حمل شده و شامل دوران پيامبر اسلام نمى‌شود؛ زيرا طبق گزارش محدّثين اهل سنّت، قضيّه ردّ الشمس براى شخص رسول خدا 9 نيز اتفاق افتاده است؛ چنان‌كه ابن‌حجر عسقلانى به نقل از منابعى چون مغازى ابن‌اسحاق، الاوسط طبرانى و الشفاء قاضى عياض اين واقعه را گزارش كرده است :
ما ذكره يونس‌بن بكير في زياداته في مغازيّ ابن إسحاق أنّ النّبيّ 9 لمّا أخبر قريشاً صبيحة الإسراء أنّه رأى العير التي لهم وإنّها تقدم مع شروق الشمس فدعا الله فحبست الشمس حتّى دخلت العير. و هذا منقطع؛ لكن وقع في الأوسط للطبرانيّ من حديث جابر أنّ النبيّ 9 أمر الشمس فتأخّرت ساعة من نهار. و إسناده حسن... و أما ما حكى عياض أن الشمس ردّت للنبيّ9 يوم الخندق لمّا شغلوا عن صلاة العصر حتّى غربت الشمس فرّدها الله عليه حتّى صلّى العصر، كذا قال و عزاه للطحاويّ. و الذي رأيته في مشكل الآثار للطحاويّ، ما قدّمت ذكرُه من حديث أسماء. فإن ثبت ما قال، فهذه قصّة ثالثة. والله أعلم.
از طرفى، امام شافعى نيز اذعان داشته است كه هيچ معجزه‌اى براى پيامبران گذشته واقع نشده است مگر آنكه نظير يا بالاتر از آن، براى خاتم پيامبران نيز واقع شده است: «ما أوتي نبيّ معجزة إلّا أوتي نبيّنا 9 نظيرها أو أبلغ منها.»
امّا دومين اشكالى كه توسط ابن‌جوزى در «الموضوعات» مطرح شده، عدم فايده بازگشت خورشيد است؛ به اين معنا كه با غروب خورشيد، نماز على7 قضا گرديد و بازگشت دوباره خورشيد تأثيرى در نماز قضا شده نداشته است و در واقع نماز امام 7 ادا محسوب نمى‌شود:
و من تغفيل واضع هذا الحديث أنّه نظر إلى صورة فضيلة و لم يتلمح إلى عدم الفائدة؛ فإنّ صلاة العصر بغيبوبة الشمس صارت قضاء فرجوع الشمس لايعيدها أداء.
اگرچه ضعف و سستى اين اشكال آن قدر آشكار است كه ديگر جايى براى پاسخ باقى نمى‌ماند؛ امّا براى اثبات بى‌اساسى آن، جوابهايى را كه از سوى عالمان اهل سنّت بيان شده است، نقل مى‌كنيم :
احمدبن حجر الهيثمى المكى (م974) در «الصواعق المحرقة» ضمن بزرگداشت اين رويداد بزرگ، در پاسخ به اين اشكال ابن‌جوزى مى‌گويد :
و من كراماته الباهرة أنّ الشمس ردّت عليه لمّا كان رأس النبيّ 9 في حجره... و زَعمُ فوات الوقت بغروبها فلا فائدة لردّها، في محل المنع؛ بل نقول كما أنّ ردّها خصوصيّة كذالک إدراک العصر الآن أداءً خصوصيّة و كرامة.
همچنين الشهاب الخفاجى در شرح الشفاء مى‌نويسد :
و إنكار ابن‌الجوزيّ فائدة القضاء لا وجه له فإنّها فاتته بعذر مانع عن الأداء و هو عدم تشويشه على النبيّ 9 و هذه فضيلة. فلمّا عادت الشمس حاز فضيلة الأداء ايضاً. و قد قال ابن‌حجر في شرح الإرشاد: لو غربت الشمس ثمّ عادت عاد الوقت أيضاً.
و سرانجام قرطبى در «التذكرة» تصريح مى‌كند:
فلو لم يكن رجوع الشمس نافعاً و أنّه لايتجدّد الوقت لما ردّها عليه.
ارزيابى
با توجّه به آنچه بيان شد، مى‌توان نتيجه گرفت كه اوّلين گزارش حديث ردّالشمس (واقعه زمان پيامبر) نزد اهل سنّت ثابت و پذيرفته شده است و ضعف برخى از طرق آن، با كثرت گزارشها جبران شده و لطمه‌اى به اصل واقعه نمى‌رساند؛ چنان‌كه ملّا على القارى در شرح «الشفا» گفته است:
و أمّا ردّ الشمس له 9 فاختلف المحدّثون في تصحيحه و ضعفه و وضعه و الأكثرون على ضعفه ]ولكن[ فهو في الجملة ثابت بأصله و قد يتقوّى بتعاضد الأسانيد إلى أن يصلّ إلى مرتبة حسنة فيصحّ الاحتجاج به.
حديث ردّ الشمس در منابع شيعه
آن‌گاه كه عالمان و محدّثان بزرگ اهل سنّت گزارشهاى مختلف حديث ردّالشمس را به ثبت رسانده، به تصحيح و تأييد محتواى آن پرداخته و در برابر خرده گيريهاى هم‌كيشان خود به دفاع برخاستند، به روشنى، معلوم مى‌گردد كه انديشمندان و محدّثان بنام شيعه چگونه رفتار مى‌كنند و اقبال آنان به اين فضيلت علوى چگونه است. مرزبانان سرزمين انديشه و عقيده، از روزگار وقوع، به ثبت و ضبط اين حادثه شگفت پرداختند و در نشر آن خالصانه كوشيدند. گواه اين رويكرد و اقبال، گزارشهاى فراوانى است كه در مصادر كهن و معتبر شيعى به ثبت رسيده است.
1. نصربن مزاحم المنقرى (م212)؛ وى كه از شخصيتهاى مورد وثوق اهل خبر و حديث است در كتاب «وقعة الصفين» به نقل دومين واقعه ردّ الشمس پرداخته است :
نصر عمر حدّثني عمربن عبدالله‌بن يعلى‌بن مرّة الثقفيّ عن أبيه عن عبد خير قال: كنت مع عليّ أسير في أرض بابل قال و حضرت الصلاة صلاة العصر: قال: فجعلنا لا نأتي مكاناً إلّا رأيناه أفيح من الآخر. قال: حتّى أتينا على مكان أحسن منّا رأينا و قد كادت الشمس أن تغيب. قال: فنزل عليّ و نزلت معه قال فدعا الله فرجعت الشمس كمقدارها من صلاة العصر قال فصلّينا العصر ثمّ غابت الشمس...
2. محمّدبن حسن‌بن فرّوخ الصفّار (م290) در كتاب «بصائر الدرجات»؛ اين كتاب از معتبرترين اصولى است كه از زمان نگارش تا كنون، پيوسته مورد توجّه علما، فقها و بزرگانى چون: ثقة الاسلام كلينى در كافى، شيخ حرّ عاملى در وسائل الشيعه و علّامه مجلسى در بحار الانوار بوده است.
حدّثنا أحمدبن محمّد عن الحسين‌بن سعيد عن عبدالله‌بن بحر عن عبدالله مسكان عن أبى‌بصير عن أبي المقدام عن جويرية‌بن مسهر قال: أقبلنا مع أمير المومنين 7 من قتل الخوارج حتّى إذا قطعنا في أرض بابل حضرت صلاة العصر. قال: فنزل أميرالمومنين و نزل الناس فقال أميرالمومنين: يا أيّها الناس، إنّ هذه الأرض ملعونة و قد عذّبت من الدهر ثلاث مرّات و هي إحدى الموتفكات و هى أوّل أرض عبد فيها وثن إنّه لا يحلّ لنبيّ و لوصيّ نبيّ أن يصلّي فيها...
3. عبدالله‌بن جعفر الحميرى (اواخر قرن سوم) در «قرب الاسناد»؛ كتاب قرب الاسناد از اصول چهارصدگانه اوّليّه شيعه است كه از زمان نگارش تاكنون در طول بيش از هزار سال، پيوسته مورد توجّه علما و بزرگان شيعه واقع شده و رواياتش در مجموعه‌هاى بزرگ روايى نقل شده است كه از جمله آنها الكافى شيخ كلينى، من لايحضره الفقيه و خصال شيخ صدوق و تهذيب شيخ طوسى است.
محمّدبن عبد الحميد عن أبي جميلة عن أبي عبدالله 7 قال صلّى رسول الله9 العصر فجاء عليّ 7 و لم يكن صلّاها فأوحى إلى رسول الله9 عند ذلک فوضع رأسه في حجر عليّ 7 فقام رسول الله9 عن حجره حين قام و قد غربت الشمس فقال: يا عليّ ما صلّيت العصر؟ قال: لا يا رسول الله 9. فقال رسول الله 9: اللّهمّ إنّ عليّاً 7 كان في طاعتک فاردد عليه الشمس. فردّت عليه الشمس عند ذلک.
4. محمّدبن سليمان الكوفى القاضى (م322) در كتاب «مناقب الامام اميرالمومنين»؛
محمّدبن سليمان قال: حدّثنا أبوسعيد محمّدبن سليمان قال: حدّثنا محمّدبن أحمدبن الحسين الهارونيّ قال: حدّثنا يعقوب‌بن سفيان قال: حدّثني محمّدبن رافع النيسابوريّ قال: حدّثني ابن‌أبيفديک قال: حدّثني محمّدبن موسى عن عون عن أمّه عن أسماء أنّ رسول الله 9 صلّى الظهر بالصهباء ثم أرسل عليّاً في حاجة...
5. ثقة الاسلام كلينى (م329) در كتاب «الكافى»؛
عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَى قَالَ دَخَلْتُ أَنَا وَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ7 مَسْجِدَ الْفَضِيخِ فَقَالَ: يَا عَمَّارُ تَرَى هَذِهِ الْوَهْدَةَ ... قَالَ كُنْتُ أَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ9 قَاعِدَيْنِ فِيهَا إِذْ وَضَعَ رَأْسَهُ فِي حَجْرِي ثُمَّ خَفَقَ حَتَّى غَطَّ وَ حَضَرَتْ صَلَاةُ الْعَصْرِ فَكَرِهْتُ أَنْ أُحَرِّک رَأْسَهُ عَنْ فَخِذِي...
6. ابن‌عقده كوفى (م333) در كتاب «فضائل امير المومنين»؛
حدّثنا الفضل‌بن يوسف الجعفيّ حدّثنا محمّدبن عقبة عن محمّدبن الحسين عن عون‌بن عبدالله عن أبيه عن أبي رافع قال: رقد رسول الله 9 على فخذ عليّ و حضرت صلاة العصر و لم يكن عليّ صلّى و كره أن يوقظ النبيّ9 حتّى غابت الشمس. فلمّا استيقظ قال: ما صلّيت يا أبا الحسن العصر؟ قال: لا يا رسول الله: فدعا النبيّ 9 فردّت الشمس على عليّ كما غابت حتّى رجعت لصلاة العصر في الوقت فقام عليّ فصلّى العصر فلمّا قضى صلاة العصر غابت الشمس فإذا النجوم مشتبكة.
7. حسين‌بن حمدان الخصيبى (م334) در كتاب «الهداية الكبرى»؛
عن عليّبن أبى‌حمزة عن أبيبصير عن أبيجعفر محمّدبن عليّ 8 قال قلت: يا سيّدي كم من مرّة ردّت الشمس على جدک أميرالمومنين؟ قال: يا أبابصير ردّت له مرّة عندنا بالمدينة و مرّتين عندكم بالعراق فأمّا التي عندنا بالمدينة فإنّ رسول الله 9 صلّى العصر و خرج إلى منفسح في غربي المدينة...
8. شيخ صدوق (م381) در كتاب «من لا يحضره الفقيه»؛
وَ قَدْ رُوِيَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَک وَ تَعَالَى رَدَّ الشَّمْسَ عَلَى يُوشَعَ بْنِ نُونٍ وَصِيِّ مُوسَى 7 حَتَّى صَلَّى الصَّلَاةَ الَّتِي فَاتَتْهُ فِي وَقْتِهَا وَ قَالَ النَّبِيُّ 9 يَكُونُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كُلُّ مَا كَانَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ حَذْوَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا... فَجَرَتْ هَذِهِ السُّنَّةُ فِي رَدِّ الشَّمْسِ عَلَى أَمِيرِ الْمُوْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ 7 فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ رَدَّ اللَّهُ عَلَيْهِ الشَّمْسَ مَرَّتَيْنِ مَرَّةً فِي أَيَّامِ رَسُولِ اللَّه 9 وَ مَرَّةً بَعْدَ وَفَاتِهِ 9 أَمَّا فِي أَيَّامِه فَرُوِيَ عَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ عُمَيْسٍ أَنَّهَا قَالَتْ بَيْنََما رَسُولُ اللَّهِ 9 نَائِمٌ ذَاتَ يَوْمٍ وَ رَأْسُهُ فِى حَجْرِ عَلِيّ... وَ أَمَّا بَعْدَ وَفَاةِ النَّبِيِّ 9 فَإِنَّهُ رُوِيَ عَنْ جُوَيْرِيَةَ بْنِ مُسْهِرٍ أَنَّهُ قَالَ أَقْبَلْنَا مَعَ أَمِيرِالْمُوْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ 7.
9. سيد رضى (م406) در كتاب «خصائص الائمّه»؛
خبر ردّ الشمس و إن كان من الأخبار المشهورة؛ روى محمّدبن الحسين‌بن سعيد عن أحمدبن عبدالله عن الحسين‌بن المختار عن أبى‌بصير عن عبدالواحدبن المختار الأنصاريّ عن أبي المقدام الثقفيّ قال لي: جويرية‌بن مسهر قطعنا مع أميرالمومنين جسر الصراة في وقت العصر فقال: إنّ هذه أرض معذّبة لا ينبغى لنبيّ و لا وصيّ أن يصلّي فيها فمن أراد منكم أن يصلّي فليصلّ. قال: فتفرّق الناس يصلّون يمنة و يسرة و قلت أنا لأقلّدن هذا الرجل ديني...
10. شيخ مفيد(م413) در كتاب «الارشاد»؛
و ممّا أظهره الله تعالى من الأعلام الباهرة على يد أميرالمومنين عليّبن أبيطالب 7 ما استفاضت به الأخبار و رواه علماء السيرة و الآثار و نظمت فيه الشعراء الأشعار رجوع الشمس له 7 مرّتين في حياة النبيّ 9 مرّة و بعد وفاته مرّة أخرى. و كان من حديث رجوعها عليه في المرّة الأولى ما روته أسماء بنت عميس و أمّ سلمة زوج النبيّ 9 و جابربن عبدالله الأنصاريّ و أبوسعيد الخدريّ في جماعة من الصحابة أنّ النبيّ 9 كان ذات يوم في منزله و على 7 بين يديه إذ جاءه جبرئيل 7 يناجيه عن الله سبحانه فلمّا تغشّاه الوحي... و كان رجوعها عليه بعد النبيّ 9 أنّه لمّا أراد أن يعبر الفرات ببال اشتغل كثير من أصحابه بتعبير دوابهم و رحالهم و صلّى7 بنفسه في طائفة معه العصر فلم يفرغ الناس من عبورهم حتّى غربت الشمس...
11. شيخ طوسى(م460) در كتاب «أمالى»؛
و بهذا الإسناد عن أحمدبن رزق عن يحيى‌بن العلاء الرازيّ قال: سمعت أباجعفر 7 يقول: لمّا خرج أميرالمومنين 7 إلى النهروان وظعنوا في أوّل أرض بابل حين دخل وقت العصر فلم يقطعوها حتّى غابت الشمس. فنزل الناس يميناً و شمالاً يصلّون إلّا الأشتر وحده فإنّه قال: لا أصلّى حتّى أرى أميرالمومنين قد نزل يصلّي قال: فلمّا نزل قال: يا مالک هذه أرض سبخة و لاتحلّ الصلاة فيها فمن كان صلّى فليعد الصلاة ثم قال: استقبل القبلة فتكلّم بثلاث كلمات ما هنّ بالعربية ولا بالفارسيّة فإذا هو بالشمس بيضاء نقيّة حتى إذا صلّى بنا سمعنا لها حين انقضت خريراً كخرير المنشار.
با بررسى مصادر و منابع فوق، مى‌توان چنين نتيجه گرفت كه حديث ردّ الشمس در نزد شيعه نيز صاحب پيشينه‌اى كهن و درخشان است و همين امر موجب حصول اطمينان به صدور اين حديث مى‌گردد. علاوه بر آنكه گزارشهاى فراوان در كنار تصريح بزرگانى شيخ مفيد، شيخ صدوق و سيد رضى بر شهرت و اعتبار حديث، اين باور را قوت مى‌بخشد.
شواهد حديث رد الشمس
در كنار نقلها و گزارشهاى گسترده‌اى كه درباره حديث ردّ الشمس به ثبت رسيده است، شواهد و مويّداتى نيز وجود دارد كه قبول اين فضيلت را آسان مى‌نمايد. اين شواهد، امورى است كه نه در رتبه دليل و برهان بلكه در مرتبه‌اى فروتر، جايگاه حديث «ردّ الشمس» را استوار مى‌سازد و آدمى را در پذيرش اين واقعه شگرف يارى مى‌رساند.
1. ثبوت اصل بازگشت خورشيد
يكى از امورى كه موجب ترديد برخى در امكان حديث ردّ الشمس شده است، تصوّر خارق العادگى و بى‌مانندى اين اتّفاق است؛ چرا كه تغييرِ روال عادى نظام طبيعت و اختلال در سير هميشگى خورشيد، مسئله‌اى است كه قبول آن براى انسانهايى كه همه چيز را با محك محدود خِرد تجربى مى‌سنجند و پيوسته در برابر مسائل ناشناخته و مستحدثه موضع مى‌گيرند، بسيار دشوار است. امّا اگر بدانيم كه اين واقعه داراى سابقه و پيشينه‌اى روشن است و اصل حادثه در گذشته نيز به وقوع پيوسته است، درك و پذيرش آن آسان مى‌گردد.
در معتبرترين مصادر اهل سنّت يعنى صحيح بخارى و صحيح مسلم اين مسئله گزارش شده است:
عن أبيهريرة قال قال رسول الله 9 غزا نبيّ من الأنبياء فقال لقومه: لايتّبعني رجل ملک بضع امرأة. هو يريد أن يبني بها و لمّا يبن بها ولا أحد بنى بيوتاً ولم يرفع سقوفها ولا أحد اشترى غنماً أو خلفات وهو ينتظر ولادها فغزا فدنا من القرية صلاة العصر أو قريباً من ذلک فقال للشمس إنّک مأمورة و أنا مأمور اللّهمّ احبسها علينا فحبست حتّى فتح الله عليه فجمع الغنائم.
همچنين در كتاب شريف «من لا يحضره الفقيه» آمده است:
رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ 7 أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ سُلَيَْمانَ بْنَ دَاوُودَ 7 عُرِضَ عَلَيْهِ ذَاتَ يَوْمٍ بِالْعَشِيِّ الْخَيْلُ فَاشْتَغَلَ بِالنَّظَرِ إِلَيْهَا حَتَّى تَوَارَتِ الشَّمْسُ بِالْحِجَابِ فَقَالَ لِلْمَلَائِكَةِ رُدُّوا الشَّمْسَ عَلَيَّ حَتَّى أُصَلِّيَ صَلَاتِي فِي وَقْتِهَا فَرَدُّوهَا فَقَامَ فَمَسَحَ سَاقَيْهِ وَ عُنُقَهُ وَ أَمَرَ أَصْحَابَهُ الَّذِينَ فَاتَتْهُمُ الصَّلَاةُ مَعَهُ بِمِثْلِ ذَلِک وَ كَانَ ذَلِک وُضُوءَهُمْ لِلصَّلَاةِ ثُمَّ قَامَ فَصَلَّى فَلَمَّا فَرَغَ غَابَتِ الشَّمْسُ وَ طَلَعَتِ النُّجُومُ ذَلِک قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِناتُ الْجِيادُ فَقالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ رُدُّوها عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَ الْأَعْناق.
از امام صادق 7 روايت شده است كه روزى به هنگام عصر سليمان‌بن داوود 7 مشغول بازديد از اسبان شد و به نظاره آنان سرگرم گرديد تا خورشيد رخ در حجاب كشيد و فرو رفت. پس آن حضرت به فرشتگان دستور داد: خورشيد را بر من بازگردانيد تا نمازم را در وقت مقرّرش به جا آورم. ايشان خورشيد را بازگردانيدند. آن حضرت برخاست و مشغول وضو شد؛ به اين ترتيب كه دو ساق پاى خود و گردنش را مسح نمود و به اصحاب خود كه نماز ايشان فوت شده بود، امر كرد تا به همان ترتيب عمل كنند، وضوى ايشان براى نماز به اين نحو بود. سپس سليمان برخاست و نماز گزارد و هنگامى كه از نماز فارغ شد، خورشيد نيز غروب كرد و ستارگان بردميد. اين طبق همان فرمايش خداوند عزّ و جلّ است كه مى‌فرمايد: «و ما سليمان را به داوود عطا كرديم كه سليمان نيكو بنده‌اى بود و پيوسته به درگاه خداوند زارى و توبه داشت. بدان هنگام كه اسبان تيز تك را در وقت عصر بر او عرضه داشتند ]و او بديدن آنها از نماز غافل ماند[ پس خويشتن را ]به سرزنش[ گفت: من دوستى اين اسبان اختيار كردم و با محبّت آنان از ياد پروردگارم غافل ماندم تا آفتاب رخ در حجاب تاريكى كشيد و فرو رفت. ]اى فرشتگان به اذن خدا[ خورشيد را بر من بازگردانيد ]تا عبادت خود به موقع ادا كنم. پس اين درخواست پذيرفته شد[ و او به ساقها و گردن دست كشيد.»
2. شهرت حديث ردّ الشمس
حديث «ردّ الشمس» از جمله فضائلى است كه به دليل اقبال بزرگان شيعه و سنّى در سده هاى مختلف تاريخ، به اتّفاقى مشهور و پرآوازه مبدل گشته است كه نشانِ آن، نقلها و گزارشهاى بسيارى است كه در مصادر فريقين به ثبت رسيده است؛ امّا اين فراگيرى تنها در زمينه نقل و گزارش خلاصه نمى‌شود و در عرصه «روايت» نيز كاملاً مشهود است؛ چنان كه شمار راويانى كه اين حديث را نقل كرده‌اند به دوازده تن رسيده است :
1. امام على 7، به نقل از حافظ الحسكانى و ابو الحسن شاذان الفضلى در رساله‌هاى خود پيرامون حديث.
2. امام حسين 7، به نقل از الدولابى در الذريّة الطاهرة.
3. اسماء بنت عميس، به نقل از بسيارى از مصادر حديث.
4. عبدالله‌بن عباس، به نقل از ابن‌شاذان در مائة منقبة و خوارزمى در مناقب.
5. اَنس‌بن مالك، به نقل از محمّدبن سليمان در مناقب امير المومنين.
6. ابورافع مولى رسول الله 9، به نقل از ابن‌مغازلى در مناقب.
7. ابوسعيد خُدْرى، به نقل از حافظ الحسكانى در رساله ردّ الشمس.
8. جابربن عبدالله انصارى، به نقل از خوارزمى در مناقب و طبرانى در الاوسط.
9. ابوهُرَيره، به نقل از حافظ الحسكانى و ابو الحسن شاذان الفضلى در رساله‌هاى خود.
10. اُمّ سَلَمه، به نقل از شيخ مفيد. 
11. اباذر غفارى، به نقل از ابن‌شهر آشوب.
12. امّ هانى بنت ابى‌طالب، به نقل از ابن‌شهر آشوب. 
همچنين در عرصه «كتابت» نيز اين فراوانى به چشم مى‌خورد؛ چرا كه شمارى از انديشمندان شيعه و سنّى علاوه بر گزارش حديث ردّ الشمس در تأليفات خود، رساله‌هاى مستقلى را نيز درباره آن به نگارش درآورده‌اند كه برخى از آنها از اين قرار است :
1. الحافظ الشهير ابن‌مردويه (م410)، به نقل از البياضى در الصراط المستقيم.
2. أبى‌الحسن السنجارى نصربن عامربن وهب (م411)، شيخ الحسين‌بن عبيدالله الغضائرى.
3. ابوعبدالله حسين‌بن على البصرى البغدادى الجعل (م399)، «جواز ردّالشمس» به نقل از ابن‌شهر آشوب در مناقب.
4. اخطب خوارزم ابو المويد موفق‌بن احمد (م568)، به نقل از ابن‌شهر آشوب در مناقب.
5. محمّدبن اسعدبن على المعمر الحسنى النقيب (م588)، به نقل از ابن‌حجر عسقلانى در لسان الميزان.
6. الحافظ جلال الدين السيوطى (م911)، رساله «كشف اللبس عن حديث ردّالشمس».
7. محمّدبن يوسف الصالحى الدمشقى (م942)، رساله «مزيل اللبس عن حديث ردّ الشمس».
8. ابوبكر الوراق، «طرق من روى ردّ الشمس» به نقل از ابن‌شهر آشوب در مناقب.
9. محمّدبن الحسين الأزدى، به نقل از الحافظ الگنجى در كفاية الطالب.
10. ابوالحسن محمّدبن احمدبن شاذان الفضلى، «رساله فى طرق حديث ردّالشمس» به نقل از سيوطى در الّآللى المصنوعه.
11. الحاكم ابن‌الحذّاء الحسكانى النيسابورى، «مسأله فى تصحيح ردّ الشمس و ترغيم النواصب الشُّمس» به نقل از ابن‌كثير در البدايه و النهايه.
3. ياد كرد شاعران از حديث ردّ الشمس
يكى ديگر از شواهدى كه موجب استوارى جايگاه حديث ردّ الشمس و تثبيت اعتبار آن گشته، تصويرى است كه شعراى مسلمان از اين واقعه در اشعار خود ترسيم كرده‌اند. اين يادكرد، از روزگار پيامبر اسلام 9 آغاز و تا سده‌هاى معاصر ادامه داشته است. «حسان‌بن ثابت» نخستين شاعرى است كه از اين فضيلت ياد كرده است :
يا قوم من مثلُ عليّ و قَدْ         رُدّت له الشَّمس من المغرب
ردّت عليه الشمس من شرقها         حتّى كأنّ الشمس لم تغرب
اسماعيل‌بن محمّد، معروف به «سيد حميرى» (م173) از ديگر شعرايى است كه در قصيد «بائيه» از اين واقعه ياد نموده است :
ردّت عليه الشّمس لمّا فاته         وقت الصّلوة و قد دنت للمغرب
حتّى تبلّج نورها في وقتها         للعصر ثمّ هوت هوّى الكوكب
همچنين محمّدبن أحمد البصرى ملقّب به «المفجّع» (م327) از شاعرانى است كه اين فضيلت را به تصوير كشيده است :
فدعا ربّه فأنجزه الميعاد         من كان وعده مأتيّآ
قال هذا أخي بحاجة ربّي         لم يزل شطر يومه مغشيّآ
فاردد الشمس كي يصلّي في         الوقت فعاد العشىّ بعد مضيّآ
و اسماعيل‌بن عباد معروف به صاحب «كافى الكفاة» (م385)  نيز از حديث ردّالشمس چنين ياد كرده است :
من كمولاي عليّ         و الوغى تحمى لظاها
أوّل الناس صلاة         جعل التقوى حلاها
ردّت الشمس عليه         بعدما غاب سناها
4. احتجاج امام 7 به حديث ردّ الشمس
از ديگر شواهدى كه وقوع فضيلت ردّ الشمس را تأييد مى‌كند، منقولاتى است كه از احتجاج اميرالمومنين 7 به حديث ردّ الشمس حكايت دارد؛ چنان كه شيخ صدوق در كتاب خصال و در باب «السبعين» نقل مى‌كند :
عن ثوربن يزيد عن مكحول قال قال أميرالمومنين عليّبن أبيطالب 7: لقد علم المستحفظون من أصحاب النبيّ محمّد 9 أنه ليس فيهم رجل له منقبة إلا و قد شركته فيها و فضلته و لي سبعون منقبة لم يشركني فيها أحد منهم قلت: يا أمير المومنين فأخبرني بهن فقال 7 إنّ أوّل منقبة لي أنّي لم أشرک بالله طرفة عين و لم أعبد اللات و العزى و الثانية أنّي لم أشرب الخمر قط و الثالثة أنّ رسول الله 9 استوهبني عن أبي في صبائي و كنت أكيله و شريبه و مونسه و محدّثه و الرابعة أني أول الناس إيمانآ و إسلامآ و الخامسة أنّ رسول الله 9 قال لي: يا عليّ، أنت منّى بمنزلة هارون من موسى إلّا أنّه لا نبيّ بعدي... و أما السادسة و الستّون فإنّ الله تبارک و تعالى ردّ عليَّ الشمس مرّتين و لم يردّها على أحد من أمّة محمّد 9 غيري.
همچنين محمّدبن جرير طبرى شيعى متوفاى قرن چهارم گزارش نموده كه حضرت امير در مناشده روز شورا، به حديث ردّ الشمس نيز استناد كرده است :
و هذا عليّ أمير المومنين خطب يوم الشورى فعدّد خصالاً هذه منها فقال: نشدتكم الله هل فيكم أحد أخوه رسول الله غيرى ثم قالوا: اللّهمّ لا قال: نشدتكم الله هل فيكم أحد له أخ كأخي جعفر المزيّن بجناحين يطير مع الملائكة في الجنّة حيث يشاء غيرى؟ قالوا: اللّهمّ لا... قال: نشدتكم الله أفيكم أحد ردّت عليه الشمس يوم نام رسول الله و رأسه في حجري غيري؟ قالوا: اللّهمّ لا.
5. حديث رد الشمس در زيارات
آخرين شاهد بر اعتبار حديث ردّ الشمس، تأييدى است كه از جانب ائمّه معصومين بر واقعه ردّ الشمس صورت گرفته است. بنابر گزارش سيد ابن‌طاووس در «الاقبال»، امام صادق 7 در يكى از زيارات امير المومنين 7 از فضيلت ردّ الشمس ياد كرده‌اند :
فزر مولانا و سيدنا رسول اللَّه و مولانا أميرالمومنين علياً صلوات اللَّه عليهما بالزيارة التي زارهما بها مولانا الصادق جعفربن محمّد صلوات اللَّه عليه و آله حيث حضر عند ضريح مولانا عليّ 7 في يوم سابع عشر ربيع الأوّل مولد سيّدنا و مولانا رسول اللَّه 9 رواها محمّدبن مسلم الثقفيّ قال: اذا أتيت مشهد أمير المومنين صلوات اللَّه عليه فاغتسل غسل الزيارة و ألبس أنظف ثيابک... ثمّ ادن من القبر و قل: السَّلامُ عَلَيْک يا وَصِيَّ الاوْصَياءِ، السَّلامُ عَلَيْک يا عِمادَ الاتْقِياء... السَّلامُ عَلَيْک يا مَنْ رُدَّتْ لَهُ الشَّمْسُ فَسامى شَمْعُونَ الصَّفا.
ارزيابى
با بررسى مصادر و منابع فريقين و نيز مطالعه ديدگاه عالمان و محدّثان شيعه و سنّى درباره حديث ردّ الشمس، ديگر مجالى براى قلم‌فرسايى درباره ارزش و اعتبار اين حديث باقى نمى‌ماند. تنها بايد اذعان داشت كه شواهد و مويّدات ذكر شده در كنار گزارشهاى بسيار حديث در مصادر معتبر، همگى از واقعه ترديدناپذير «ردّالشمس» حكايت دارند.
فهرست منابع
1. ابن ابى‌الحديد، عبدالحميد. شرح نهج البلاغه. قم: مكتبه آية الله المرعشى، 1404 ق.
2. ابن‌الجوزى، ابوالفرج. الموضوعات. تحقيق: عبد الرحمن محمّد عثمان. المدينة المنورة: المكتبة السلفية، 1386ق.
3. ابن‌جوزى، سبط. تذكره الخواص. قم: منشورات شريف رضى، 1418 ق.
4. ابن‌حجر عسقلانى، شهاب‌الدين. فتح البارى في شرح صحيح البخارى. بيروت: دارالمعرفة للطباعة و النشر.
5. ــــــــــــ. لسان الميزان. بيروت: موسسة الأعلمى للمطبوعات. الطبعة الثانية، 1390ق.
6. ابن‌شهر آشوب مازندرانى. مناقب آل ابى‌طالب. قم: موسسه انتشارات علّامه، 1379 ق.
7. ابن طاوس، سيد رضى‌الدين على. الاقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرة فى السنة. قم: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1376 ش.
8. ابن‌عقده الكوفى. فضائل اميرالمومنين. تحقيق: عبد الرزاق محمّد حسين فيض الدين.
9. ابن‌مردويه الاصفهانى، أحمدبن موسى. مناقب على‌بن أبى‌طالب و ما نزل من القرآن في على. قم: دار الحديث، 1424 ق.
10. ابوالفتوح رازى، حسين‌بن على. روض الجنان و روح الجنان في تفسيرالقرآن. مشهد: بنياد پژوهشهاى اسلامى.
11. آقا بزرگ تهرانى، محمّد. الذريعة الى تصانيف الشيعة. قم: انتشارات اسماعيليان.
12. امينى، عبدالحسين. الغدير في الكتاب و السنة و الادب. قم: مركز الغدير للدراسات الاسلاميّة،  1416 ق.
13. بخارى، محمّدبن اسماعيل‌بن ابراهيم. صحيح البخارى. بيروت: دار الفكر، 1401 ق.
14. تميمى، محمّدبن حبان‌بن احمد ابى‌حاتم. كتاب الثقات. حيدر آباد الدكن الهند: مجلس دائرة المعارف العثمانية. 1393 ق.
15. حلّى، حسن. خلاصه الاقوال فى معرفة الرجال. قم: دار الذخائر، 1411 ق.
16. حموى، ياقوت. معجم الأدباء. بيروت: دار الغرب الاسلامى، 1414 ق.
17. حميرى، عبدالله‌بن جعفر. قرب الاسناد. تهران: انتشارات كتابخانه نينوا.
18. خصيبى، حسين‌بن حمدان. الهداية الكبرى. بيروت: مؤسسة البلاغ، 1411 ق.
19. دولابى، احمد. الذريّة الطاهرة. تحقيق: سيد محمّد جواد حسينى جلالى. قم: انتشارات جامعه مدرّسين، 1407 ق.
20. سيد رضى، ابوالحسن محمدبن حسين. خصائص الائمه. مجمع البحوث آستان قدس رضوى،  1406 ق.
21. سيوطى، جلال‌الدين عبدالرحمن. الآللى المصنوعة في الاحاديث الموضوعة. بيروت: دارالمعرفة.
22. صدوق، محمد. من لا يحضره الفقيه. قم: انتشارات جامعه مدرسين، 1413 ق.
23. ــــــــــــ. الخصال. قم: انتشارات جامعه مدرّسين، 1403 ق.
24. ضحاك، عمروبن ابى‌عاصم. كتاب السنة. تحقيق: محمّد ناصر الدين الالبانى. بيروت: المكتب الاسلامى، 1413ق.
25. صفار، محمّدبن حسن‌بن فروخ. بصائر الدرجات. قم: مكتبه آيه الله المرعشى، 1404 ق.
26. طبرانى، سليمان‌بن احمد. المعجم الكبير. تحقيق: حمدى عبد المجيد السلفى. قاهره: مكتبة ابن تيمية.
27. طبرى، محمّدبن جرير. المسترشد فى امامة امير المومنين. تحقيق: شيخ احمد محمودى. قم : موسسة الثقافة الاسلامية.
28. طوسى، محمد. الامالى. قم: انتشارات دار الثقافة، 1414 ق.
29. عقيلى، محمّدبن عمرو. الضعفاء الكبير. تحقيق: عبد المعطى امين قلعجى. بيروت: دار الكتب العلميّة، 1418ق.
30. قسطلانى، احمدبن محمّد. المواهب اللدنّية بالمنح المحمّدية. تحقيق: صالح احمد الشامى. المكتب الاسلامى.
31. كلينى، محمّدبن يعقوب. الكافى. تهران: دار الكتب الاسلاميه، 1365 ش.
32. كوفى، محمّدبن سليمان . مناقب الإمام أميرالمومنين. تحقيق: شيخ محمّدباقر محمودى. قم: مجمع احياء الثقافة الاسلامية.
33. مسلم‌بن الحجاج‌بن مسلم، ابى‌الحسين. صحيح مسلم. بيروت: دار الفكر.
34. متقى هندى، علاءالدين على. كنز العمال في سنن الاقوال و الافعال. بيروت: موسسة الرسالة،  1409 ق.
35. مفيد، محمد. الإرشاد فى معرفة حجج الله على العباد. قم: كنگره شيخ مفيد، 1413 ق.
36. منقرى، نصربن مزاحم. وقعة الصفين. قم: مكتبة آيه الله المرعشى، 1403 ق.
37. نجاشى، احمدبن على. رجال نجاشى. قم: انتشارات جامعه مدرسين، 1407 ق.
38. الهيثمى، نور الدين على‌بن ابى بكر. مجمع الزوائد و منبع الفوائد. بيروت. دار الكتب العلمية، 1408ق.
39. الهيثمى المكى، احمدبن حجر. الصواعق المحرقة في الردّ على اهل البدع و الزندقة. مصر: مكتبة القاهرة.
 

آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 6 دی 1391 ، 12:29
 

خبرنامه

نــــام:

ایمیل: